سایر منابع:
سایر خبرها
آگاهانه شهادت را انتخاب کرد
، گفت، سنگر، حجله من و تفنگ عروس من است. • آخرین دیدار حتی در آخرین اعزامش به مادرم گفت، زیر گلوی مرا ببوس به کربلا می روم و این دفعه از کربلا برایت نامه می نویسم. به خاطر دارم آخرین بار در راه آهن وقتی قطار به حرکت درآمد و حسین رفت، حال غریبی داشتم، حالی که هیچ گاه در این 19 ماهی که در خدمت بود، تجربه اش را نداشتم. وی اظهار کرد: پس از آنکه به جبهه اعزام
دیدار اعضای بسیج رسانه خوزستان با خانواده شهیدان فرجوانی
بهشت شهدای اهواز به خاک سپرده شد. مادر، پدر و خواهر این شهید والا مقام نیز در دوران دفاع مقدس در پشت جبهه، فعالیت زیادی در کار پشتیبانی از رزمندگان انجام می دادند. شهید ابراهیم فرجوانی نیز در عملیات طریق القدس در سال 1360، همان گونه که پیش بینی کرده بود، به شهادت رسید. مهر 59 نیز نسرین فرجوانی در حال همکاری با بسیج مسجد جوادالائمه(ع) اهواز در جریان حمله موشکی بعثی
موفقیت هایم را مرهون همسرم هستم
و ارائه آن به نسل های جوان تر اظهار کرد: توفیق دارم که امروز نیز به عنوان مسئول راویان دفاع مقدس کشور مشغول خدمت باشم. وی با تأکید بر اینکه تمام موفقیت های کسب شده طی این دوران را مرهون پدر، مادر و همسرم هستم، گفت: به عنوان فرزند بزرگ در خانواده دارای سه برادر و دو خواهر هستم. این فرمانده دوران دفاع مقدس بیان کرد: تا سال 58 مجرد بودم و به دنبال مأموریتی به همدان آمدم تا به
وقتی کوموله پوست از سر سمیه کردستان کَند تا او را زجرکش کُند
برقرار نبود. جستجوی خانوادگی با رفتن دختر بزرگ خانواده به سمت درمانگاه شروع شد، اما او هم با تمام دل نگرانی ها بعد از ساعت ها جستجو، خواهر نوجوانش را پیدا نکرد. انگار که اصلا به درمانگاه نرفته بود. آن وقت ها پدر ناهید در جبهه خرمشهر با بعثی ها می جنگید و مادر شیرزنی که مسئولیت سرپرستی و مدیریت عاطفی خانواده را بر عهده داشت به تنهایی همه جا دنبال دخترش می گشت تا اینکه بالاخره از چند نفر که ناهید را می
تبهکاری های سریالی پسر 21 ساله مشهدی
به آخر خط رسیده بودند. در این میان انگار سوزن به چشمانش فرو کرده باشند، اسپری را رها کرد و دست هایش را روی چشماهایش گذاشت. هر لحظه بر سوزش آن ها افزوده می شد. فریاد می زد و مدام مردم را تهدید می کرد. مثل صفحه تلویزیون قدیمی که تصویرش گاهی بالا و پایین می شود، مدام پلک چشم هایش را باز و بسته می کرد.به سختی خودش را به موتور رساند و بعد هم ترک آن نشست و به همراه دوستش از صحنه گریخت. غافل از اینکه
در آرزوی دیدن کربلا بود و شهید شد
خواهر و برادران کوچکش را نگهداری می کرد و پا به پای پدر نیز کار می کرد. وی به نماز و مسائل عبادی بسیار اهمیت می داد و بعد از تشکیل پایگاه بسیج در محل جزء فعالین آن پایگاه بود. وی به اتفاق دیگر همرزمانش در زمان جنگ به جبهه رفت و با شروع عملیات فتح المبین در خطوط دفاعی شرکت و در همان عملیات در منطقه شوش، 9 فروردین 1361 ردای شهادت را پوشید. پیکر مطهرش را در گلزار شهدای بفروئیه به خاک سپردند
27 شهریور99 سی و هفتمین سالروز شهادت سردار هرمزپور| برای شکم انقلاب نکردیم؛ دولت را تضعیف نکنیم
انفسهم ایمان آورده اید و هجرت کرده اید و جهاد کرده اید در راه خدا با جان و مال های خود . شماها رستگاران عالمید . و با سلام به ملت قهرمان ، مسلمان و خروشیده ایران که با خون و مال خود انقلاب اسلامی را یاری نموده و از سیل توطئه های دشمنان دور نگاه داشته ، سخن خود را آغاز می کنم . سلام بر پدر عزیزم و مادر بسیار مهربانم که مرا خوب تربیت کردند و در راه اسلام به خدا هدیه نمودند و به صاحب اصلی ام
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: بسیج طلاب، امامِ همه بسیجی ها است/ امروز در برخی مدارس ...
