خاطرات وکیل/ ثریا را کشتم چون خونش حلال بود!
سایر منابع:
سایر خبرها
سرنوشت سیاهِ زنی که عضو باند سرقت بود
کرده است و او هم دو فرزند دو قلو دارد! پدر و مادرت در قید حیات هستند؟ خیر از مادرم که چیزی به خاطر ندارم پدرم می گفت وقتی نوزاد شیرخواره ای بودم توسط یکی از بستگانش به قتل رسیده است! پدرم را نیز 9 سال قبل از دست دادم او بر اثر شدت مصرف مواد مخدر دچار عفونت ریه شد و از دنیا رفت. بعد از مرگ پدرت چگونه زندگی ات را می گذراندی؟ نامادری ام به دنبال زندگی خودش رفت و من که چند سالی بود طلاق
سرنوشت سیاه زنی که عضو باند سرقت بود!
. بعد از مرگ پدرت چگونه زندگی ات را می گذراندی؟ نامادری ام به دنبال زندگی خودش رفت و من که چند سالی بود طلاق گرفته بودم و اعتیاد داشتم به تدریج به سمت خلاف کشیده شدم. دوران کودکی و نوجوانی شما چگونه سپری شد؟ به سختی! وقتی در شکم مادرم بودم پدرم به جرم قاچاق مواد مخدر به حبس ابد محکوم شد بعد از مرگ مادرم نیز من و خواهر دوقلویم را مادربزرگ پدری ام تر و خشک می کرد تا
آرزوی اهدای عضو مرد جوان با نجات جان 3 بیمار به واقعیت تبدیل شد
بود که ناگهان حالش بد شد، ابتدا همه فکر می کردند مهدی دچار مسمومیت شده که حالت تهوع و سردرد شدید دارد اما وقتی بی حال روی زمین افتاد، همکارانش با اورژانس تماس گرفته و درخواست کمک کردند. مسعود، برادر مهدی ماجرای آن شب را اینطور بازگو می کند: در خانه نشسته بودم که پسر برادرم تماس گرفت و گفت پدرش حالش بد شده و او را به بیمارستان امیرالمؤمنین (ع) منتقل کرده اند، با شنیدن این خبر نگران شدم و
شرط عجیب برای اعدام نشدن/ خانواده مقتول حرفی از پول نزدند/ گفت وگو با قاتلی که بچه بود
من نمی دانم چه شد که دست در جیبم بردم و چاقویی را که داشتم پرتاب کردم که به قلب علیرضا برخورد کرد. بعد از آنجا فرار کردی؟ فرار که نه.اما طبق معمول همیشه به سمت خانه مان برگشتم.چون فکرش را هم نمی کردم که علیرضا جانش را از دست داده باشد.وقتی داشتم از محل دعوا دور می شدم او سر پا ایستاده بود.اما در بیمارستان جانش را از دست داده بود. تو چطور دستگیر شدی؟ فردای آن روز
نیلوفر جلیلوند: پدرم می خواست از بدی های جامعه هنری به دور باشیم/ زنان در ایران امروز فرصت رشد فراوانی ...
یک نفر را می بیند ،با آن شخص اشک می ریزد، هیچ جای دنیا چنین چیزی را ندیدم. من انگلیس بودم، آلمان، فرانسه و ... اینجا و در ایران احساسی هست، تصور می کنم افراد به یکدیگر متصل هستند و انرژی عجیبی دارند. *در ایران بینشی رسمی درباره مهاجرت به آمریکا وجود دارد که می دانم با سبک مهاجرت موقت پدر شما متفاوت است . در آمریکا پدر و مادر من بیزنس و خانه داشتند. ما در خانه امان باغچه داشتیم
شلیک پدر به 2 جگرگوشه اش در ارومیه
/> وی ادامه داد: مادرم و خواهرانم در لحظه تیراندازی حضور داشتند و ما چند دقیقه بعد از حادثه متوجه به قتل رسیدن بهنام و زخمی شدن شیر علی شدیم، همچنین همه در خانواده شان مشکل دارند. جاسم امین آذری در پایان گفت: پدرم پس از به زخمی کردن شیر علی و به قتل رساندن بهنام، خودش را همراه با اسلحه کلاشینکف به کلانتری و مراجع قضایی تحویل داد. فرار کردن پدرم و دستگیری او در مرز شایعه است همچنین شیر علی هم اکنون در آی سیو بیمارستان به سر می برد. منبع: رکنا انتهای پیام/
ایثارگری و فداکاری دختر شهید عبدالحسین شهریاری در جبهه تعلیم تربیت در مناطق روستای شهرستان جیرفت/ فخری ...
