سایر منابع:
سایر خبرها
اینجا، محدودیت ها تبدیل به فرصت می شود
او گفته بودند، با من صحبت نکرد، نگرانیم کمتر نشد. پزشکان گفته بودند استخوان مصنوعی یا پروتز ممکن است موجب عود مجدد بیماری شود. پدرم گفت برای درمان لازم است پایم را از دست بدهم و به گریه افتاد. خودم هم حال خوبی نداشتم. نمی خواستیم این اتفاق بیفتد اما چاره ای نبود. دلخوشی ام این بود که از درد و رنج حاصل از بیماری سرطان نجات پیدا خواهم کرد. سرانجام پس از 8 ساعت عمل جراحی، در دنیای جدیدی چشم به جهان
می گفت باز هم جنگ شود، می روم تا خدمتگزار رزمنده ها باشم
منتقل شدم و طی سه ماه بستری بودن و چندین عمل روی پاهایم در بیمارستان خبر شهادت دکتر مصطفی چمران را از طریق تلویزیون شنیدم و بسیار گریه کردم. من بسیار به این شهید بزرگوار علاقه مند بودم. کمی از روحیه پدرتان بگویید. چطور آدمی بود. شرایط جسمی اش باعث کوتاهی در امور خانه و خانواده نمی شد؟ پدرم هیچ وقت اجازه نداد که مشکلات جسمی باعث شود تا در کارهایش کوتاهی کند. گاهی لباس هایش را
نابسامانی هایی که فرار از خانه را شکل می دهند
. بعد از چند لحظه گفت: مدت ها بود که از محیط خانه بیزار شده بودم. پدرم معتاد و بسیار سخت گیر است، اهمیتی به هیچ یک از اعضای خانواده نمی دهد، هرگاه که موادش تامین نشود تمام ناراحتی اش را سر ما خالی می کند. مادرم هم به خاطر وضعیت پدرم حسابی به هم ریخته و همیشه از دست من و سه خواهر و برادرم سیر است. هر روز در خانواده ما بحث و جدل و درگیری تکرار می شود، خواهرها و برادرم هم درگیر مشکلات خودشان هستند و هیچ
وقتی انس با قرآن زندگی با ویلچر را نورانی می کند
تجارت مشغول بودم؛ سال سوم دبیرستان دیگر نتوانستم به مدرسه بروم؛ تصمیم گرفتم درسم را در خانه به اتمام برسانم ولی دردم بیشتر و وضعیت جسمی ام وخیم تر شد. با افزایش درد شیخ ابراهیم به طور کامل توان حرکتی خود را از دست می دهد و برای درمان عازم قاهره می شود؛ او در آن مدت هرآنچه را که از رادیو قرآن می شنید، ضبط و حفظ می کرد. شیخ مروان می گوید: تمام تلاوت های اساتید قاری را دنبال می
روایتی تازه از زندگی مازیار ماضی، قهرمان بازی های آسیایی و فرزند بهبودیافته محک: از شکست سرطان تا ورود ...
پشت سر گذاشت و برای عمل جراحی خودش را آماده کرد، تا اینکه با خبر بدی رو به رو شد. او ادامه می دهد: پدرم در حال انجام مقدمات عمل جراحی بود ولی موضوعی که نمی دانستم چیست، حالش را دگرگون کرد؛ قرار شد برای مشورت به چند متخصص دیگر هم مراجعه کنیم. من دلیل این همه حال بد پدر و مادرم را نمی دانستم اما در همان عالم نوجوانی فکر کردم، پزشکان از درمانم قطع امید کرده اند. نگران آینده بودم و تا زمانی که پدرم
بخاطر داشتن چنین زنی شرمنده شدم
به زینت تلقین می کند. با این حال برای حفظ زندگی مشترک و آسایش و آرامش دو فرزند کوچکم، بالاخره خانه ام را فروختم و مسافرخانه ای را اجاره کردم. در چند ماه اول درآمدم بد نبود و روزگارم به خوبی می گذشت اما به دنبال شیوع ویروس کرونا من نیزورشکسته شدم و خانه ام نیز از دست رفت. در این شرایط بود که تصمیم گرفتم به شغل قبلی ام بازگردم و دوباره دست به زانویم بگیرم تا وضعیت اقتصادی ام را از صفر شروع
وقتی با معلولیت هم می شود به آرزو های دوران کودکی رسید/ این بار کوهنوردی دختر 37 ساله با چاشنی معلولیت
همین دلیل تا 10 سالگی نتوانستم به مدرسه بروم. قبل از آن با ضربه های کوچک و مختصر دست، پا، انگشتان، استخوان های دنده هایم و ... می شکست. از کودکی درد زیادی را تحمل کردم و همیشه در تمام اعضای بدنم درد داشتم. اگر کسی بلد نبود مرا به درستی بغل کند و فشار کوچکی به دست، پا و سایر استخوان های بدنم وارد می شد، می شکست و من مجبور بودم چند روز در بستر باشم، چراکه نمی توانستم دیگر از جایم تکان بخورم.
