خواب شهید مدافع حرم در کربلا چگونه تعبیر شد
سایر منابع:
سایر خبرها
وقتی حواس حاج قاسم به همه چیز هست/ ازدواج مجدد همسران شهدا خوشحالش می کرد
لبخند گفت: او را شهید کنی چه می کنی؟ گفتم: حاجی! خدا بزرگ است. گفتند بچه را بیاور می خواهم ببوسم. سفت و محکم می بوسید و چند بار بعد با خنده گفت: من عادت دارم بچه هرچه کوچک تر باشد محکم تر می بوسمش. محمد هادی فرزند شهید، کنارم گوشه ای نشسته بود. سردار نگاهش کرد و گفت: آقا محمد هادی ما چرا نمی آید جلو؟ محمد هادی برای اولین بار که کسی را ببیند، خیلی غریبی می کند، اما سردار گفتند: پاشو بیا
محمد حسینی جوان کارآفرینی که تلاش را مفهوم زندگی می داند!
بالا گرفت و ظرف چند سال به تمام اهدافی که می خواستم رسیدم. اگر بخواهم تعریفی از شخصیت خودم داشته باشم باید بگویم یک شخصیت رقابتی دارم و دوست دارم همیشه به نسبت خودم و اطرافیانم بهترین باشم. یکی از بزرگترین انگیزه هایم این بود که زندگی خیلی خوبی برای اطرافیان و خانواده ام درست کنم و همیشه باعث پیشرفت آنها باشم. در اوایل پدر و مادرم خیلی موافق کارهای من نبودند. چون زندگی آنها
دختر 14 ساله: از دست ناپدری به اتاقم می رفتم اما....
توانم بگذرم. به همین دلیل من هم شبانه خانه را ترک کردم و به منزل دوستم رفتم. بعد از چند روز که در منزل دوستم به سر بردم، یک روز صبح متوجه شدم که او به صورت تلفنی آمار مرا به مادرم می دهد چرا که احساس می کردم او نیز از سوی مادرش به خاطر حضور من در آن جا تحت فشار قرار دارد، این بود که منزل آن ها را نیز ترک کردم و در خیابان سرگردان بودم که ماموران گشت مرا به کلانتری آوردند و ... در همین لحظه مادر
بین الحرمین مادر شهیدان طارمی در بهشت زهرا
کردم، رسیدم جلوی یک مسجد انگار که دیگر توان حرکت نداشتم، رو به گنبد مسجد کردم و گفتم خدایا من یک علی اصغر دارم و می توانم طاقت بیاورم. اینجا برای جواد و بقیه پسرهایم دعا کردم. گفتم خدایا بچه هایم فدای علی اصغر امام حسین (ع) این را گفتم و گریه کنان به خانه برگشتم. سبک شده بودم. خیالم از همه چیز راحت بود. این عهد من با خدا بود. یک سال بعد از این عهد جواد شهید شد و سی و شش سال بعد هادی. از
روایت زوج جوانی که با پذیرش 2 فرزندخوانده، تهدید را به فرصت تبدیل کرده اند
برای مطهره و مهدی است. همان جایی که با اصرار مطهره قصد بچه دار شدن دارند، ولی می فهمند قرار نیست این اتفاق زندگی شان را شیرین کند. مطهره می گوید: در خواستگاری همسرم پرسید چند بچه می خواهی؟ گفتم 4 فرزند. یعنی ماجرای فرزند از روز اول برای ما جدی بود، اما سر زمان فرزنددار شدن با هم اختلاف داشتیم. با اصرار من یک سال بعد از ازدواج اقدام کردیم، ولی نتیجه نگرفتیم. با مراجعه به پزشک و پیگیری متوجه
مادر مقتول در دادگاه: برادرم را قصاص کنید/ متهم: موقع حادثه مقدار زیادی مواد کشیده بودم
