توطئه های منافقین و ضد انقلاب را در نطفه خفه کنید
سایر منابع:
سایر خبرها
بعد از جنگ با عراق نوبت اسرائیل صهیونیسم است
خود را با سپاه و بسیج قطع نکنند و داوطلبانه به جبهه ها بروند و سنگرهای شهیدان را پر کنند؛ زیرا بعد از جنگ با عراق نوبت با اسرائیل صهیونیسم است. پدر بزرگوارم باید مرا ببخشی چون سرپیچی من از فرمان شما زیاد بوده و می بخشید چون راهی که رفته ام وقتی به آرزویم رسیدم آسوده و راحت باشید. پدر بزرگوارم از اینکه مرا به این سن رسانده ای متشکرم، اجرتان با خدا باد. مادر عزیزم از اینکه زحمت
سنگر همیشگی خود یعنی مسجد را خالی نگذارید
پیرزادی خدا به آنان که از جان و مال خود دریغ ندارند بهشت و سعادت جاودان می دهد همانان که در راه خدا مبارزه می کنند و می کشند و کشته می شوند. این وعده درستی است که در تورات و انجیل و قرآن به مردم فداکار داده شده است و چه کسی از خدا به عهد خویش وفادارتر است. با سلام و درود بیکران به رهبر کبیر انقلاب، خمینی بت شکن. از پدر پیر و مادر پیرم خواهشمندم که مرا در این طول عمری که کردم حلال
شکرگذار نعمت رهبری باشید/ اکنون زمانه جهاد و مبارزه در راه خداست
همراه با روشن کردن قلوب دیگران است و به این دلیل همراه با سپاهیان محمد (ص) راهی جبهه های نبرد نور علیه ظلمت شدم تا راه رهروان حسین و شهیدان گلگون کفن اسلام مخصوصاً پسر دایی عزیز شهیدم عباسعلی گرجی پور را ادامه دهم. پیام من به امت حزب الله و همیشه در صحنه این است که به هیچ عنوان امام امت نجات دهنده تمام مستضعفان از یوغ مستکبران از خدا بی خبر را تنها نگذارید که او یک نعمتی است که خداوند
از تفرقه بپرهیزید و گرنه مدیون خون شهدائید
همیشه در نزد شماست و من شما را می بینم و از اوضاع جهان باخبرم شما دعا کنید که خداوند مرا در زمره شهیدان اصیل درگاهش قرار دهد و مرا غسل ندهید و کفن نکنید. چون رهبرم حسین (ع) نه کفن داشت و نه غسل. مادرم: گریه نکن برای رضای خدا به جبهه رفتم، چون امانتی در دست شما بودم اگر تو چه مادری و نمی توانی اشک های پربرکت چشمت را طوری جاری کن که دشمن نبیند و شاد نشود بهترین موقع گریه مادر همسر و خواهرم
سردار سلیمانی با چه انگیزه ای به در جبهه سوریه ورود کرد؟
سوال از شما دارم. تا آن زمان رهبر انقلاب عقیده خود درباره سوریه را علنی بیان نکرده بودند، پرسیدم نظر رهبری در باره این جبهه چیست؟ حاج قاسم کمی برآشفت و گفت آقای فلاح زاده من در زمان امام (ره) فقط به خاطر اطاعت از امام (ره) وارد جبهه شدم و ملاکم او بود و الان ملاکم آقاست و به دستور ایشان این جبهه را باز کردم. گفتم برای من موضوع روشن و تمام شد. انتهای پیام/ 141
شهید علی محمد قیطاسی: خدایا شجاعت انتخاب راه شهادت را به ما عطا کن
جبهه فرستادی برای ادای دین و دفاع از وطن. مادر عزیزم تو برای من همه چیز بودی و مرا امر به کارهای نیک و نهی از زشتی ها و پلیدی ها کردی و در دورانی که مجروح بوده ام با همه درد ها و ناله های من آرام بودی و به من آرامش دادی. از تو طلب حلالیت می کنم و از خداوند می خواهم که تو را اجر خیری عنایت کند. برادارنم در خدمت به انقلاب تلاش کنید، مرا حلال کنید و شما خواهران عزیزم آن پرستارهای شب های متمادی نیز طلب حلالیت دارم، زینب وار تقوا و پرهیزگاری را رعایت کنید باشد که اجر اخروی نصیب تان شود. منبع: فارس انتهای پیام/ 341 ...