گفت وگو با یک زوج ناتوان جسمی اما ورزشکار و هنرمند/ ثابت کردیم معلولیت مانع خوشبختی نیست
را نداشت و کم کم ویلچر نشین شدم. هم تئاتر کار می کنم هم تنیس روی میز/ یادگیری سرویس زدن یک سال ونیم کار برد! زمانی که رفته بودم برای تست ورزش، مربی ام به من گفت فایده ای ندارد! کار کردن با تو سخت است و خودت هم اذیت می شوی. او پیشنهاد داد در ورزش بوچیا فعالیت کنم که ورزشی برای معلولان بالای 60 و 70 درصد است و من اصلا این را قبول نکردم. دوست داشتم ورزشی کار کنم که
درد سنگین معلولیت به روایت خبرنگار گچسارانی+تصاویر
بمانم و کسی مرا در این وضعیت نبیند،اما پدرم همیشه مشوق و پیگیر کارهایم بود، در همان سال ها در گچساران بودم که با پدرم به اولین مسابقه ویلچررانی با قهرمانان جانباز و معلول این شهرستان دعوت شدم. کاییدی به افتخارات ورزشی خود اشاره می کند و می گوید:درادامه نیز چهار مقام اول کشوری و یک دومی و یک سوم کشوری را در رشته ویلچررانی کسب کردم بعد از آنکه به همت مسئولین توسعه و گسترش این ورزش کمرنگ شد
قتل مرد جوان به خاطر عشق ممنوعه
. اول ماهان ضربه ها را وارد کرد و بعد هم من به مقتول چند ضربه زدم. وقتی نوبت به پروانه رسید، او اتهام معاونت در قتل را رد کرد و گفت: وقتی ازدواج کردم فهمیدم شوهرم مواد می کشد. او اعتیاد داشت و نسبت به من هم علاقه ای نشان نمی داد. بیشتر ساعات روز را بیرون از خانه بود. من با ماهان دوست شده بودم. قبول دارم اشتباه کردم که وارد این رابطه شدم، اما طراح نقشه قتل شوهرم نبودم. ماهان به من گفت با
شوهرم با دعوت از دوستان مرا آزار می دادند
برایش فراهم کنم. خلاصه یک سال بعد از آغاز زندگی مشترکمان صاحب یک فرزند پسر شدم و تصور می کردم با تولد آراد، زندگی ما زیباتر خواهد شد اما نمی دانم چه حادثه ای رخ داد که این زندگی عاشقانه رنگ باخت و روابط من و انوش سرد و بی روح شد. با این که بیشتر از یک ماه از تولد فرزندم نمی گذشت ولی دیگر همسرم توجهی به نیازهای عاطفی و روحی من نداشت، به گونه ای که هر روز بیشتر از هم فاصله می
سرقت مس از مغازه خالی
هادی 23 ساله در گفت وگو با میزان گفت: پول لازم بودم و نمی دانستم در چند روز چگونه می توانم خرج مواد را تهیه کنم. وی افزود: پدرم من را به یک مغازه مس گری فرستاد تا برایش وسایل مسی بخرم، ابتدا فکر کردم با همان پول می توانم خرج مواد مخدرم را تهیه کنم، اما بعد به این فکر کردم که چگونه به خانه برگردم. این متهم ادامه داد: در همین فکر ها بودم که به مغازه مس فروشی رسیدم. صاحب مغازه
تجاوز جنسی وحشتناک به دختر عمو به مدت 6 سال
بعد یک روز پسر عمویم مرا ترک موتورش نشاند و به خانه دیگری برد. فیلمی را گذاشت و مرا به زور کنارش نشاند و مجبورم کرد نزدیکش بمانم. آن روز بلایی سرم آمد که به جز عروسکم هیچ کس باور نمیکند. کم کم تبدیل به یک آدم عصبی شده بودم .هر چه میگذشت بیشتر احساس میکردم با همکلاسی هایم فرق دارم. نمیتوانستم مانند آنها بازی کنم و شاد باشم. اما هیچ کس از من نمیپرسید که چرا گوشه گیر شدم، چرا نمیخندم و...