مادر مقتول در جایگاه حاضر شدند و برای متهم درخواست صدور حکم قصاص کردند. مادر مقتول گفت: برادرم را نمی بخشم و از قضات می خواهم که حکم قصاص او را صادر کنند. سپس متهم به جایگاه رفت و ضمن رد اتهام قتل عمد، گفت: من بیرون از خانه بودم که همسرم تماس گرفت و گفت رضا خواهرزاده ام با چند نفر از دوستانش به خانه ما حمله کرده اند. زنم هم از ترس فرار کرده بود. بسرعت خودم را به خانه رساندم
دفاع آنلاین
کرد. چند دقیقه استادانم با من صحبت کردند تا آرامشم را به دست آورم و بعد شروع به دفاع کردم. در طول دفاع هم فقط نگران اینترنت بودم و بعضی وقت ها حتی استادانم هم متوجه می شدند. او درباره مقررات دفاع آنلاین می گوید: دفاع آنلاین هم مثل دفاع حضوری است فرقی ندارد کارهای اداری آموزش را که انجام دادم رفتم برای دفاع فقط یک نکته را دانشگاه یادآور شد و اینکه لباس فرم را بپوشم. گویا یکی از بچه ها
ناگفته های پدر 2 دختر تهرانی قبل از اعدام / اعتراف به 4 جنایت در گفتگو با قاتل
ساعتی بی حال روی زمین بیفتم. یکدفعه دیدم برادرم دارد با من تماس می گیرد. آمده بود دم در خانه مان. همسرم با او تماس گرفته بود و گفته بود از اینکه بچه ها جواب تماسش را نمی دهند نگران است. من موضوع را به برادرم گفتم و او داخل خانه آمد و اوضاع را دید. بعد با هم به کلانتری رفتیم و خودم را معرفی کردم. چند روز اول در آگاهی فقط گریه می کردم و هنوز بی حال بودم. بعد هم مدتی در بیمارستان روانی بستری شدم.
روایتی همسرانه از 6 سال جهاد غریبانه شهید ابوزینب در سوریه و تهران
؟ یکی از دوستانم عکس سیدابراهیم را برای من فرستاد و گفت شهید شده. عکسش را که دیدم. دست ابوزینب روی شانه شهید صدرزاده است. گفتم: این که سیدابراهیم است و شهید نشده. دوستم گفت: چرا شهید شده است. شک داشتم واقعا که خود سیدابراهیم باشد. چند وقت قبل خانه شان رفته بودم. به همسرم زنگ زدم گفتم: کجایی؟ گفت: دارم می روم چیذر، هیأت حاج محمود. گفتم: از سیدابراهیم خبر داری؟ گفت: نه؛ چطور؟ گفتم: هول
خواب شهید مدافع حرم در کربلا چگونه تعبیر شد؟
همسر شهید شالیکار می گوید: یک روز که پیش دوستانم بودم گریه می کردم که بچه ها اذیت می کنند و واقعا وجود یک مرد در خانه غنیمت است. به آن ها می گفتم محمد آقا که از سوریه برگردد، دست هایش را می بوسم.
رابطه پنهانی عروس خانواده با مرد متاهل باعث قتل شد
همسرم با شخصی رابطه دارد اما هیچ وقت فکر نمی کردم این فرد شوهرخواهرم باشد. همسرم را زیرنظر گرفتم و تلفن همراهش را کنترل کردم در کمال ناباوری متوجه شدم این فرد شوهرخواهرم مهران است. اصلا باورم نمی شد این دو نفر با سرنوشت من و خواهرم و بچه هایمان این طور بازی کرده باشند. به زنم گفتم دیگر لایق زندگی با من نیست، تصمیم گرفتم از او جدا شوم و این موضوع را هم به او گفتم بعد از کمی کشمکش
بی اعتنایی بزرگ زلاتان به لئو مسی و رونالدو!