از غیبت و افترا دوری کنید که عمل های انسان را می سوزاند
به گزارش خبرنگار بسیج پرس به نقل از خبرگزاری دفاع پرس؛ از آذربایجان شرقی، شهید فرج فرامرزی در 26 مهرماه 1325 در تبریز دیده به جهان گشود. وی پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی و با آغاز دفاع مقدس رهسپار جبهه های نور شد و پس از چندی مجاهدت در راه اسلام، سرانجام در تاریخ 23 مردادماه 1366 در ارتفاعات دپازا به شهادت رسید. زندگی نامه شهید: شهید فرج فرامرزی در 26 مهرماه 1325 در
زندگینامه شهید حسین جمالی
بند یا فاطمه الزهرا (س) در جنوب حومه شهر حلب با اصابت تیر به پهلو به شهادت رسید. پیکر پاکش در نهم آبان 1394 در گلزار شهدای روستای خورنگان در کنار دایی شهیدش امیر سرتیپ عبدالرزاق جمالی به خاک سپرده شد. برادر شهید جمالی در خاطراتی در خصوص وی می گوید: یک شب در کنار حسین خوابیده بودم. نیمه های شب حسین بیدار شد. پایش ناخواسته به من خورد و من هم بیدار شدم. دیدم حسین سریع توی اتاق دیگری رفت و
می گفت باز هم جنگ شود، می روم تا خدمتگزار رزمنده ها باشم
زندگی عشایری در مکتبخانه درس خوانده بود. چند سال داشت که با مادر شما آشنا شد و ازدواج کرد؟ پدرم سال 55 به خدمت سربازی رفت و بعد از پایان خدمت سربازی یعنی در سال 58 وارد کمیته انقلاب اسلامی شد و مبارزات زیادی با اشرار و ضدانقلابی ها داشت. سال 58 وارد کمیته انقلاب شد و زمان جنگ جزو اولین گروه های اعزامی به دشتستان بود. ایشان سوم آبان ماه سال 59 به جبهه اعزام شد. پدرم مدتی با دکتر
اظهارات عجیب مرد شیشه ای؛ مادرم را به شکل شیطان دیدم!
مرا در کمپ بستری کرد به امید اینکه ترک کنم که نشد و آخرین بار وقتی از کمپ بیرون آمدم، دوباره مواد مصرف کردم. خودم را نمی بخشم، چون باعث مرگ او شدم. زندانی شدی؟ بله. مدتی در زندان بودم که خانواده ام مرا بخشیدند و آزاد شدم. بعد از آزادی؟ با دخترم زندگی می کردم که این اواخر عقد کرده بود و می خواست به خانه بخت برود، همان موقع یکبار از دخترم خواستم برایم شیشه بخرد که
چقدر نامتان صفا دارد(چشم به راه سپیده)
روی قلبم دوباره امضا کن* ایلیائیم از دهات شما از تبار ِ ترنُمات شما آسمان ها همیشه گُم بودند پایِ هر سبزه حیات شما روزگارم گذشته شُکرِ خدا در جوار لبِ فرات شما کوزه ام را دوباره پُر کردم از سرِ چشمه نجات شما زندگیِ مرا چه شیرین کرد نفَس شاخه نبات شما سفره ام پَهن خانه ام سرسبز برکت دارد از زکات شما آب و نانم رسیده از آن
بخاطر داشتن چنین زنی شرمنده شدم
خواستگاری زینت رفتم، به شغل لحاف دوزی مشغول بودم و امورم را از این راه می گذراندم. او هم که تازه دیپلم گرفته بود ، قصد ادامه تحصیل نداشت. اما هنوز مدت زیادی از ازدواج من و زینت سپری نشده بود که متوجه شدم همسرم نه تنها زنی تجمل گرا و خودخواه است بلکه حسادت در سراسر وجودش موج می زند. او حتی به خواهر و برادران خودش حسادت می کرد و معتقد بود که پدر و مادرش بین او و دیگر فرزندان شان تبعیض قائل می شوند
لنزهای بی باک| عکاسی که در بخش راه می رفت و برای بیماران کرونایی حمد شفا می خواند/ ضجه های جانباز ...
