سایر خبرها
بخاطر داشتن چنین زنی شرمنده شدم
پدرم خریده بودم ، بفروشم و مسافرخانه ای اجاره کنم تا خودش را به عنوان همسر مردی هتل دار معرفی کند. در همین روزها بود که متوجه شدم زینت با زن مطلقه و معتادی معاشرت دارد که آن زن نه تنها با مردان غریبه رفت و آمد می کند بلکه به صورت پنهانی در منزل من نیز به استعمال موادمخدر می پردازد. تازه فهمیدم زینت مانند یک موم در دستان رکسانا است و او برای همسرم تصمیم می گیرد و خواسته ها و آرزوهایش را
وقتی با معلولیت هم می شود به آرزو های دوران کودکی رسید/ این بار کوهنوردی دختر 37 ساله با چاشنی معلولیت
/> او در ادامه صحبت های خود به آغاز درس خواندنش در سن 10 سالگی اش اشاره کرد و گفت: 10 سالم که شد وارد مدرسه شدم، اما من از 5 سالگی خواندن و نوشتن را یاد گرفتم و خانواده ام به این دلیل که فکر می کردند من به دلیل شرایط خاص جسمی ام توان رفتن به مدرسه را ندارم در سن کم خواندن و نوشتن را به من یاد دادند. برای پدرم روزنامه و برای خودم کتاب داستان می خواندم. وقتی وارد مدرسه و پایه اول ابتدایی شدم از سایر
حکایت تلخ کمبود داروی برخی بیماران در ایران؛ می خواهم زنده بمانم!
را قطع می کند." زهرای 23 ساله دانشجو ساکن یکی از شهرهای جنوب ایران که از کودکی بیماری خود ایمنی ارثی ویلسون (انباشته شدن مس در کبد) داشته و چهار سال قبل عمل پیوند کبد کرده است، هم از نبود دارو می گوید: "از شش سالگی بیماری مرا تشخیص دادند. تا هجده سالگی دارو استفاده کردم بعد از دو سال در 20 سالگی در شیراز پیوند کبد شدم. بعد از آن به من داروی "مایفورتیک" دادند تا سیستم ایمنی بدنم را سرکوب
بخشش عروس خطاکار به شرط پرداخت دیه
. چند سال قبل وقتی همراه پدرم به عراق رفته بودیم با حیدر آشنا شدم. به خاطر فوت مادرم خیلی زود به حیدر وابسته شدم و چهار سال قبل بدون اطلاع پدرم با او ازدواج کردم. ما در عراق زندگی می کردیم تا اینکه صاحب یک دختر و یک پسر شدیم. متهم ادامه داد: حیدر بیکار بود تا اینکه فهمیدم عضو گروه داعش شده است. او خیلی بدخلقی می کرد و به شدت مرا کتک می زد. زن جوان در خصوص قتل گفت: چند روز قبل از حادثه
ماجرای انگشتر حاج قاسم در وسایل یک شهید+عکس
را بیرون در گذاشته بود و تنها چند نفری که کارهای دفتری و امور مربوط به خانواده شهدا را پیگیری می کردند، همراهش بودند. یک به یک سر میزها می نشست و وقت می گذاشت. با آن همه مشغله و بیماری هایی که حتما داشت. چون کسی که دائم در جنگ است، حتما نه معده خوبی دارد و نه وقت زیادی. از نماز مغرب دیدار ها شروع شد تا وقتی رسیدیم خانه 12 شب بود. نزدیک میز ما که شد یکی از همراهانش که مرا می شناخت گفت
می گفت باز هم جنگ شود، می روم تا خدمتگزار رزمنده ها باشم
کمیته راهی منطقه شدند؟ پدرم در دهلاویه و سوسنگرد در کنار دکتر مصطفی چمران جنگیده بود و خاطرات زیادی از آن ایام داشت. ایشان در شرق دهلاویه و تپه های الله اکبر جایی که با دشمن کمتر از 500 متر فاصله داشته دیده بان و آرپی جی زن بود که دشمن محل را شناسایی می کند و با خمپاره هدف قرار می دهد و پدرم به درجه جانبازی می رسد. پدرم دستنوشته ای دارد که از چرایی رفتن و روز های حضورش تا نحوه مجروحیتش را
کارگردانی معلولیت محدودیت نیست در صحنه زندگی / معلولان مطالبه گر باشند