شد: سومین وجه شباهت نهضت عاشورا و دفاع مقدس، اثرگذاری است؛ اثرگذاری نهضت عاشورا، ماندگاری دین خدا در پرتو نهضت امام حسین علیه السلام است؛ اگر عاشورا نبود، دین اسلام هم باقی نمانده بود. نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بیان داشت: امام حسین علیه السلام شهادت خویش، فرزندان و یارانشان را می دیدند، اما آنچه از بیان امام حسین علیه السلام به دست می آید این است که وضع اسلام به
6 مرد خانه با اذن مادر به جبهه رفتند
همین بود. از تو ای مادر می خواهم که بعد از شهادت من گریه نکنی، چون دشمنان با گریه کردن تو شاد می شوند و همچون کوه استوار باش و افتخار کن که توانستی امانت خدا را صحیح و سالم پس بدهی و توانستی چنین فرزندی را تربیت و آن را فدای اسلام کنی. پس باید به شهادت فرزند خود افتخار کنی. از برادرتان شهیدحسین صادقچه بگویید. چند سال داشت که راهی جبهه شد؟ حسین متولد اول فروردین سال 42 بود و
نذر پرچم و خاطره عَلَم برادر
کشید؛ آن وقتی که برادر مرحومم را تجسم کردم که دارد عَلَم می چرخاند وسط هیئتی ها. حتماً همان جا خیال نذر پرچم افتاده توی سرم. علمدار دسته سینه زنی محله بود. اصلاً خودش بود و چند تا از بر و بچه های هم سن و سال خودش که دسته محله را راه انداختند. اولش با چند تا تکه پارچه سیاه که هر کدامشان از خانه هاشان می بردند و مثلاً می شد پرچمشان و یک بلندگوی دستی دنبال هم راه می افتادند، سینه می زدند و
سیدمنصور نبوی از آغاز تا شهادت/برادر نبوی طراح عملیات و مرد میدان عمل بود
بودند . * برادرم با من در جبهه هم دوره ای بود در ادامه ناصر نبوی برادر این شهید بزرگوار، اعلام می کند؛ من متولد 1335 و برادرم متولد 1343 هستیم، خاطرات زیادی با هم داریم، در جبهه هم دوره ای بودیم، همین امشب در حال نماز به یادش افتادم، همیشه در خاطرم هست، سید منصور بعد از شهادت دوستش که وعده شهادت را به یکدیگر داده بودند، شهید بردبار را در خواب دید که از او دعوت کرد .
وصیت شهید اشکوریان به مسئولین شهرستان تنکابن / نام لتاک تغییر کند
از روستائیان با کار در زمین کشاورزی امرار معاش می کرد تا آسایش خانواده را فراهم سازد. دوران ابتدائی قربان علی ، در دبستان باقرالعلوم زادگاهش سپری شد. سپس به مقطع راهنمائی راه یافت؛ اما در همین دوران، از ادامه تحصیل باز ماند. اسحاق از خلق وخوی برادرش، چنین نقل می کند: همیشه سعی می کرد به کوچک و بزرگ خانواده احترام بگذارد؛ به خصوص نسبت به پدر و مادر از دیدگاه شرعی ارزش قائل بود
فرمانده کرجی پرچم ایران را بر قله مندلی عراق به اهتزار درآورد/غلامرضا شاپور؛ شهیدی که با خط عملیات 4 ...