راه برگشت به تهران فهمیدم که به کرونا مبتلا شده ام و سپس در بخش NBC (مراقبت های ویژه تنفسی) بیمارستان بقیةالله بستری شدم. حدوداً یک ماه طول کشید تا دوران نقاهت را طی و اجازه حضور دوباره در فضای عمومی را پیدا کنم. وی افزود: یک هفته پس از بهبودی، بار دیگر به بیمارستان بقیةالله رفتم و به همان بخشی که در آن بستری بودم، وارد شدم؛ اما این بار برای تهیه گزارش تصویری از پرسنلی که در طول مدت
معلم اصفهانی که 54 سال پای ثابت تخته سیاه بود/ دانش آموزی که با حرف معلم پزشک شد
به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان به نقل از اداره اطلاع رسانی و روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان، احمد مهربد دبیر ریاضی بازنشسته اصفهانی که بیش از 50 سال تدریس کرده، از گذران عمر خود در این زمینه احساس خوشحالی می کند و می گوید: شکر خدا را می کنم که به من توفیق داد بتوانم معلمی کنم. این معلم بازنشسته اصفهانی ادامه می دهد: من در سال 1318 در اصفهان متولد شدم؛ تحصیلات ابتدایی
پیام فرمانده نیروی پدافند هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به جشنواره گوهر فاطمی
نظام الهی فرو گذاری ننموده و تمام امکانات و قوای خود را در جهت انزوا و شکست این انقلاب عزیز بسیج نمودند تا نور این انقلاب را که به فرمایش امام راحل (ره ) (انقلاب ما انفجار نور بود) در نطفه خفه نمایند . غافل از اینکه به وعده الهی ( یریدون ان یطفئو نور الله بافواههم) این آرزو خوابی تعبیر نشدنی است، زیرا انقلاب ما به فضل الهی مقدمه ظهور حضرت بقیه الله (عج) است و با فرج ایشان جهانی خواهد شد
مارادونای بدون ترمز!
شیلتون، دروازه بان بلند قامت تیم انگلستان زد، هم چنان فکر مرا به خود مشغول کرده. اگر من مثل مارادونا بر سر این دوراهی قرار می گرفتم، چه می کردم؟ یک مسیر به پیروزی و کسب افتخار برای کشور و سرزمینم ختم می شود؛ اما لازمه اش، دروغ و تقلب و گُلی است که با دست وارد دروازه ی انگلستان می شود که حق مارادونا و تیم ملی و کشور آرژانتین نبود. اما مسیر دیگر، صداقت بود که مارادونا، خودش اعتراف می کرد که توپ به دستش
شهیدان راهشان را انتخاب کرده بودند
جبهه شد. من ماندم و سه فرزند کوچک. او می گفت خدا یار و یاور شماست. من باید از انقلاب و این سرزمین دفاع کنم. یادم می آید آن زمان ها یک گوشمان به در خانه بود، تا خبری یا نامه ای از مردانمان که در جنگ بودند به دستمان برسد. همسرم بار آخری که رفت گفت عملیات است. 20 روز از عملیات گذشته بود و همه دوستانش برگشته بودند و همسرم برنگشته بود. به خانه یکی از دوستانش رفتم تا سراغش را بگیرم. او گفت مجروح و شهیدشدنش
جرم ما نقل عین نظرات حضرت امام(ره) بود