کردم و به بیمارستان شهرکرد منتقل شدم که این وضعیت منجر به معلولیت تمام بدنم شد تا جایی که حتی قادر به باز نگه داشتن چشمان نبودم. در یک دوره طولانی مدت به دلیل نبود امکانات فیزیوتراپی در استان، هر روز به اصفهان می رفتیم و بعد از این دوره تمرین و ورزش، بهبودی کامل پیدا کردم تا جایی که در 14 سالگی می توانستم سر پا بایستم اما پس از آن دچار اضافه وزن شدم و نتوانستم راه بروم، از همان چهارده سالگی با این
مهدی قائدی: توپ طلای آسیا را می خواهم
بیشتر با همسرم و دوستان نزدیکم مشورت می کنم. در طی این دو سال گذشته این افراد خیلی به من کمک کردند، مخصوصاً همسرم که واقعاً بعد از ازدواج روند زندگی ام تغییر کرد. امیدوارم این روزها ادامه دار باشد و بتوانم موفقیت های بیشتری را کسب کنم. *نظرت درباره ویروس کرونا چیست؟ قایدی: انصافاً نمی شود کلمه ای را درباره اش گفت و فقط آرزو می کنم که هر چه زودتر از شرش خلاص شویم و بازهم شاهد هواداران
قایدی در لایو اینستاگرامی فدراسیون؛اسکوچیچ خوش قلب است و از نظر فنی بی نظیر
این بازی چیست؟ مسلماً بازی تیم ملی مقابل استرالیا یکی از خاطره انگیزترین بازی های تاریخ فوتبال ایران بود. گویا آن روز، به خاطر آن دیدار همه جا به حالت تعطیل درآمده بود حتی مدارس. من معتقدم این بازی خاطره انگیزترین بازی ایران در تاریخ مسابقات مقدماتی جام جهانی به شمار می آید. من از وقتی که در 13 یا 14 سالگی به فوتبال علاقه مند شدم کل این بازی را از همان توضیحات آقای خیابانی تماشا کردم
از تفرقه بپرهیزید و گرنه مدیون خون شهدائید
همیشه در نزد شماست و من شما را می بینم و از اوضاع جهان باخبرم شما دعا کنید که خداوند مرا در زمره شهیدان اصیل درگاهش قرار دهد و مرا غسل ندهید و کفن نکنید. چون رهبرم حسین (ع) نه کفن داشت و نه غسل. مادرم: گریه نکن برای رضای خدا به جبهه رفتم، چون امانتی در دست شما بودم اگر تو چه مادری و نمی توانی اشک های پربرکت چشمت را طوری جاری کن که دشمن نبیند و شاد نشود بهترین موقع گریه مادر همسر و خواهرم
شکرگذار نعمت رهبری باشید/ اکنون زمانه جهاد و مبارزه در راه خداست
همراه با روشن کردن قلوب دیگران است و به این دلیل همراه با سپاهیان محمد (ص) راهی جبهه های نبرد نور علیه ظلمت شدم تا راه رهروان حسین و شهیدان گلگون کفن اسلام مخصوصاً پسر دایی عزیز شهیدم عباسعلی گرجی پور را ادامه دهم. پیام من به امت حزب الله و همیشه در صحنه این است که به هیچ عنوان امام امت نجات دهنده تمام مستضعفان از یوغ مستکبران از خدا بی خبر را تنها نگذارید که او یک نعمتی است که خداوند
نابسامانی هایی که فرار از خانه را شکل می دهند
تحصیل کردم. اوضاع بدتر شد، فقط در خانه کار می کردم، همه اعضای خانواده مثل طلبکارها با من رفتار می کردند.تا اینکه یک روز متوجه شدم پدرم تصمیم دارد مرا به عقد یکی از دوستان خود که تقریبا هم سن و سال پدرم بود درآورد. علتش هم بدهی پدرم به او بود که توان پرداختش را نداشت و در واقع پدرم قصد داشت با او معامله کند.از اینکه هیچ ارزشی برای خانواده ام نداشتم احساس سرخوردگی داشتم.همان شب تا صبح گریه کردم خیلی
چُرت های مقطع شبانه از شما پدر بهتری نمی سازد، اما خاطرات مادر ها بله
. دانلن نیز همان زمان که فهمید قرار است پدر شود، از بیماری ام اس خودش هم اطلاع یافت. اما کلی ترین مشکلات: پول، نداشتن زمان کافی برای وقت گذرانی با بچه ها، یا نداشتن زمان کافی برای کار. شب های بلند و بی خواب و چرت های بریده بریده. ترس از اینکه خودشان هم ممکن است مثل پدر بی محبتشان ظالم و سرد شوند. شیبن می نویسد: پدرم به ندرت مرا بغل می کرد یا می بوسید. از سن سه چهار سالگی به بعد، یادم نیست
دعوا به خاطر آلودگی هوا!