روایت هایی تکان دهنده از زبان سه مبتلا به ایدز
شوهریم، یه شب که شوهرم یه ذره سر حال بود، مث همه زن و شوهرا رفتیم رختخواب. چند وقت بعد، فهمیدیم مبتلا شده. منم آزمایش دادم، دیدم بله. کار از کار گذشته. اونقدر به هم ریخته بودم که اصلا نمیدونستم کجا هستم و چیکار باید بکنم. یه مدت همینجوری گذشت، تا اینکه یه روز دیگه طاقت نیاوردم و به خواهرم همه چی رو گفتم. اونم بالاخره خواهر بود، دلش میسوخت. همه رو برد گذاشت کف دست مامانم. مامانم هم به بابام گفت و
انتقام عجیب پسر جوان از زن ها در مشهد
برایش خرید می کردم. بعد از این ماجرا، با زنان دیگری که همه آن ها بزرگ تر از خودم بودند آشنا و وارد رابطه خیابانی شدم. با این حال همه آن ها فریبم دادند و به قول معروف فقط مرا تیغ می زدند تا این که روزی تصمیم گرفتم نه تنها نباید با هیچ زنی رابطه داشته باشم بلکه باید انتقام روز های گذشته را از آن ها بگیرم. به همین دلیل یک کیسه 10کیلویی فیلم و سی دی خریدم و از پنج ماه قبل به مدت سه ماه در
سهم یک جانباز از عاشقی
کاوسی در این کتاب با لحنی ساده و صمیمی روایت شده است. جنس خاطرات نیز کمک کرده تا کتاب مخاطب خود را داشته باشد؛ از تجربیات حضور راوی در آسایشگاه های جانبازان گرفته تا ماجرای یک خواستگاری عجیب. در بخش هایی از این کتاب می خوانیم: یک روز وقتی داشتم از شیب داخل حیاط پایین می آمدم، کلاچ یکی از چرخ های عقب ویلچر برقی خود به خود آزاد شد و کنترلش از دستم در رفت. هنوز به وسط شیب هم نرسیده بودم که با
روایتی از زندگی دختری که 20 سالگی اش با رفتن به خانه بخت و ابتلا به اچ آی وی همراه شد!
تماس می گیرند و می خواهند او به یکی از مراکز انتقال خون مراجعه کند. مریم می گوید: وقتی رسیدم، چندتا سؤال ازم پرسیدند؛ مثلا اینکه آخرین باری که خون دادم کی بوده. بعد از چند تا سؤال گفتند خانم شما اچ آی وی مثبت هستید. گفتم مگه ممکنه! حتما اشتباهی شده. گفتند اشتباه نیست و شما مبتلا به اچ آی وی هستید. آن روز وقتی برمی گشتم به خونه، بارون می اومد، از این بارون های رگباری تند که تو تابستون محاله بیاد
بوکسور جوان با مشت، عمه اش را از پای درآورد!
پدربزرگ و عمویم ناسزا گفتم. عمه ام وقتی دید من دارم به پدر و برادرش بد وبیراه می گویم عصبانی شد و یک سیلی به صورت من زد؛ من که خودم حالت عادی نداشتم و قرص هم مصرف کرده بودم، عصبی شدم و دستم را روی گلوی عمه ام گذاشتم. از آنجا که ورزشکار هستم و در رشته بوکس فعالیت می کنم دستانم خیلی قوی است و باعث مرگ عمه ام شدم. با اعتراف پسر جوان به جنایت، بازسازی صحنه قتل و درخواست اولیای دم برای قصاص، بازپرس رحیم دشتبان کیفرخواست متهم جوان را صادر و او بزودی در دادگاه کیفری محاکمه خواهد شد.