برخی از نیروهای جوان انقلابی در دام آنها بیفتند. بنابراین همان روزهای اول کتابی با نام مجاهدین خلق رودرروی خلق نوشتم. وقتی در شورای فرماندهی سپاه شنیدم که موسی خیابانی و مسعود رجوی قصد دارند به قم بروند و با امام(ره) ملاقاتی داشته باشند، نگران شدم و نزد آیت الله موسوی اردبیلی رفتم و از نفاق آنها گفتم. گفتند اینها همین دیروز اینجا آمده بودند. رجوی به من گفت که حاج آقا شما اگر سر من را هم کنار این
یادداشت| عاشقانه هایی از شهدای انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
/> نامه هایی پر از من را حلال کن و مرا ببخش! ؛ لبریز از دلم تنگ است برای دیدن تو! ، نامه هایی پر از ببخشید اگر برایتان کم گذاشتم! ، نامه های نیمه شب پادگان که تو جواب نامه را برایم نفرست چون ممکن است بیاید اینجا و من حرکت کرده باشم و به دستم نرسد. نامه های فروزانی که قلبم با عشق تو می سوزد اما چه کنم که خدا برایم محبوبتر است! نامه های خیسی که روضه خوان امام حسین (ع) است. نامه های نجیبی که
1047/ شهید عادل چگینی: در مقابل دشمنان مقاومت کنیم
زحماتی که به پای اینجانب فرزند حقیرتان کشیده ای در حق من حلال کنید و به شما سفارش می کنم که اگر خداوند مرا به سوی خود دعوت کرد مبادا که ناراحت شوید و در غیبت من نگران باشی. خدمت مادر عزیز و از چشم راست عزیزترم سلامی گرم می رسانم و از شما مادر عزیزم می خواهم که بخاطر زحمات و شب نخوابی هایی را که در حق من متحمل شده اید مرا ببخشید؛ سفارش من به شما پدر و مادر عزیزم این است که اگر خداوند مرا
نگذارید افراد ضد انقلاب علیه اسلام موضع گیری کنند
/> اما مادر عزیزم! خودم می دانم که در این مدت چه قدر به شما زحمت داده ام و چه قدر شب نخوابی ها کردید و من تنها راه جبران این زحمت ها را در این دیدم که به جبهه ها بروم و به یاری اسلام بشتابم تا بتوانم فردای قیامت در پیش امام زمان(عج) روسفید باشم و در همین جا عرض می کنم که تمام کارهایی که انجام داده ام برای خدا اگر ثوابی داشته باشد، یک سوم آن را به مادرم هدیه می کنم . انتهای پیام/
مبادا سنگر مرا خالی بگذارید
بگذارید و پشت به جبهه برگردانید که جبهه جای خود سازی و ایثارگری است و شما خواهرم نباید گریه کنید و بلکه افتخار کنید که برادرتان را مثل زینب (س) که حسین (ع) را در کربلا فدا کرد، شما هم در کربلای ایران فدا کردید. سیاه نپوشید و همچنین تو مادر مهربانم شیرت را حلالم کن که از همه چیز گواراتر است. برای من گریه نکن و افتخار کن و از تمام دوستان، برادران، آشنایان و فامیل ها می خواهم که اگر از من گناه یا خطایی دیده اند حلالم کنند و شما را به خدا می سپارم. به امید پیروزی رزمندگان اسلام و رستگار شدن من در پیشگاه خدا. جنگ جنگ تا پیروزی. انتهای پیام/ ...