نکرده ام ، بیمار شده ام. هر بار مریض شده ام کلی با هم دعوا کرده ایم. این بار هم به خاطر سردرد شدیدی که داشتم کلی سرزنش شدم. چون هوا آلوده بود بهداد از من خواست تمام روز را در خانه بمانم. در صورتی که باید سرکار می رفتم. او گفت در این هوا ممکن است حالم بد شود. این در حالی است که خودش سرکار رفت. ولی فقط از من می خواست در خانه بمانم. من هم قبول نکردم و به محل کارم رفتم. از شانس بد، آن شب ، سر درد شدیدی
گفت وگو با یک زوج ناتوان جسمی اما ورزشکار و هنرمند/ ثابت کردیم معلولیت مانع خوشبختی نیست
مسائل کاری و اقدام به تشکیل زندگی مشترک نتوانستم در تیم ملی باقی بمانم و هم اکنون در رده باشگاه های کشوری عضو تیم فیاض بخش هستم که در لیگ برتر فعالیت دارد. بزرگ ترها می گفتند زندگی 2 معلول با هم ناممکن است آشنایی با همسرم به دوران مدرسه بازمی گردد. ما تا مقطع سوم راهنمایی در یک مدرسه مشترک مخصوص معلولان درس می خواندیم. یک سال بعد در گروه کوهنوردی معلولان دوباره به ریحانه برخوردم
استاد عبدالباسط هدیه خدا بود
که تنوع لحنی کمتری نسبت به مصطفی اسماعیل داشت، اما آنچنان گیرا تلاوت می کرد که همه را مجذوب می ساخت. تلاوت او ویژگی هایی ممتاز دارد که همه به آن اذعان دارد؛ همچون نفس طولانی، تحریرهای موزون و منحصر به فرد، زنگ خاص و انعطاف صدا. منصوری اظهار کرد: پدرم وقت سحر، تلاوت عبدالباسط را می شنید و من با صدای او از خواب بیدار می شدم. این شد که به تلاوت عبدالباسط علاقه مند شدم و به سبک او خواندم. ت
نگران نباش! زندگی کن
کنم؟ روان شناس بزرگ آلفرد ادلر بعد از عمری مطالعه انسان ها و منابع پنهان قدرت شان اعلام کرد که یکی از ویژگی های شگفت انگیز انسان بودن قدرت تغییر یک وضعیت منفی به مثبت است. در این جا داستان جالب و مهیج زنی را بیان می کنم که دقیقاً این کار را کرد. اسم این زن تلما تامپسون است. در حین تعریف تجربه اش به من گفت: در طول جنگ، همسرم به یک پادگان آموزشی در بیابانی در کالیفرنیا اعزام شد. من برای این
انیسی: جای من اینجاست روایتی از مقاومت دوران دفاع مقدس تا دوران معاصر است
قابل توجه بسیاری از عملیات های تاثیر گذار ایران از این منطقه پایه گذاری شد. وی به بخشهای دیگری از کتاب جای من اینجاست اشاره و ابراز کرد: هنگامی که شهید حمید تقوی فر در پایگاه قره باغ مستقر شده بود خانواده ایشان از وی هیچ گونه اطلاعی نداشتند رژیم بعث عراق نیز تلاش داشت تا با رسانه های خود تضعیف روحیه رزمندگان و در عین حال خانواده این شهید بپردازد لذا بار ها از رادیو و تلویزیون خود شهادت
تجاوز جنسی وحشتناک به دختر عمو به مدت 6 سال
. حتی چند باری از مادرم خواستم مرا نیز با خود ببرند اما پدرم دعوایم کرد و در خانه ماندم و... هر روز که میگذشت آزارهای داوود بیشتر میشد. یک روز عروسکی برایم خرید و به من داد. میگفت اگر به کسی راجع به رفتارش حرفی بزنم آبروی خانواده ام میرود. من هم که از بچگی یاد گرفته بودم آبروداری کنم به سکوتم ادامه دادم. از آن روز تنها محرم اسرارم عروسک کوچکی بود که پسر عمو داوود برایم خریده بود. چند هفته
مرگ به وقت 8 شب
علت ابتلا به کرونا فوت کرد و ناامیدی من هم بیشتر شد. توان گریه برای پدرم که عزیزم بود را هم نداشتم، هر روز بدتر از روز قبل بودم و اصلا امیدی به زندگی نداشتم مخصوصا شب ها که به حال مرگ می رسیدم. بعد از فوت پدرم، همسرم هم مبتلا شد و من همچنان در آن حال به سر می بردم و توان ایستادن نداشتم. در مراسم خاکسپاری با حال بد حاضر شدم اما اجازه نمی دادم کسی به سمتم بیاید، نگران مردمی بودم
