عیدی حاج قاسم سلیمانی به کودکان شهید نعمایی چه بود؟ + فیلم
سایر منابع:
سایر خبرها
روایت سردار حاج قاسم سلیمانی از ازدواجش!
اینکه 8 فروردین سال 98 مردی با خانه ما تماس گرفت و گفت قرار است فردا سردار سلیمانی به منزل شما بیایند. باورم نمی شد و بسیار هیجان زده و خوشحال بودم. به فرزندانم و عروس ها و دامادها زنگ زدم و گفتم فردا چنین مهمانی داریم هر کدام دوست دارید بیایید او را ببینید. بچه ها که همه مشتاق دیدار این سردار محبوب بودند صبح فردا پیش از آمدن سردار خود را به منزل ما رساندند. همه هیجان زده و خوشحال منتظر
شهید پاشاپور دفاع از حرم را مقدم بر همه کارها می دانست/ پیش بینی حاج قاسم از نحوه شهادت "آقای اصغر"
خبر سردار منزل بودند؟ چه حال و هوایی داشتند؟ از خصوصیات سردار چیزی برای شما می گفتند؟ در حد خاطرات کوچک هم هست لطفا بفرمایید؟ شبی که حاج قاسم به شهادت رسید، اصغر آقا منزل بودند، دو شب بود منزل نیامده بودند، خیلی خسته بودند، گفتند که لباسهایشان را تمیز کنم، چون فردا صبح ساعت 8 می خواهم سرکار بروم، گفتم فردا جمعه است یک استراحتی کنید، گفتند نه کار دارم باید حتما بروم، اینها را که گفتند و
شهید سلیمانی در مواقع بحرانی یک مرد جنگی و در پشت میادین یک رفیق بود/هیچ گروهی به اندازه خانواده شهدا ...
مشکلاتمان را شناسایی کرد. او ادامه داد: شهید سلیمانی پیگیر حل مشکلات خانواده شهدا بود. او در تماس های مکرر به دنبال حل و فصل مشکلاتمان بود. این همسر شهید گفت: شهید سلیمانی با تمام مشغولیت ها با تک تک همسران شهدا صحبت کرده و به منزل شهدا می رفت. او یک مرد به تمام معنا و خاکی بود. حاجی کریم افزود: با اینکه در بسیاری از مواقع محافظ ها جلوی بچه ها را می گرفتند اما حاج
ناگفته های برادر جوان ترین محافظ شهید سردار سلیمانی؛ وحید چگونه انتخاب شد؟
روز هم پیش سردار بود.ترم دوم کارشناسی بود که شهید شد. برادر شهید زمانی نیا آخرین ساعات دیدار را این گونه بیان می کند: آخرین بار دوشنبه همان هفته بود که وحید را دیدیم. چند شب بود که می خواستیم برای همسر وحید هدیه شب یلدا ببریم اما هربار بخاطر ماموریت هایی که برای وحید پیش آمده بود قرار مهمانی کنسل شده بود. بالاخره دوشنبه همه با هم به منزل پدرخانم وحید رفتیم. آن شب عکس های خوبی گرفتیم
تازه دامادی که همراه حاج قاسم شهید شد
شد. در یکی از روز های سرد زمستانی مهمان منزل پدری شهید زمانی نیا در شهرری می شویم. روی دیوار های این خانه، تابلو هایی از عکس آقا وحید نقش بسته است؛ وحید هنوز در دوران عقد به سر می برد، قرار بود تا سه الی چهار ماه آینده دست عروسش را بگیرد و به خانه اش ببرد، اما قسمت این بود که به حجله شهادت قدم بگذارد. در ادامه پای صحبت های پدر، مادر و همسر شهید نشستیم که خواندنش خالی از لطف نیست.
حاج قاسم نهیب زد: فرزند شهید را از جایش بلند نکن!+فیلم
به گزارش گروه دیگر رسانه های خبرگزاری فارس، روزنامه جوان گفت وگویی با همسر شهید مدافع حرم، اکبر ملکشاهی در خصوص آخرین دیدار با سردار شهید حاج قاسم سلیمانی انجام داده است که بخش هایی از آن در ادامه از نظرتان می گذرد. شهادت حاج قاسم گویی هر دوی ما را یتیم کرد - شهادت حاج قاسم برای ما سخت بود. شب قبل از شهادت ایشان دخترم ریحانه بسیار بی قرار و بی تاب بود. قبل از خواب از حاج
نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت های حاج قاسم/ به عراق و سوریه که می روی، نگران جان تو هستم
شدم و ارتباطم با سردار سلیمانی بیشتر و ایشان فرمانده ما شد. تا پایان جنگ در لشکر بودم و بعد هم ارتباط استمرار داشت و در دوران جنگ ارتباط خانوادگی با هم برقرار کردیم. هشت سال اخیر هم در نیروی قدس با فرماندهی حاج قاسم در کنار ایشان بودم. ارتباط خانوادگی که اشاره کردید، چگونه شکل گرفت؟ دوران جبهه وقتی به اهواز رفتم، دو ماه بعد خانواده را به اهواز بردم. در هتل فجر کنار رود کارون
خوشحالی حاج قاسم از ازدواج مجدد همسران شهدا
پرسیدند: شما همسر شهید هستی؟! گفتم: بله. با همان لحن متعجب پرسیدند: بچه هم داری؟ گفتم: بله دو فرزند هم دارم. سردار گفتند: بنشین بنشین می خواهم با تو صحبت کنم. از اوضاع و احوالم پرسید و من همه را با اشک جواب دادم. سردار گفت: گریه نکن! گفتم: نمی توانم. حاج قاسم رو کردند به مادرشوهرم و گفتند: حاج خانم! هوای دختر ما را داری؟ مادرشوهرم گفت: بله! دوباره عروس خودم شد. سردار با لبخندی گفت: دختر به این ماهی