جایش می گذاشتم. اما یک بار دوچرخه یکی از مربیان تیم مالمو را دزدیدم. من بعد از تمرین خسته بودم و مجبور شدم به خانه برگردم. البته بعد از سه روز دوچرخه را پس داده و آن وقت بود که داستان دوچرخه های قرضی را برایش نقل کردم. من به او گفتم آقا، من دوچرخه شما را فقط قرض گرفته بودم. البته یک بار هم با دوستانم یک ماشین را دزدیدیم که البته این دیگر از نیاز نبود و ما فقط به دنبال هیجان و
دایی خطاکار قتل را انکار کرد
هیئت قضایی شعبه دوم دادگاه قرار گرفت. بعد از اعلام رسمیت جلسه، اولیای دم درخواست قصاص کردند، سپس متهم در جایگاه ایستاد و با انکار قتل گفت: درگیری را قبول دارم، اما تردید دارم ضربه ای که به خواهر زاده ام زدم موجب مرگش شده باشد. وی در شرح ماجرا گفت: به تازگی خانه ای خریده بودم و آن روز به خانه قبلی رفته بودم تا کولر گازی را باز کنم تا در خانه جدید نصب کنم. وقتی مقابل در رسیدم
کرونا با همه ما یک جور تا نکرده
کند به کرونا مبتلا شد و بعد خودش: همسرم وقتی فهمید کرونا دارد جای دیگری خودش را قرنطینه کرد اما حالش بد شد و کارش به بیمارستان کشید. در این مدت دائم در حال رفت وآمد بودم. به بچه ها و درس شان می رسیدم و آشپزی می کردم و... بعد از مدت کوتاهی خودم هم کرونا گرفتم و چون دیابت دارم حالم خیلی بد شد و مجبور شدم بستری شوم. یک هفته بستری بودم و هفته دوم دیگر وظایف خانه به عهده همسرم قرار گرفت چون به خاطر بچه
بارتومئو فریبم داد؛ تا پایان فصل صبر می کنم
ندارد. آخرین باری که مسی گریه کرد: به خاطر فوتبال این اواخر گریه نکرده ام هرچند عذاب و سختی زیاد به من تحمیل شده است. در مورد دلیل گریه کردنم وارد جزئیات نمی شود اما همینقدر بدانید که اخیرا فوتبال مرا به گریه نینداخته است. ورود به بارسلونا در 13 سالگی: روزهای سختی بود چون فقط 13 سال داشتم. مدرسه و دوستانم در آرژانتین را ترک کرده بودم و همه چیز برای تازگی داشت. زندگی ام به طور
بارتومئو فریبم داد؛ تا پایان فصل صبر می کنم
واقعیت ندارد. آخرین باری که مسی گریه کرد: به خاطر فوتبال این اواخر گریه نکرده ام هرچند عذاب و سختی زیاد به من تحمیل شده است. در مورد دلیل گریه کردنم وارد جزئیات نمی شوم اما همینقدر بدانید که اخیرا فوتبال مرا به گریه نینداخته است. ورود به بارسلونا در 13 سالگی: روزهای سختی بود چون فقط 13 سال داشتم. مدرسه و دوستانم در آرژانتین را ترک کرده بودم و همه چیز تازگی داشت. زندگی ام به ط
روایتی از تقدس شهدا
داشت. حتی در حال حاضر هم اگر همسرم زنده بود و می خواست برای دفاع از حرم برود رضایت می دادم. پس از مرگ بازماندگان ناچار هستند که صبوری کنند اما من به دنبال زیبایی های شهادت بودم و از خدا خواستم و به من عطا کرد تا یک سری پشت پرده ها ببینم. برای ما از زیبایی هایی که به دنبالش بودید وبه دست آوردید بگویید؟ همسرم همراهم هست. هر کجا نیاز به کمک برای خودم یا دیگران دارم
شهروند فداکار افغانستانی ناجی خانواده 5 نفره / 2 دقیقه دیرتر می رسیدم پیک نیک منفجر می شد
انتخاب شده در مینی پرونده امروز زندگی سلام از اتفاقات آن روز برای ما می گوید امکان انفجار پیک نیک بود اما... بعد از تحسین اقدام ستودنی محمدرحیم رحمانی، به عنوان سوال اولم از او می خواهم که ماجرای آن روز را برایمان روایت کند که می گوید: ما چهار کارگر بودیم که در یک ساختمان کار می کردیم. در لحظه آتش سوزی با همکارانم در حال ناهار خوردن بودیم. ناگهان از خانه بغل که ویلایی و یک طبقه
سلاخی زن توسط شوهرش
گشود و گفت: من 14 سال قبل به ایران آمدم و ازدواج کردم. بعد از چند ماه به زنم مشکوک شدم، به او گفتم اگر با کسی رابطه داری، باید از من جدا شوی. او حرفم را جدی نگرفت و گفت این حرف ها درست نیست؛ اما به کارش ادامه می داد. یک روز من و میترا با هم مشاجره کردیم و من با ضربات چاقو میترا را کشتم و متواری شدم. مدتی در مرز مخفی شدم و بعد به افغانستان رفتم و چند سالی همان جا ماندم. بعد از طریق دوستانم در ایران
گفت وگو با جانباز نخاعی، شیمیایی و قطع عضو مهرداد سراندیب (بخش نخست) کا اینجا آبادانه؛ بدون لاف و کوسه!