یا انصراف بدهید یا کارتان را شروع کنید. روزگار دشواری بود من سالها آرزوی معلم شدن را در سر پروانده بودم اما حالا روزگار مرا در تنگنا قرار داده بود از طرفی فکر معلم شدن تمام وجودم را پر کرده بود و از سوی دیگر می ترسیدم وارد کار سرایداری بشوم و دیگر نتوانم جایگاه معلمی را به دست بیاورم. آن روزها کار من شده بود رفت و آمد به آموزش و پرورش، یک روز که از این اتاق به آن اتاق می رفتم متوجه
بازداشت آشپزباشی به اتهام قتل همسر
من گفته بود که حق ندارم به خانه مادرم بروم. می گفت او مرا جادو می کند، به همین خاطر هر وقت به خانه مادرم می رفتم با هم درگیر می شدیم. البته او بعد از فوت تنها فرزندمان که نارس به دنیا آمده بود، مشکل اعصاب و روان هم پیدا کرده بود. فروردین امسال فرزند ما نارس به دنیا آمد و چند روز بعد در بیمارستان فوت کرد و برادر همسرم نیز به خاطر بیماری در همان روز فوت کرد. روز حادثه به خاطر همین با هم
کشتی به روایت خانواده کشتی گیر موحدیان
گفتند محسن کیلویی! ریز نقش بودم. 46کیلو بیشتر وزن نداشتم، اما با همان جثه همه را حریف می شدم. حمایت های پدر و مادر محسن که حالا 46سال دارد از خاطرات کودکی اش در شاهرود می گوید. اینکه تا چشم باز کرده کشتی را شناخته. اولین مربی اش پدرش بوده و صبح و شب با او کشتی می گرفته. در همان شاهرود در مسابقات رده نونهالان و نوجوانان موفق به کسب طلای استان می شود و همه را نتیجه تلاش و حمایت پدر می
دخترکشی؛ این بار در اصفهان | دختر 21 ساله قربانی چه چیز شد؟ | خواهر مقتول هم پارسال خودش را دار زده بود
از 3 روز پیدا شده است. وقتی نشانی های او را پرسیدم گفت دختر 21 ساله ای بوده که پدرش او را کشته و جنازه اش را در بیابان های نزدیک علی آباد که روستای دیگری در آن منطقه است رها کرده بود. از شنیدن خبر مرگ شیدا شوکه شدم. خیرآباد روستای محرومی است که امکانات زیادی ندارد، به دلیل همین شیدا چند سالی بود که به اصفهان آمده و اینجا درس می خواند، خواهر بزرگ ترش هم در اصفهان زندگی می کرد و او مدتی
بانوی همدانی جاده پیما/از کودکی با رویای رانندگی قد کشیدم
بودم مادرم را از دست دادم. پس این اتفاق تلخ بیشتر عاشق پدرم شدم و به عنوان تنها جان پناه بعد از خدا، عاشقانه دوستش داشتم. هر رفتار و علاقه ی او برای من یک الگو بود. پدرم جز اولین رانندگان ماشین های سنگین در همدان و اولین کسانی که گواهی نامه ی پایه ی یک داشتند بود دیدن و زندگی کردن با او از کودکی مرا یک راننده بار آورد. عصر همدان: از چه زمانی وارد این کار شدید و سیر کاری شما چگونه بود
جزئیات آتش زدن زن جوان توسط شوهرش / مقتول پیش از مرگ قاتل را لو داد
آپارتمان چرخاندم دیدم از داخل کلید روی آن است و این یعنی همسرم در خانه بود. در زدم. همسرم در ورودی را باز کرد اما حفاظ را باز نمی کرد. باهم درگیر شدیم، می گفت چرا به حرفش اهمیت ندادم و به خانه مادرم رفته ام. خیلی عصبانی بود. با قیچی که دستش بود جلوی موهایش را زد. بعد به آشپزخانه رفت و ظرف پلاستیکی که داخل آن تینر بود را برداشت و به مقابل در آمد. ابتدا مقداری از آن را به طرف من پاشید که به طرف پشت بام
قتل همسایه با چاقو به بهانه صدای بلند!