سهم یک جانباز از عاشقی
، تصور برخی از مردم که جانبازی را در استفاده از سهمیه های مختلف تعریف می کنند، تغییر دهد. او خود در این رابطه در مقدمه کتابش می نویسد: من خاطراتم را نگاشتم تا دانش مردم کشورم درباره جانبازان به برخورداری از سهمیه دانشگاه و شاید نام یک کوچه یا خیابان خلاصه نشود. می نویسم تا آیندگان بدانند برای بعضی از رزمندگان این آب و خاک جنگ در سال 1368 تمام نشد و هنوز ادامه دارد... . سهم من از عاشقی
دیگر کسی برای هنر اره به دست نمی گیرد
بی ارزش به دست آمده است. به نظرم چنین هنری برگرفته از توجه ویژه ای است که خداوند به هنرمند دارد. هنر در خانواده ما موروثی بود. پدرم سالهای قبل از انقلاب کارهای هنری می کرد و من در این فضا بزرگ شده بودم. در ادامه هم با شخصی به نام میلاد کیایی آشنا شدم. خاطرم است آن زمان با اینکه سن کمی داشتم تابلویی درست کردم وآقای کیایی بعد از دیدن تابلو میناتور، من را تشویق کرد. این تشویق ها فعالیت من
کرونا؛ از خانه نشینی تا بی تابی برای ترک قرنطینه/ دور از هم باشیم تا برای هم بمانیم
که به دلیل اینکه ناقل کرونا بوده همه اعضای خانواده اش را مبتلا کرده است وی میگوید: اصلا تصور نمی کردم که کرونا دارم چون علامتی نداشتم. پورحسینی به ابتلای پدر و مادر و خواهرش به کرونا و شدت گرفتن بیماری پدر به دلیل سن بالا اساره دارد و می گوید: با وجود تذکر های شوهرم هفته دو روز به خانه پدرم رفت و آمد داشتم اما وقتی دلیلی برای بیماری پدر و مادرم که فقط در خانه بودند شدم عذاب وجدان سختی
مرد باوقار دنیای طنز
بیشتر مردم تصورشان این بود که او آدم شادی است و طبق قانون زیستن، مرگ دیرتر سراغ آدم های شاد و شوخ می رود اما نصرآباد در 49 سالگی از دنیا رفت. خیلی زود جوانمرگ شد و دوستان، طرفداران و شاگردانش را غمگین تر از آن چیزی کرد که به تصور می آمد. نوع مردنش هم غم انگیز بود. در تنهایی و دور از هیاهوی شهر تهران. دو روز بعد از فوتش برادرش، محمد او را پیدا کرد. سکته کرده بود...همان زمان
مددجویان دیروز، کارآفرینان امروز
می دانند که با بسترسازی مشارکت مردمی به کمک نیازمندان شتافته اند. رضا میردارخان بابا یکی از نمونه های توانمند البرز است که با وجود محرومیت مالی در گذشته اما با حمایتی اندک توانست به کارآفرینی شایسته تبدیل و زندگی خود و 11 خانوار دیگر را به سامان کند. وی می گوید: فقر مالی خانواده سبب شده تا از 9 سالگی در یک کارگاه مشغول به کار شوم و سرانجام راهی خدمت مقدس سربازی شدم که پس از
کره شمالی؛ اردوگاه آشویتس مسیحیان
خوردن غذای آلوده، بی خوابی دادن و ضرب و شتم شدید در زندانهای کره شمالی علیه مسیحیان اعمال شد. یک زن مسیحی که پیشتر در کره شمالی زندانی بود در اینباره می گوید:”مردان را مثل سگ کتک می زدند بطوریکه از شدت درد همچون دیوانگان فریاد می زدند. گرچه زنان کمتر مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند، اما مرا طوری زدند که پوستم پاره شد و دچار خونریزی شدید شدم افسران از من خواستند تا خونم را پاک کنم و سپس
یک افسر امریکایی مرا به تحویل به ساواک تهدید کرد!
است که تکلیف ما را روشن کنند . نکته بسیار جالب در این قضیه، این بود که مهندس لین تهدیدم کرد که مرا به ساواک تحویل خواهد داد! سازمانی که علی الظاهر برای حفظ امنیت کشور و اتباع ایران ایجاد شده بود، این گونه توسط امریکایی ها به عنوان تهدید علیه تبعه همین کشور، به کار گرفته می شد! حوادثی از این قبیل، روز به روز کینه و نفرت ما را از بیگانگان و به خصوص امریکایی ها، بیشتر می کرد و انبار باروت