. مدتی بعد هم "بند بهمن" به شهادت رسید و حتی نتوانستند پیکر او را به عقب منتقل کنند. گروه هم دیگرشکل اولیه خود را نداشت و ما هم کم کم به واسطه برادرهمسرم با همسرم آشنا شدیم و قرار و مدار ازدواج را گذاشتیم. فاش نیوز: در ادامه چه گذشت؟ بنده دیپلمه بودم و علاقه زیادی داشتم که درسم را در دانشگاه ادامه بدهم. بنابراین به تنهایی به تهران آمدم و موضوع را با حبیب درمیان گذاشتم. ایشان هم
قصد جدایی از بارسلونا را تا پایان فصل ندارم/ خبر بازگشت نیمار خنده دار است/ فریب بارتومئو را خوردم
به گزارش گروه ورزشی خبرگزاری آنا، قرارداد لیونل مسی در پایان این فصل با بارسلونا به پایان می رسد و فوق ستاره آرژانتینی از روز جمعه اول ژانویه اجازه دارد با هر باشگاهی برای فصل آینده مذاکره کند و البته با تمدید قراردادش در بارسا ماندنی می شود. یوردی اِووله خبرنگار مشهور کاتالان به خانه مسی در کاستلدفلس بارسلون رفت و گفتگویی با دارنده 6 توپ طلا داشت که نگاهی به مهم ترین صحبت های کاپیتان
پوپک و مش ماشالله را برای گیشه و فروش ساختم/ سایه روشن برای خودم خیلی فیلم باارزشی بود
ساخت فیلم سینمایی نداشتم و از مستندسازی لذت می بردم. هنوز اعتمادبه نفسش را نداشتم و با این فیلم های کوچک خودم را راضی می کردم. همسرم که دانشجوی سینما و منشی صحنه بود، یک بار گفت دیگر چهل سالت شده و عشق واقعی ات فیلم سینمایی است. پس یا الان می سازی یا دیگر بهش فکر نکن. من یک سال کار نکردم و خودم را آماده کردم برای اولین فیلم سینمایی. کارگردان فیلم هفت پرده درباره اولین تجربه اش در ساخت
با چشمان خودم روابط نامشروع زنم را دیده بودم اما من او را نکشتم
آمدیم فقط دختر من شاهد چنین اتفاقی بوده است و من خودم در ایران این اتفاق را ندیدم. من از او بچه شیرخواره داشته و امید داشتم که همه چیز درست خواهد شد. همسرم خودزنی کرده است فرهاد در خصوص روز حادثه خاطرنشان کرد: این در اعتقادات من است که زن شوهردار نباید با مرد غریبه رابطه داشته باشد. من منکر این نیستم که آن روز او را مورد ضرب و شتم قرار داده ام در گذشته نیز به این علت او را زده
روایت خواندنی از غسال 31 ساله فوتی های کرونایی اسفراین
اینکه فوتی های کرونایی که کارهای غسل و کفن آنها را انجام داده است در گروه های سنی مختلف بوده اند گفت: یک مورد از آنها یک نوجوان 14 ساله بود، که برایم خیلی سخت بودو فشار روحی زیادی را تحمل کردم، بقیه فوتی ها در سنین 30 سال به بالا بوده اند. وی خاطرنشان کرد: ابتدا که کار را آغاز کرده بودم، فامیل و دوست و آشنا در جریان کارم نبودند و فقط همسرم خبر داشت. بعد از گذشتن مدتی و افزایش آگاهی و
ترس زن جوان از فروش نوزاد توسط همسرش!