. چون متهم حالش خوب شد و به خانه برگشت من با وثیقه آزاد شدم؛ اما چهار ماه بعد دوباره دستگیرم کردند. این جوان در ادامه گفت: در مدتی که مقتول بیمارستان بود حالش خوب بود، اما بعد زخمش عفونت کرد و به خاطر عفونتی که وارد خونش شد، جانش را از دست داد. ضربه من ضربه کشنده ای نبود. اگر کشنده بود که همان اول جانش را از دست می داد. او ضربه خورد و حالش بد شد و او را به بیمارستان بردند. آنجا هم خوب و
استاد زندگی
او پس از چند سال آموزش و تجربه اندوزی در ایتالیا و چکسلواکی، در سال 1343 به ایران برگشت. او در عرصه ها و رشته های گوناگون، از نویسندگی و بازیگری و طراحی و گریم برای سینما و تئاتر، تولید فیلم های انیمیشن و نمایش های عروسکی کارهای زیادی ارائه داده است. کریمی پس از انقلاب از فعالیت هنری بازماند و به تدریس روی آورد و به کارهایی مانند پیکرتراشی و پرورش گل پرداخت. نصرت کریمی در مصاحبه با ایسنا درباره ورودش به هنر گفته بود: شانزده ساله بودم و هنرجوی هنرستان صنعتی ایران و آلمان در بخش آهنگری که یک شب به اتفاق برادرم استاد زنده یاد علی کریمی به تئاتر هنرستان هنرپیشگی ...
پزشکی قانونی، راز قتل مرد موادفروش را فاش کرد
بازپرس جنایی جسد قربانی برای تعیین علت اصلی مرگ به پزشکی قانونی فرستاده شد. همزمان مرد جوان که اعتراف کرده بود قربانی را کتک زده، بازداشت شد. چند روز بعد پزشکی قانونی اعلام کرد که علت مرگ قربانی مصرف بیش از حد مواد مخدر بوده است. اعلام این نظریه کافی بود تا متهم با قرار وثیقه آزاد شود. اما اولیای دم به نظریه پزشکی اعتراض کردند و اصرار داشتند که ماجرا، قتل است. با اعتراض آنها پرونده در اختیار هیأت
مردان متجاوز به اعدام محکوم شدند
سرویس حوادث جوان آنلاین: اردیبهشت سال 97، دختر 18 ساله به نام فرانک همراه مادرش به اداره پلیس رفت و از دو مرد جوان به اتهام تجاوز به عنف شکایت کرد. او در توضیح گفت: مدتی قبل در تلگرام با پسر جوانی به نام شهرام آشنا شدم و بعد از مدتی در فلکه دوم تهرانپارس قرار ملاقات گذاشتیم. وقتی سر قرار رفتم شهرام خواست به یک سفره خانه برویم، اما قبل از آن گفت باید منتظر دایی اش به نام معین باشیم تا کفش هایش را
شب یلدا گرفتار خیابان شدم/ در خانه بمانیم تا حسرت نخوریم
انجام دهیم. او خاطره ای جالب از یلداهای سال قبل دارد و در این باره می گوید: چند سال قبل بود که تعدادی از پیشکسوتان دور همی فوتبالی در شب یلدا داشتیم. قرار بود بچه های سابق پرسپولیس در منزل من میهمان باشند اما در حال بازگشت به خانه بودم که تصادف کردم. جالب این جا بود که میهمانان در منزل من بودم اما خودم نرسیده بودم. بنده خدایی که با ماشین من تصادف کرده بود، مقصر بود اما اصرار داشت افسر بیاید و کروکی بکشیم. آن شب میزبانی بودم که خیلی دیر به خانه رسیدم و ساعت ها میهمانانم را معطل کردم. 3 شب یلدا محمد پنجعلی پیشکسوت باشگاه پرسپولیس ...
