سایر خبرها
ماجرای 18 روز محاصره حاج قاسم در حلب/ اولین بار همه چیز را ازدست رفته دیدم/ گفتگو با سردار چهارباغی
* برآوردتان را به کسی هم گفتید؟ نه. مدل فرماندهی ابو احمد (سردار اسدی) این نبود. او من را به سوریه آورده بود تا توپخانه راه بیندازم. به من هم گفت اگر چیزی لازم داشتی بگو. یک روز حاج قاسم در دمشق جلسه ای برگزار کرد و گفت ما باید در جنوب دمشق یک عملیات موفق با سبک و سیاق 8 سال دفاع مقدس انجام دهیم. سپس به ایران رفت و از حضرت آقا اجازه های لازم را گرفت. حاج قاسم همه کارها را با
ماجرای حضور دختر سردار سلیمانی در یک ماموریت خطرناک
عمل کند چون همه دنیا (امریکایی ها، اروپایی ها، ترکیه و عرب ها) بر سر بشار اسد ریخته بودند و بشار در حال ساقط شدن بود. حاج قاسم در یک مقطعی دید باید کمک بگیرد؛ لذا رفت و با پوتین صحبت کرد و به او گفت ما هم در سوریه منافع داریم اما منافع شما، ابرقدرتی شماست. اگر امریکایی ها سوریه را بگیرند و یک رئیس جمهور امریکایی بر سر کار بگذارند شما دیگر ابرقدرت نیستید. پوتین هم وقتی فکر و مشورت کرد، دید
عشق بازی حاج قاسم در نماز شب ها/ ماجرای تولد نوه های شهید سلیمانی
سر می برد، نتوانست خودش را برساند. پسر حاجی بر اثر آن بیماری از دنیا رفت و فوت کرد. اگر بخواهم به یکی از خصوصیات بارز حاجی اشاره کنم، نماز شبش را خواهم گفت. تحت هر شرایطی نماز شب حاجی ترک نمی شد. زمانی هم که خیلی خسته بود، یک ساعت می خوابید و بعد بلند می شد و شروع به خواندن نماز می کرد؛ آن هم چه نمازی! صحنه عشق بازی و نجواهای شبانه حاجی در نماز شب هایش واقعا تماشایی بود که زبان از بیان
حاج قاسم نهیب زد: فرزند شهید را از جایش بلند نکن!+فیلم
ها هم اطاعت امر کردند و رفتند. گفت فقط سر نماز دعا کن به آرزویم یعنی شهادت برسم - بعد از مراسم حاج قاسم به سمت ماشینشان حرکت کردند. من مشکلاتی داشتم که باید حتماً آن ها را شخصاً با ایشان درمیان می گذاشتم. افراد همراه حاج قاسم خیلی زیاد بودند و من نمی توانستم به ایشان برسم. همان جا بلند گفتم حاج آقا تو را به فاطمه زهرا (س) بایست من با شما کار دارم. یکدفعه این جمعیت که داشتند
حکایت گزارش اختصاصی فرمانده 25 کربلا به حاج قاسم / سردار سلیمانی با شهید رادمهر ویژه دیدار کرد
سجاد علیه السلام تجمع کرده بودند و منتظر اقامه نماز و سپس دیدار با فرمانده دل ها بودند. نیم ساعت بعد از اذان ظهر، منتظر حاج قاسم عزیز ماندیم تا مهمان و یا میزبان اصلی برسد، ولی تاخیر صورت گرفت. همرزم حاج قاسم ادامه داد: با مشورت حاج آقا فرخی (امام جماعت یگان) نماز ظهر و عصر را خواندیم و با پایان نماز عصر، حاج قاسم عزیز وارد ساختمان فوق شدند. ایستادیم وعرض ادب و احترام دوستانه انجام گرفت
آشنایی با حاج قاسم سلیمانی یکی از نعمت های الهی در زندگی ام بود