آغوش کشیدم خیالم راحت شد. یک روز بعد اقبال مخارج بیمارستان را پرداخت کرد و مرا در حالی به خانه برد که به خاطر عمل جراحی (سزارین) خیلی ضعیف شده بودم و باید چند روز استراحت می کردم، اما از این که فرزندم در کنارم بود خیلی خوشحال بودم. هنوز دو روز بیشتر از این ماجرا نگذشته بود که وقتی صبح از خواب بیدار شدم فرزندم را در کنارم ندیدم! هراسان و نگران به دنبال همسرم رفتم، اما او نیز در خانه نبود و گوشی تلفن
افتتاح حزب رستاخیز در نجف آباد
پانزدهم اسفند53، قرار بود امیر عباس هویدا، برای افتتاح رسمی ساختمان حزب رستاخیز به نجف آباد بیاید. پیش خودم که در بیست سالگی تازه از درس و مشق فارغ شده بودم، گفتم نباید آقای نخست وزیر را دست خالی بدرقه کنیم. ساختمان یک طبقه حزب را روی خرابه های غسال خانه قبرستان قدیم شهر ساخته بودند.بعد از انقلاب، این ساختمان برای مدتی در اختیار بهزیستی قرار گرفت و بعدها در جریان گسترش شهر تخریب شد و
افشای همسرکشی بعد از 14سال
مدتی در مرز مخفی شدم و بعد به افغانستان رفتم و چند سالی همان جا ماندم. بعد از طریق دوستانم در ایران متوجه شدم همه چیز آرام شده و پلیس هم دیگر دنبال قاتل نیست. دوباره به ایران آمدم و این بار با ستاره آشنا شدم و ازدواج کردم. چند ماه بعد از اینکه با ستاره ازدواج کردم، با او هم دچار مشکل شدم و با هم جرو بحث شدیدی کردیم.متهم در ادامه گفت: من از سر عصبانیت به ستاره گفتم قبلا زنم را کشته ام و باز هم می
روایتی از صبر مضاعف همسر اولین شهید مدافع حرم
: ما در هیئت با هم بودیم و همسرم با برادرهایم دوست بود و در سال 82 بعد از ماه صفر به خواستگاری من آمد. فرزندانم در ماه محرم به دنیا آمدند و همسرم هم در ماه محرم به شهادت رسید. این همسر شهید، در پاسخ به این سوال که بعد از شهادت از همسرتان هدیه گرفتید؟ گفت: بله توانی که گرفتم هدیه ام بود. چون خیلی وابسته بودم فکر نمی کردم بتوانم توانایی بدون او زندگی کردن را داشته باشم و حتی تا یکسال بعد
شهید خندانی که با شنیدن رقیه مثل ظهر عاشورا می گریست
باشد و همه مردم آن کشور با هر نوع نگرشی از آنها به نیکی یاد کنند. به نظر من حتی کسانی که این شهدا را قبول ندارند باید بیایند و با چشم خودشان ببینند که عشق به اهل بیت(ع) به چه شکل باعث می شود یک نفر از زندگی و خوشی های دنیایی اش بگذرد. زینب ادامه می دهد: از شهدا نباید بت بسازیم. هرکدام از جوانان ما می توانند به جایگاه شهدا برسند. چند روز بعد از شهادت پدرم که تازه به مدرسه برگشته بودم سر