چند روایت از لحظه های تلخ وشیرین پرستاران در آستانه روز پرستار
که در این بیمارستان به کرونا مبتلا شد و خوشبختانه نجات یافت. او می گوید: روزی که لباس سفید پرستاری به تن کردم فکر نمی کردم چند سال بعد سروکله چنین بیماری عجیبی پیدا شود و همه دنیا را درگیر کند. من اولین پرستاری بودم که به کرونا مبتلا شدم. اواخر بهمن سال گذشته، علایم نفس تنگی و تب و خستگی داشتم. تصور می کردم آنفلوانزا گرفته ام، اما وقتی کیت های آزمایش کرونا به بیمارستان رسید مشخص شد کرونا
یلدای 99؛ تاریک ترین غفلت قرن
مادرم یک نویسنده است و بارها اجازه داده یادداشت های او را که برگرفته از اتفاقات و رخدادهای واقعی زندگی اش بوده، بخوانم، به طوری که من اولین مخاطب نوشته هایش بودم. وقتی به خانه قدیمی پدربزرگ رسیدیم، مادرم برای آخرین بار سیر تا پیاز خانه را ورانداز کرد. بعد از دقایقی در حال بازگشت به خانه بودیم که ناگهان مادرم مسیر خود را دوباره به سمت خانه پدربزرگ کج کرد، گویا نگران از دست رفتن چیزی بود. درست به موقع رسید، چون هنوز خانه پدربزرگ سرپا بود و تخریب، چند دقیقه بعد انجام می شد.
فرشته های غمگین خط خطی
با کرونا، مرگ بیماران یا وعده و وعیدهایی که هنوز عملی نشده است؟ وی که همچون همسرش پرستار است و در خمین زندگی می کند، می گوید: اوایل کرونا، بیماری را نمی شناختیم، نمی دانستیم خانه برویم یا نرویم و جایی هم برای ماندن نداشتیم به همین دلیل راهی خانه می شدیم، خانه ای که با ورود به آن باید مستقیما وارد حمام می شدیم. مظاهری با بیان اینکه بعد از مدتی به این شرایط عادت کردیم، می
کرونا باعث شد بدون هیچ مراسمی راهی خانه همسرم شوم
این بیماری بودم ، پدرم علی رغم اینکه کاملا از فرزندان خود دور بودند و در محیط خانه قرنطینه بودند به کرونا مبتلا شدند. لازم است بگویم من از همان ابتدا که وارد بخش کرونا شدم پدر و مادر و خواهر و بردارم را نمی دیدم تا مبتلا نشوند. مدام می گفتند پدر حال ندارد ولی یک درصد احتمال نمی دادم کرونا گرفته باشند چون به شدت رعایت می کردند و خودم هیچ ارتباطی با آنها نداشتم، تا اینکه حالشان خیلی بد شد
زورگیری با قمه و چاقو در 60 ثانیه
گزارش سرقت از خانم دکتر و خواهرزاده اش، مأموران کلانتری 108 نواب و پلیس پیشگیری وارد عمل شده و تحقیقات برای دستگیری متهمان آغاز شد. در حالی که بررسی ها در این خصوص ادامه داشت، شامگاه جمعه 28 آذر، مرد سیگار فروشی در کنار خیابان بساط کرده بود که ناگهان چند پسر قمه به دست به سراغش رفتند. پیرمرد سیگار فروش در مورد سرقتی که از او شده به خبرنگار ما گفت: من سیگار فروشم و سر بساطم ایستاده بودم
یلدای خونین کرمانشاه
بگذرم و به خانه برسم، هنوز به کوچه خودمان نرسیده بودم که صدای وحشتناکی را شنیدم. چشمانم را بستم و مثل همیشه دستم را روی سرم گذاشتم و گوشه دیواری پناه گرفتم چنددقیقه ای گذشت صدا آن قدر نزدیک بود که کل بدنم به لرزه افتاده بود، سرم را بلند کردم فقط گردوخاک توی هوا دیدم صدای جیغ زدن زن ها و کودکان و فریاد مرد ها هیچ گاه از ذهنم بیرون نمی رود. وارد کوچه خودمان که شدم خمپاره دق