به گزارش گروه استانی تیتریک ، شهید غلامرضا شاپور به تاریخ پانزدهم شهریورماه 1340ه ش. در محله ماهدشت (مردآباد) کرج و در خانواده ای متدین و نسبتا پرجمعیت با شش برادر و یک خواهر دیده به جهان گشود. نام پدر گرانقدرش امامعلی و نام مادر محترمه اش فاطمه نصیری می باشد. او فرزند اول خانواده به شمار می آمد. دوران کودکی خود را در بدترین و فاسدترین دوران تاریخی ایران یعنی دوران حکومت پهلوی آنهم در
خاطره تکان دهنده ایرانمنش از یک شهید گمنام
/> در جبهه، بعضی از بچه ها با هم عهد می کردند که گمنام باشند. گاهی شهدای گمنامی را می آوردند که خودشان پلاک های شان را کنده بودند تا به ما بگویند، فقط به خاطر خدا و به فرمان امام شان به جبهه رفته اند و برای دین و قرآن و ناموس شان رفته اند و نه چیز دیگر. آنجا در عمل می توانستیم ببینیم مردان بی ادعا چه کسانی هستند و پرویز هم پلاک و شماره نداشت تا شناسایی شود. متوجه شدم که پرویز بستری است. خوب
سیزده خاطره کوتاه از تفحص شهدا
ساخت. اشک در چشمانش حلقه زد. همه متعجب شده بودند که چه شده، دیدیم بر روی کاغذ لوله شده نوشته شده: احمدزاده . مادر آن را بوسید و گفت: این دست خط پسرم، این پیکر پسرمه، خودشه. عشقعلی آخرین روز سال امام علی صلوات الله علیه بود. به دوستان گفتم امروز آقا به ما عیدی خواهد داد. در زیارت عاشورای آن هم متوسل شدیم به منظور عالم حضرت علی (صلوات الله علیه). همه بچه ها با اشکر
با کاروان حسینی تا اربعین| قاسم(ع) بی تاب از شوق دیدار پدر روانۀ میدان شد
قاسم در روز عاشور بود. یاران که به شهادت رفتند، قاسم از خمیه برون شد، قاسم، ایستاد و نگاه غمباری به مادر کرد. گفت: عمویم تنهاست. رمله گفت: کجا دُردانۀ مادر؟ گفت: بی تابم از شوق دیدار پدر، مادر! رمله بغض در گلو را فرو خورد و آغوش گشود. قاسم، سر بر شانۀ مادر نهاد و او را آرام کرد. رمله گفت: برو عزیز مادر. برو.
چاره کار؛ تأسیس یک شعبه بنیاد شهید
. منطقه17 که عنوان کوچک ترین منطقه تهران را یدک می کشد، با تقدیم 4هزار شهید در دوران دفاع مقدس و تعداد زیادی شهید مدافع حرم به دارالشهدای تهران شهرت پیدا کرده، اما در این منطقه شعبه بنیاد شهید وجود ندارد و خانواده شهدا و ایثارگران برای انجام امور خود با مشکلات زیادی روبه رو هستند. در گزارش زیر شرح مشکلات آنها و پاسخ معاون فرهنگی و امور اجتماعی بنیاد شهید و امور ایثارگران تهران بزرگ بیان شده است.