جنگ 33 روزه رژیم صهیونیستی در ژوئیه 2006، او از تهران به دمشق می آمد و با ما تماس می گرفت و می گفت که می خواهد به ضاحیه جنوبی بیاید. من به حاج قاسم گفتم منظور شما چیست؟ . این کار ممکن نبود. تمامی پل ها و خیابان ها بسته بودند، هواپیماهای اسرائیلی به هر هدفی حمله می کردند و یک وضعیت جنگی کامل حکمفرما بود. کسی نمی توانست به بیروت یا ضاحیه بیاید. اما حاج قاسم اصرار داشت که اگر شما خودرویی را نفرستید
مهمان عزیز خانواده شهید مهدی نعمایی در سال 98+ فیلم
به مهرانه و ریحانه دادند و جعبه را روبروی من نگه داشتند و گفتند دخترم یک انگشتر به انتخاب خودت بردار من هم گفتم سردار خودتان لطف کنید یک انگشتر به من بدهید که یک انگشتر به من دادند و گفتم این هدیه خیلی ارزشمند است. نماز حاج قاسم با تربت شهید مدافع حرم بعد از گفت وگوی خودمانی سردار با بچه ها، بچه ها به ایشان گفتند ما یک اتاق داریم که تمام وسایل بابا در آنجاست. سردار گفتند
حاج قاسم همواره در خط مقدم جنگ حضور داشت
به دمشق برود و جنگ را نزدیک تر با ما پیگیری کند. در آن روزها، دمشق مورد تجاوز و حمله نیروهای رژیم صهیونیستی قرار نگرفته بود اما حاج قاسم اصرار داشت که به لبنان بیاید. دبیرکل حزب الله لبنان گفت: در اولین روز حضور حاج قاسم در لبنان، جلسه ای را ترتیب دادیم. او در اولین روزهای شروع جنگ به لبنان رسید. بعد از پایان جلسه، حاج قاسم چند روز در لبنان ماند و به تهران بازگشت تا به رهبر انقلاب
حاج قاسم معمار حرم و سردار حریم بود
این ساعت این است که ساعت 5 صبح آن را کوک کنید که زنگ بزند و ما را بیدار کند، سهراب می گفت من که خیلی اشتیاق این ساعت را داشتم قول دادم آن را ساعت 5 صبح کوک کنم و آن ساعت زنگ می زد و ما را بیدار می کرد و اینجا بود که حاج قاسم وقتی باصدای زنگ ساعت بیدار می شد خطاب به سهراب می گفت خوب حالا شما که با صدای زنگ این ساعت بیدار شده اید بلند شوید و نماز صبحتان را بخوانید. خود سهراب می گفت که این رفتار و
هنوز شهادت سردار سلیمانی را باور ندارم/ حاج قاسم پشتوانه خانواده شهدا بود
عکس بگیرند عکس پدرشان در دست گرفتند تا شروع به عکس گرفتن کردم هر دو با هم گریه کردند هر چه می پرسیدم چرا گریه می کنید اولین بار نیست که با عکس پدرتان از شما عکس مس گیرم اما گریه آن ها شدیدتر می شد بالاخره به کلی صحبت و قول هدیه کمی آرام تر شدند و من توانستم چند عکس برای مجله از آن ها بگیرم در عکس هایی که منتشر شد غم وچشم های قرمزشده بچه ها مشخص بود. از شنیدن شهادت حاج قاسم شوکه شدم
حاج قاسم معمار حرم و سردار حریم بود
زنگ ساعت بیدار می شد خطاب به سهراب می گفت خوب حالا شما که با صدای زنگ این ساعت بیدار شده اید بلند شوید و نماز صبحتان را بخوانید. خود سهراب می گفت که این رفتار و منشی که اخوی من در پیش گرفته بود برای بیدار کردن ما برای نماز صبح باعث شد که خیلی در من اثر بگذارد و همین موضوع باعث شد که من از آن زمان به بعد نمازم را سر وقت بخوانم. یعنی می خواهم عرض کنم که نوع رفتار حاج قاسم حتی در اخوی خودش هم
ماجرای درگذشت فرزند سردار حاج قاسم سلیمانی در غیاب او!