ماجرای عجیب شکست موعلی در نبرد خونین
آن باخبر نیستند. میسی گفت مشت هایت مثل بمب می ماند بدون شک اگر مبارزه عادلانه بود، باید برنده می شدم. کارشناسی که داشت، مبارزه را گزارش می کرد، هم آخر فایت ما گفت که موعلی باید برنده می شد. من انگار در خانه حریف رفته بودم و می خواستم او را شکست دهم که کار سختی بود. همین که با این شرایط 8 راند مبارزه کردم، خیلی است. به خاطر ابتلا به کرونا فقط 30 درصد آماده بودم، اما هر چه داشتم روی
هیولایی که از بیمارستان در شرایط کرونایی برای خود ساخته ایم
کردم که کرونا گرفته ام اما به آزمایشگاه رفتم و تست کرونا را دادم و جواب آن بعد از دو روز آمد که در کمال ناباوری جواب آن مثبت بود. همیشه دستورالعمل های بهداشتی را به خوبی رعایت می کردم و نمی دانم که چگونه مبتلا شدم اما روز به روز حالم بد می شد و ترس بستری شدن در بیمارستان حال من را بدتر می کرد، در واقع می ترسیدم که اگر در بیمارستان بستری شوم حالم بدتر شود چون شنیده بودم بیماران خیلی بدحال
روایتی از 9 ماه سخت زنان باردار با کرونا
یم، سکینه بانویی 20 ساله است که تجربه اول بارداری را می گذراند و هم اکنون در ماه هشتم بارداری به سر می برد، او درباره تجربه ابتلا به ویروس کرونا به ایسنا می گوید: پنج ماهه بودم که درگیر این ویروس شدم، از علائمم نیز سرفه، تب، بدن درد، و از دست دادن حس بویایی و چشایی بود که مجبور شدم برای بهبودی دو بار سرم بگیرم و دیفن هیدرامین و استامینوفن مصرف کنم. احتمال ابتلای زنان باردار با سایرین ت
گیتی مطلقه زن شیطان صفت بود! / مهیار متاهل برده اش شد!
می کرد، به گونه ای که تنها حامی من در زندگی بود. آرامش خاصی در زندگی داشتم و زمانی که قدم در خانه ام می گذاشتم از آسایشی که همسرم برایم فراهم کرده بود لذت می بردم، حتی زمانی که دارای دو فرزند پسر نیز شدم و در تنگناهای مالی دست و پا می زدم آرامش روحی عجیبی داشتم. آن روزها با پراید مدل پایینی که خریده بودم در یکی از تاکسی تلفنی های مشهد مشغول کار شدم.درآمد زیادی نداشتم ولی تلاش می کردم تا
کرونا؛ از خانه نشینی تا بی تابی برای ترک قرنطینه/ دور از هم باشیم تا برای هم بمانیم
که به دلیل اینکه ناقل کرونا بوده همه اعضای خانواده اش را مبتلا کرده است وی میگوید: اصلا تصور نمی کردم که کرونا دارم چون علامتی نداشتم. پورحسینی به ابتلای پدر و مادر و خواهرش به کرونا و شدت گرفتن بیماری پدر به دلیل سن بالا اساره دارد و می گوید: با وجود تذکر های شوهرم هفته دو روز به خانه پدرم رفت و آمد داشتم اما وقتی دلیلی برای بیماری پدر و مادرم که فقط در خانه بودند شدم عذاب وجدان سختی
گفت وگو با بانویی که 16 سال است قطع نخاع شده، اما 300 اثر نقاشی با دهان ثبت کرده است
چیز را به هم می زند. بعد از تصادف گردنم به شدت آسیب دیده بود طوری که در آن پلاتین گذاشتند. پزشکان آب پاکی را روی دست خانواده ام ریختند. مدتی بیمارستان بستری بودم و بعد من را به خانه ای که قرار بود بعد از عروسی، با همسرم در آن زندگی کنیم، بردند. در همان مدت دچار زخم بستر شدم. نفس تنگی داشتم و به دارو های مسکن وابستگی زیادی پیدا کرده بودم. شرایطم آن قدر وخیم بود که بیش از چند ماه نتوانستند در خانه