در راه خدا جهاد کنید و همیشه و هر لحظه به یاد خدا باشید
به گزارش خبرنگار دفاع پرس از یزد، شهید علی فلکیان 10 آذر 1344 در شهرستان میبد یزد به دنیا آمد و تا پایان دوره ابتدایی تحصیل کرد. با آغاز جنگ تحمیلی به عنوان بسیجی و تک تیرانداز راهی جبهه های حق علیه باطل شد. سرانجام 28 اسفند 1360 در شوش بر اثر اصابت ترکش نارنجک به سر به شهادت رسید. در ادامه وصیت نامه شهید بزرگوار را از نظر می گذرانیم: یا أَیُّهَا الْإِنْسانُ إِنَّکَ کادِحٌ
سه شهیدی که حاج قاسم های عصر خود بودند
های ایثارگران شهرداری جویا شود. در ادامه بخش اول این مصاحبه را می خوانید. دفاع پرس: چطور شد که به جبهه رفتید؟ زمستان سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتی در پدافندی پاسگاه زید که متعلق به لشکر علی بن ابیطالب (ع) بود شرکت کردم. چون سنم کم بود ابتدا به عنوان امدادگر دوره 45 روزه دیدم و در جبهه وارد آموزش های نظامی شدم تا به عنوان تک تیرانداز و تیربارچی و آرپیجی زن خدمت کنم. بعد از
آمده ام تا غرور و تکبر را با آب اخلاص شست وشو دهم
به گزارش خبرنگار دفاع پرس از آذربایجان شرقی، شهید ناصر صارمی در 10 خردادماه 1339 در شهرستان مراغه چشم به جهان گشود. وی پس از پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی راهی جبهه های حق علیه باطل شد و پس از مدتی مبارزه با نیروهای دشمن بعثی درنهایت در تاریخ چهارم آبان ماه 1362 در عملیات والفجر 4 به درجه رفیع شهادت نائل آمد. زندگی نامه شهید: سال 1339 در شهرستان مراغه متولد شد. دوره
در رفاه غوطه ور نشوید چون در این حال، دنیا و آخرت را باختید
به گزارش خبرنگار بسیج پرس به نقل از خبرگزاری دفاع پرس؛ از آذربایجان شرقی، شهید اسماعیل قادری در 20 تیرماه 1348 در شهرستان سراب دیده به جهان گشود. وی پس از آغاز جنگ تحمیلی رهسپار جبهه های نور شد و پس از چندی مجاهدت در راه اسلام، سرانجام در تاریخ 15 مردادماه 1366 در عملیان تصر 7 به شهادت رسید. زندگی نامه شهید: شهید اسماعیل قادری در 20 تیرماه 1348 در شهرستان سراب دیده به جهان
مرگ بوقت 8 شب
بود فکر می کردم و مدام از خدا می خواستم که همسرم بهبود پیدا کند و عهد کرده بودم که دیگر بیهوده از خانه خارج نمی شوم. هر لحظه همسرم امیدش را از دست می داد و درصد بیشتری از ریه اش درگیر می شد. دو روز اول همسرم در بخش بستری بود. به ملاقات او می رفتم چراکه اصلا طاقت ماندن در خانه را نداشتم، یک لحظه فکر از دست دادن او برایم سخت بود و او هم هر روز حالش بدتر می شد و روحیه اش را از دست می داد و
روش های ایجاد انگیزه برای مخاطب با تکیه بر راهکارهای نهج البلاغه تبیین شد
پیکرهایتان کنار هم است، ولی دلهایتان از هم جدا است، در سخن گفتن، آن چنان داغ هستید که سنگ ها را می شکند ولی در عمل سست می باشید... بدانید که افراد ضعیف و ناتوان هرگز نمی توانند از ظلم و ستم جلوگیری کنند، مرد عمل باشید نه مرد حرف... . کار شما به جایی رسیده که پیروزی شما، بی نتیجه است و همچون کسانی هستید که تیرهایشان بی پیکان است... . و الله لا اصدّق قولکم ولا اطمع فی نصرکم؛ سوگند به خدا
داستان/زندگی فراموش شده
تماس گرفت و شرح وضعیت داد خیلی طولی نکشید که حمید و مادرش سراسیمه وارد خانه شدند، مادر حمید رنگ به چهره نداشت و پس از سلام سرسری با دیدن پیرزن با دو به سمتش دوید و دراغوشش کشید نفس راحتی کشیدم، پس او همان زن گمشده بود. مادر حمید در حالی ک اشکش را پاک میکرد و درکنار پیرزن مینشست گفت مادرم فراموشی داره نمیدونم کی از خونه اومده بیرون، خدا خیرتون بده اگه گم میشد ما چیکار میکردیم