/> از روحیات معنوی حاج قاسم بگویید. حاج قاسم حضرت زهرایی بود. خیلی جاها در جنگ و بعد از جنگ با توسل به حضرت زهراء(س) مشکلات را حل می کرد. یک فاطمیه هم در روستای خود در کرمان ساختند که در آن مراسم می گیرند. از همه اینها بگذریم، باید به نماز شب های حاجی اشاره کنم. هر شب نماز شب می خواند، آن هم با ناله و گریه و نجوا. من خودم شاهدم؛ چون در همه مأموریت ها من با حاجی بودم. اگر خیلی خسته
عیدی حاج قاسم سلیمانی به کودکان شهید نعمایی چه بود؟ + فیلم
/> او افزود: بعد از این ماجرا تا 7 فروردین به مسافرت رفتیم و تا آن روز هیچ مهمانی به منزل ما نیامده بود و همان شب که به منزل رسیدیم با ما تماس گرفته شد که سردار سلیمانی قرار است فردا به دیدن خانواده شهدای ساکن در البرز بیایند، البته اگر آمدن شان قطعی شد، فردا به شما اطلاع می دهیم. ردایی گفت: صبح روز 8 فروردین منتظر تماس بودم که با من تماس گرفته شد و گفتند سردار سلیمانی حدود ساعت 10 به منزل
ماجرای مواجهه نظامی ایران و آمریکا در سوریه
فرودگاه دمشق که حدودا 20 کیلومتر خارج از شهر است، رسیدیم. در داخل فرودگاه به من اطلاع دادند که حاج قاسم در حرم حضرت رقیه (س) است و با شما کار دارد. وقتی به حرم حضرت رقیه (س) رسیدیم و حاج قاسم را در آنجا دیدیم. او به آرامی نشسته بود و به نیروهایش آموزش های مقدماتی را ارائه می داد. - در همان روزهای نخست، حاج قاسم را به همراه دخترش (زینب) در فرودگاه دمشق دیدم. برای من غیرقابل باور بود که حاج
شهیدی که همزمان با حاج قاسم به شهادت رسید
است که لباس های آن روز مصطفی به دست من برسد. لحظه خداحافظی همیشه سخت است ولی من خبرنداشتم که این آخرین باری است که مصطفی را میبینم. نمی دانستم که قرار است من توی این دنیا باشم ولی مصطفی نه! فکر می کردم من حتماً نیستم برای همین بهش گفتم: مامان جان! شاید وقتی برگردی من نباشم، ازت می خواهم که همه زحمت هایی که برای من و پدرت کشیدی حلال کنی. حاج خانم شروع به گریه می کند و یکی دو دقیقه روضه
حاج قاسم در نگاه حسن نصرالله
. وی افزود:، اما در مکتب حاج قاسم به میدان جنگ می روید و با دیگران دیدار می کنید. از سال 1998، تقریبا بیست سال پیش وقتی حاج قاسم را دیدم و ارتباطمان شکل گرفت، این همیشه او بود که می آمد و من را ملاقات می کرد، من فقط دفعات کمی به دیدار او رفتم. او همیشه وقتی در میدان جنگ بود، همه ی دوستان را ملاقات و به صحبت های رزمنده ها و جهادگران گوش می کرد. این بخش از شخصیت او مزیت زیادی در مدیریت و
روایت سردار حاج قاسم سلیمانی از ازدواجش!
اینکه 8 فروردین سال 98 مردی با خانه ما تماس گرفت و گفت قرار است فردا سردار سلیمانی به منزل شما بیایند. باورم نمی شد و بسیار هیجان زده و خوشحال بودم. به فرزندانم و عروس ها و دامادها زنگ زدم و گفتم فردا چنین مهمانی داریم هر کدام دوست دارید بیایید او را ببینید. بچه ها که همه مشتاق دیدار این سردار محبوب بودند صبح فردا پیش از آمدن سردار خود را به منزل ما رساندند. همه هیجان زده و خوشحال منتظر
انگیزه اصلی حاج قاسم سلیمانی برای رفتن به جبهه سوریه
عقیده خود درباره سوریه را علنی بیان نکرده بودند، پرسیدم نظر رهبری در باره این جبهه چیست؟ حاج قاسم کمی برآشفت و گفت آقای فلاح زاده من در زمان امام (ره) فقط به خاطر اطاعت از امام (ره) وارد جبهه شدم و ملاکم او بود و الان ملاکم آقاست و به دستور ایشان این جبهه را باز کردم. گفتم برای من موضوع روشن و تمام شد. قاسم سلیمانی
ناگفته های زینب سلیمانی از آخرین صحبت هایش با حاج قاسم
به گزارش همشهری آنلاین به نقل از فارس، زینب سلیمانی گفت: حاج قاسم شب شهادت به طور خاصی اصرار داشتند که من تنها در خانه نمانم. قرار بود که من هم با ایشان بروم اما روز آخر گفتند که وضعیت خوب نیست. آخرین باری که صحبت کردم گفتند که برمی گردم و باهم می رویم مشهد، ایشان واقعا رفتند مشهد اما ما این سعادت را نداشتیم. در این زمینه:
توصیه های شهید سلیمانی به عکاس کرمانی/ آرزوها و حسرت های عکاس شهید سلیمانی
/> وی گفت: رفتم با پدربزرگم صحبت کردم که پیش حاج قاسم وساطتت کند ولی وقتی رفتیم به حاج قاسم گفت اگر محمدجواد داماد شد آن وقت اجازه می دهم. محمدجواد کیانی درباره زمان شهادت سردار گفت: صبح جمعه 13 دی 98 با صدای گریه مادر از شهادت سردار، بیدار شدم. وی ادامه داد: روز تشییع خیلی از رسانه ها از من خواستند که از مراسم برایشان عکس بگیرم، اما وقتی مقابل تابوت حاج قاسم ایستادم، فقط
ناگفته هایی جالب و خواندنی از زندگی حاج قاسم سلیمانی
گردان داشتم، بعد از اتمام صحبت ها دیدم که سردار سلیمانی بین رزمنده ها نشسته و در حال بررسی وضعیت گردان است. ایشان نمی خواست کسی او را بشناسد. در خروج از جلسه همدیگر را دیدیم. بعد از مرحله اول عملیات الی بیت المقدس به دلیل مجروحیت از ناحیه شکم به اسارت دشمن درآمدم؛ هشت سال و سه ماه و 20 روز در اسارت بودم. حاج قاسم به قدری در میان رزمنده ها محبوب بود که دو نفر از اسرای سیستان و بلوچستان به نام های
کدام شهید جان حاج قاسم سلیمانی را نجات داد؟
برگزار کرد، از ساعت 8 صبح شروع کرده بود و به غیر از زمان محدود نماز و ناهار، تا ساعت 3 بعدازظهر برایشان صحبت کرده بود. تاکید کرده بود: "همه بنویسند. هرچه می گویم، بنویسید. منشور 5 سال آینده را دارم برایتان می گویم." حاج قاسم گفت و نیروها نوشتند؛ از برنامه تک تک گروه های مقاومت در پنج سال بعد، از شیوه تعامل با همدیگر و... بعد از جلسه سوریه، برای دیدار با سید حسن نصرالله به لبنان رفت و بعد از
روایت نگرانی سیدحسن نصرالله از چهره سردار سلیمانی
هم بسیار درگیر مسائل عراق بود. به هر حال عصر روز چهارشنبه همدیگر را دیدیم. من همان شب چند قرار داشتم. به دلیل این که معمولا ما بعد از نماز مغرب دیدار می کردیم، به حاج قاسم گفتم: من قرارهای شب را لغو می کنم. نماز را می خوانیم و جلسه را آغاز می کنیم. در جلسات، ما بین شش تا هفت ساعت صحبت می کردیم. حاج قاسم گفت: نه، نیازی نیست. من زیاد وقت شما را نمی گیرم. فقط آمده ام خودت را ببینم. کاری
بین الحرمین مادر شهیدان طارمی در بهشت زهرا
رسیدم از دعای شماست. حاج خانم می گوید: هادی هر وقت هم از سردار صحبت می کرد مثل پدر حاج قاسم را دوست داشت من از لبخندهای هادی می فهمیدم که چقدر حاج قاسم را دوست دارد. کنار سردار خیلی آرامش داشت. رفتار هادی هر روز بیشتر عوض می شد. حالا متوجه می شوم که خودش را هر روز بیشتر شبیه سردار می کرد. به بخش پایانی مصاحبه می رسیم از صبح روز جمعه می پرسم . مادر شهیدان جواب می دهد: هفته
خواب شهید مدافع حرم در کربلا چگونه تعبیر شد
/> شب قبل از رفتنش به مسجد رفتیم. موقع برگشت گفتم: محمد! بیا برویم با هم بازار، ماهی بخریم. می خواستم قبل رفتن برایش ماهی درست کنم. فردا ساعت 10 صبح غذا را درست کردم و او مشغول خواندن نماز قضا بود. با لباس بسیجی آماده شد و می خواست برود کوله پشتی بخرد. گفت: باید کوله پشتی ساده باشد. نمی دانم به من الهام شده بود یا چه اما هرچه بود به او گفتم: اجازه نمی دهم از خانه بیرون بروی. حسین را می فرستم
امان نامه حاج قاسم به اشرار در رودماهی
/> چهارده روز بیشتر با این سر و کار ندارم چند روز پیش از عملیات کربلای چهار برای جلسه توجیهی حاج قاسم ما را فراخواند. آقای انجم شعاع که پدر سه شهید بود را با راننده آمبولانس به دنبال ما فرستاد. در آن ایام با خودروی آمبولانس به خاطر مسائل امنیتی در منطقه تردد می کردیم. دوازده نفر بودیم که شب هنگام در جاده منطقه اروند در یکی از پیچ ها آمبولانس چپ کرد. سرهای همه ما دوازده نفر