قم؛ 10ماه بعد از ورود کرونا
این حال به دام کرونا افتادم و درگیر شدم. خدا را شکر فعلا توانم به حدی هست که بتوانم جواب بیماران را بدهم. جنسیت برای ویروس فرقی ندارد و هر کسی را بتواند درگیر خود می کند، اما برای حسنی بیمارانی که به او مراجعه می کنند، شرایط تغییر کرده است: خیلی از مردم ناخواسته و ناخودآگاه بیمار شدند. افراد فقیر این روزها بیشتر بیمار می شوند. با این حال، افرادی هم هستند که شاید کمتر در رسانه ها درباره بیمار شدنشان
گفتگو با بانویی که 16 سال است قطع نخاع شده، اما 300 اثر نقاشی با دهان ثبت کرده است
حتی تصور اینکه یک روز از خواب بیدار شویم و ببینیم دست یا پایمان خواب رفته است و آن را حس نمی کنیم خیلی سخت است. چه برسد به اینکه تا بیست سالگی همه چیز بر وفق مراد باشد و بعد از آن، در پی یک سانحه، حتی دیگر نتوانی یک انگشتت را تکان بدهی. از همان لحظه اول که در آی سی یو بستری بودم، می شنیدم که پزشکان درباره وضعیتم چه می گویند. با اینکه پیش از آن امدادگر هلال احمر بودم و می دانستم قطع نخاع به چه
از اچ آی وی تا کووید 19
روز بدتر شد. رنگکار بود و به خاطر ضعیف شدن سیستم ایمنی ریه هایش از کار افتاد. الان نان آور خانه من هستم و خانه مردم کارگری می کنم. همسرم هم کمک می کند اما بعد از ابتلا به کرونا وضعیت جسمی اش بدتر شد و دیگر نمی تواند کار کند. اما این غمنامه تمامی ندارد: از وقتی فهمیدیم هر دو به هپاتیت مبتلا شده ایم حال و روز خوبی نداریم. خوشبختانه داروهای اچ آی وی رایگان است؛ ماهی یک بار به بیمارستان
کنترل HIV به همبستگی جهانی نیاز دارد
آزمایش دادیم، من مبتلا بودم اما همسرم نه، اکنون با این بیماری کنار آمده ام، اما نگرانی بزرگم درباره فهمیدن دخترم است، چون او هنوز نمی داند که چرا دارو مصرف می کند و مشاوران هنوز اجازه اطلاع دادن به وی را به ما نداده اند، تأمین داروهای بیماری برای ما رایگان است و از این نظر مشکلی نداریم، بیشتر از نظر پیدا کردن شغل و مسائل اقتصادی مشکل داریم. خانواده همسرم از بیماری ما خبر ندارد و فقط ه
در قلمرو عبدالحسین میرزا!
، بی ریشه بودن در اروپا را با تلخی درک می کردم. به جز کارت شناسایی کوچکی با عکسی زشت روی آن دستاویز دیگری نداشتم. ناشناخته، بی هویت و ناخواسته بودم! در اندیشه خود روز های روشن آفتابی، آسمان صاف آبی، کوه های رنگارنگ ایران را از نظرم می گذراندم. گفتگو با هم میهنان خونگرم و دلسوز خود را در خاطر مرور می کردم. اتفاقات کوچک و خوش روزمره یا مصیبت های بزرگ اندوه زا از نظرم می گذشتند. همه را دوست داشتم، همه
روایتی از 62 سال خدمت عاشقانه در هلال احمر
خدمت سربازی فارغ شدم به مدت یک ماه در کارخانه قند و شکر مشغول به کار شدم اما کار در آنجا به دلم نمی نشست، از طرفی از فعالیت های هلال احمر خبر داشتم و می دانستم که کارهایی که انجام می دهند عام المنفعه است و خدماتش بیشتر به محرومان و نیازمندان اختصاص دارد، به همین دلیل همه عزم خودم را جزم کردم تا من هم در این مسیر گام بردارم و همراه پدرم نزد حاج آقا میر شهیدی رئیس جمعیت هلال احمر آن دوران رفتم و