یک کوچه برای 3 خواهر شهید | 6 شهید از یک خانواده
سمیرا منشادی | شهرآرانیوز؛ تا امروز گزارش های زیادی از شهدا و خانواده آن ها نوشته ام. آن قدر که حسابشان از دست خارج شده است. هر کدام از این سرگذشت ها به نوعی در ذهنم نشسته و برایم خاطره ساز شده اند. اما گزارشی که در ادامه می خوانید یک تفاوت مهم با همه آنچه در گذشته نوشته ام دارد. به طور معمول به دیدار خانواده شهید می رویم و طی صحبت با اعضای خانواده، همسر، فرزندان و گاهی پدر، مادر یا حتی خواهر و
خبرساز شدن اقدام جنجالی پسر نتانیاهو
به انتقادات مطرح شده در این زمینه ادعا کرد که عمیرام بن اولئیل بی گناه بوده و شواهد، توسط سرویس مخفی اطلاعات اسرائیل موساد ساخته و پرداخته شده است. منزل خانواده دوابشه در روستای دوما در جنوب نابلس صبح روز 31 ژوئیه 2020، از سوی شهرک نشینان افراطی به آتش کشیده شد. در این آتش سوزی نوزاد 18 ماهه این خانواده جان خود را از دست داده؛ مادر، پدر و کودک 4 ساله به شدت زخمی شدخ بودند
روایتی از بی قراری های مادر شهید بغلانی در روستای صفحه
مورد خطاب فَادخُلِی فِی عِبادِی وادخُلیِ جَنَّتِی پروردگارند. اینجا صحبت عشق است؛ عشق مادری به فرزند که سال ها پیش جگرگوشه ی خود را در راه پاسداری از وطن و دین مبین اسلام راهی جبهه های نبرد با کفر کرد و لباس رزم را بر تن فرزند خود پوشاند تا عاشواری دیگری تکرار نشود و ندای هل من ناصر ینصرنی خمینی کبیر بدون پاسخ نماند. مادر شهید بغلانی می گوید: محمد جوانی 18 ساله بود که برای حضور در جبهه حق
مادر شهیدان محمدعلی، جمشید و علی اصغر اعتدال پور به فرزندانش پیوست
فریبرز نجفی امروز در گفت وگو با خبرنگار فارس در شهرکرد با اشاره به فوت مادر شهیدان محمدعلی، جمشید و علی اصغر اعتدال پور گفت: حاجیه خانم اعتدال پور در سن 93 سالگی به خاطر کهولت سن و بیماری کلیوی در بیمارستان اصفهان درگذشت. مدیر کل بنیاد شهید و امور ایثارگران چهارمحال و بختیاری ادامه داد: پیکر این مادر شهید ساعت 10 صبح روز چهارشنبه در قطعه ایثارگران در جوار گلزار شهدای شهرکرد در جوار سه
فرماندهی که با تراشکاری در ماهدشت کرج امرار معاش می کرد
ناب محمدی. با پایان جنگ تحمیلی اندوه به شهادت نرسیدن در راه اسلام و ایران، غمی بزرگ بر قلب و روحش گذاشت، تا جایی که شکوه های فراوانی در این مورد در راز و نیاز شبانه اش با ذات مقدس حضرت حق متبلور می ساخت، شبهای جمعه با دعای کمیل به صبح می رسید و صبح های آدینه اش با دعای ندبه آغاز می شد. مهتاب هم هنوز به خاطر دارد آن نیمه شب هایی که حسن با عشق به راز و نیاز با خداوند می نشست
خصلت پسندیده شهید دهش ور برای نزدیکی به خدا
شهر درس می خواند برای دانشگاه. کنکورش را که داد، دانشگاه تهران قبول شد. رتبه اش شده بود 29. می توانست هر رشته ای برود. زبان و ریاضی و شیمی اش حرف نداشت. استخاره کرد، رفت دامپزشکی. فقط درس نمی خواند. نانوایی هم کار می کرد. نان می داد دست مردم تا کمک خرج دانشگاهش هم باشد. پول خرید مجله نو نداشتیم. می رفتیم سراغ دست دوم ها که ارزان تر بودند. کیهان بچه ها، توفیق و... دلمان، اما خوش بود. موقع شهادت هم از مال دنیا هیچ نداشت. درست مثل همان روزها. دلش، اما خوش بود. خوش به حالش بود. انتهای پیام/ 141 ...