مدال افتخار را امام زمان بر گردنش انداخت
بعد از عید بود و سال 1361 تازه شروع شده بود. 200 تومان پول در خانه گذاشته بودم برای روز مبادا؛ همان را با خودم برداشتم و از خانه تا سرفلکه گل دویدم. وقتی به بسیج رسیدم، دیدم همه رزمنده ها آماده هستند. در شلوغی، صدا می زدم جهانشاه! جهانشاه! که دوان دوان جلو آمد و مثل همیشه من را در آغوش کشید و گفت: زشته؛ به جای جهانشاه من را اکبرپور صدا کن. همین را گفت و از جلو چشمم دور شد. بدجوری دست و پایم را گم
بازداشت زورگیران خشن در پایتخت
کوچه شدیم. درحالی که به دنبال پیدا کردن کلید خانه بودیم، ناگهان 2 نفر وارد کوچه شدند و به ما حمله کردند. آنها قمه و قداره داشتند و یکی از آنها کیفم را کشید که محتویات آن روی زمین ریخت. آن یکی هم با دسته قمه به سرم کوبید که دچار سرگیجه شدم. بعدش هم سارقان با سرقت کیف هایمان پا به فرار گذاشتند.با این شکایت و به دستور قاضی علی وسیله ایرد موسی، بازپرس شعبه پنجم دادسرای ویژه سرقت تحقیقات برای دستگیری
درگیری مرگ بار با همسایه به خاطر صدای بلند
و فرار کرد، گفت: من فرار نکردم. آنجا ایستاده بودم اما قبل از اینکه من اقدامی بکنم همسایه ها او را به بیمارستان بردند.من هم آنجا بودم. اینکه می گویند فرار کردم دروغ است. وقتی پلیس آمد من آنجا بودم. اما نمی دانم چرا من را چند روز بعد دستگیر کردند. چون متهم حالش خوب شد و به خانه برگشت من با وثیقه آزاد شدم؛ اما چهار ماه بعد دوباره دستگیرم کردند. این جوان در ادامه گفت: در مدتی که مقتول بیمارستان بود
همخوابی دختر 15 ساله تهرانی با مرد 34 ساله
21 آذر زن جوانی به اداره پلیس رفت و از ناپدید شدن دخترش خبر داد و گفت: دخترم سوگند، 15 سال دارد. صبح امروز که از خواب بیدار شدم، او را در خانه ندیدم. با تلفنش تماس گرفتم جواب نداد. از آنجا که چند وقتی است متوجه رفتارها و تماس های مشکوک او با فردی شده ام غیبت امروزش نگرانم کرده است. با شکایت زن جوان، به دستور بازپرس جنایی تحقیقات برای اطلاع از سرنوشت دختر نوجوان آغاز شد. در بررسی های صورت
شب یلدا در گرمخانه زنان بی خانمان میدان شوش؛ یلدایی به بلندای حسرت
زنهایشان جشن گرفته و مرا آدم حساب نکردند. بعد از همان شب چله بود که خانه را فروختند و من از سر بی کسی و بی پناهی از زنجان به تهران آمدم و بعد از مدتی آوارگی به این موسسه پناه آوردم، از وقتی که به یاد داردم، از همان اول، پدرم پیر بود و من کلفت خانه، درس و درست و حسابی هم نخواندم، پدرم خیلی زود مرد، برادرهایم دنبال زندگی خودشان رفته و مسئولیت نگهداری مادر پیر و مریضمان را به من سپردند و به همین دلیل مانع
ناصرعبداللهی؛ صدایی که تا همیشه ماندگار است
راهنمایی بودم که به تشویق یکی از معلم هایم، عهده دار تشکیل گروه سرود مدرسه شدم. همزمان دوست عزیزم عبدالله سعیدی، دستگاه ارگ خودش را در اختیار ما گذاشت و ما نیز با این دستگاه به مناسبت های گوناگون به اجرای برنامه می پرداختیم. خانواده و فرزندان عبداللهی در 18 سالگی با دختری اهل بندرعباس ازدواج کرد و حاصل آن سه فرزند به نام های نوید، نازنین و نامی است. آشنایی که به شعر گفتن