حاج قاسم: پیکر شهید بادپا به خاطر من بر نمی گردد
گرفت و بعد از حال و احوال پرسی گفت چه خبر؟ عروسی سرجایش هست؟ گفتم بله انشاءالله. کمی تعجب کردم اما باز فکر به جایی نرفت. فاطمه زهرا که آمد گفتم مادر شوهرت تماس گرفته بود. او هم خیلی تعجب کرد. نگو خبر شهادت از صبح پخش شده و ما بی خبریم. پدر شوهر دخترم پاسدار است و به دامادم زنگ زده بود و گفته بود انگار خبرهایی است و می گویند پدر خانمت به شهادت رسیده. قرار بود شب دخترم به همراه شوهرش به
پاسداری از انقلاب حفاظت از خون شهیدان و نبرد با دشمن است
را بدانید و دنباله رو ولایت فقیه باشید و قدر بچه های حزب الله و سپاهی و نیرو را بدانید و از پدر و مادران تقاضا دارم که از رفتن فرزندانشان به جبهه جلو گیری نکنند و وحدت بین یکدیگر را طبق آیه شریفه فراموش نکنید (واعتصموا بِحَبل الله جمیعاً ولا تَفرّقوا) به ریسمان خدای چنگ زنید و از هم متفرق نشوید؛ و اما چند جمله با مادرم صحبت دارم. مادر جان سلام؛ امید است که در
من و داغ و پیکر در خون غلتیده تو
را بیشتر بشناسیم. کاسب معتمد محله حسین آژند، پدر محمد داستان ما، مرد مسن و چهارشانه ای است که آرامشی درون چشم هایش موج می زند. آرامشی که از جنس پذیرفتن است. انگار که رفتن محمد را شبیه دردی شیرین و عمیق پذیرفته است و حالا با آن زندگی می کند و نفس می کشد. او ابتدا از روز های کودکی خودش می گوید. از پدرش حاج رمضان آژند که در همین محله خواروبار فروشی داشته، معتمد محله بوده و نان حلال
زندگی نامه شهید حججی
... زندگی نامه شهید حججی عمریست شب و روزم را به عشق شهادت گذرانده ام ... و همیشه اعتقادم این بوده و هست که با شهادت به بالاترین درجه بندگی می رسم ... خیلی تلاش کردم که خودم را به این مقام برسانم، اما نمی دانم که چقدر توانسته ام موفق باشم ... چشم امیدم فقط به کرم خدا و اهل بیت است و بس امید دارم این رو سیاه پرگناه را هم قبول کنند و به این بنده بد پرخطا نظری از
روایت یک تخریبچی که بی محابا به میدان مین زد
: برادر من که هستم، کار را انجام می دهم. فرمانده گردان منتظر اجازه حاج همت بود تا مسیر را برگردند و بعد از رفع مشکل عملیات کنند، اما شهید همت قبول نکرد. فرمانده گردان دوباره تماس گرفت و اعلام کرد یک تخریبچی بیشتر نمانده و می گوید خودم به تنهایی معبر می زنم. بلاخره اصرارهای تخریبچی نتیجه داد و قبول کردند معبر بزند. تخریبچی تک و تنها دل به خدا داد و قدم در میدان مین گذاشت و زیر آتش
استخدام دانشگاه علوم پزشکی مشهد، شرط شهادت کادر درمان!/ بنیاد شهید بی اطلاع است
وخیم نبود ولی یک پزشک در حال خدمت بود. عقیلی افزود: در 10 روز ابتدای ابتلای پدرم مدام آزمایش خون می داد و تست منفی می شد و ما عملا این 10 روز را از دست دادیم و حالش بسیار وخیم شد و به آی سی یو منتقل شده و سپس بیهوش شد. طیبه صفریان نیز یکی دیگر از شهدای سلامت است که پرسنل یک مطب شخصی بوده و از این طریق مبتلا شده است، فرزند وی مطرح کرد: مادرم بهیار و بازنشسته علوم پزشکی بود که
به یاد شهید سیدمحمد صنیع خانی
را دیدم. با او که 3 سال از من بزرگ تر بود خیلی حرف زدم؛ احساس کردم که گازهای شیمیایی، توان و نفس او را گرفته است ولی در عین حال او بود که به اطرافیان و خانواده خود دلداری و آرامش می داد. می دانست که روزهای آخر عمر خود را سپری می کند ولی راضی به رضای خداوند بزرگ بود و خود را برای دیدار با معبود آماده کرده بود. او که برادر 17ساله اش در سال های اولیه جنگ به شهادت رسیده بود، نگران مرگ نبود