شهیدی که همراه حاج قاسم به آرزویش رسید
باری که هادی را دیدید بین شما چه گذشت؟ آخرین روزی که هادی را دیدیم زمانی بود که در منزل یکی از پسرانمان میهمان بودیم و همه دور هم جمع بودیم. هادی هم آمده بود حدودا یک هفته قبل از شهادتش بود. در آخرین دیدارمان بسیار نورانی شده بود و بیقرار بود. هادی شیفته شهادت بود و شاید شهادت را نزدیک میدید و بی قرار شهادت بود. بعد از شهادت هادی، همسر سردار سلیمانی را که دیدم بسیار ناراحت بود و گریه
خوان هشتم؛ رستم ایران همچنان زنده است
و بچه آنان باشند. سعی کردم خونسرد باشم و گفتم فلانی! ما هشت سال با ارتش عراق جنگیدیم و می دانیم چگونه از ناموس مان دفاع کنیم. در ضمن این برادران در زمان جنگ، کنار ما با همان به قول شما ارتش صدام در حال جنگ بودند. با احترام کامل خداحافظی کرد، گوشی را کنار گذاشتم... دوباره گوشی زنگ خورد. این دفعه همسر یکی از کارگردانان معروف سینما بود که می پرسید: شنیدم حشدالشعبی با تانک درحال اشغال خوزستان
پایان عمر داعش؛ خبری که سردار سلیمانی از گیلان رسانه ای کرد
به ایشان معرفی کنید تا راضی شوند. * عکس خیلی خودمانی خادمین شهدا با سردار وی با اشاره به اینکه عکس های این لحظات موجود است اضافه کرد: ما هم همین کار را کردیم و وقتی حاج قاسم از پله ها پایین می آمدند، شانه به شانه ایشان بودم و گفتم سردار این بچه ها مدتی است که وسط میدان برگزاری این کنگره به عنوان خادم شهدا بودند و تعدادی هم الان نیستند و علاقه دارند که با شما عکس یادگاری
فاتح حلب
قاسم شهید شده است هیچ تعجب نکردم. ساعت دو، سه نیمه شب بود. دوستان با من تماس گرفتند، گفتند از حاج قاسم چه خبر؟ گفتم چطور؟ گفتند: الان خبرگزاری ها اعلام کردند حاج قاسم در فرودگاه بغداد شهید شده است. ناراحت شدم اما تعجب نکردم چون خیلی وقت بود منتظر بودم که خبر شهادت حاج قاسم را بشنوم، چون دیگر متعلق به این دنیا نبود. رفتارش هم این را نشان می داد. حاج قاسم خودش گفت من هروقت دلم می گرفت می
مشاورعالی فرهنگی سپاه قدس بیان کرد: ماجرای توصیه دوستان شهید سلیمانی به او پیش از سفر به عراق
بودید؟ سال 49 بود که به حوزه علمیه قم آمدم و هنوز بالغ نشده بودم بچه بودم. از ابتدا هم مقلد حضرت امام (قدس سره) شدم. مجرد بودیم و در مدرسه فیضیه کانون مبارزه بود حجره ما بودیم. در تجمعات حضور داشتیم. در پخش اطلاعیه های حضرت امام نقش داشتیم. نوارهای امام را که می آمد تکثیر می کردیم و در اختیار مردم قرار می دادیم. در مبارزه هم چندین مرتبه مورد تعرض ساواک بودیم. یکی دو بار ما را دستگیر
گفتگو با جانبازی که حاج قاسم را تشییع کرد: سردار بسیار خوش مشرب بود/ انقدر خوب بود که ما او را به این ...
ایجاد کردم و گفتم ببخشید من وارد جلسه شدم، نمی دانستم کدام اتاق بروم و به یکباره در را بی ادبانه باز کردم البته حاج قاسم گفتند اشکالی ندارد و بلند شدند و من را بغل کردند. زمانی که مجروح شدید سردار سلیمانی را ملاقات کردید؟ من در سال 94 در شهر بزرگ خانطومان مجروح شدم آن روز حاج قاسم به خانه ما آمدند، شهر آزاد شد و بچه های تهران و اصفهان در شهر مستقر بودند. حاج آقا به ملاقات من
حاج قاسم فراجناحی بود، ولی خط قرمزش ولایت بود/حاج قاسم با پوتین ارتباط تنگاتنگی داشت
/> شما همزمان با فرماندهی شهید سلیمانی در سپاه قدس نماینده ولی فقیه شدید. دو سال بعد از آن بود. در یک سفری من با حاج قاسم به کرمان همراه بودیم. ساعت 11:30 و یا دوازده شب به کرمان رسیدیم. برادر خانم ایشان آقای نامجو آمد و ایشان را سوار کردند و منزل نامجو رفتند. تا برگشت که در هواپیما کنار هم قرار گرفتیم. من به حاج قاسم رو کردم و گفتم این کاری که دیشب کردید من را ناراحت کرد و تا صبح
ماجرای آوارگی بازیگر سریال مختارنامه چیست؟
مقداری از این وسایل را که احساس کردم اضافی است فروختم. همسرم در همان بلبشو، رفتند منزل بچه ها و خودم هم برمی گردم به منزل فرزندانم می روم. ذهنم را قدری پاک کردم تا بتوانم در خدمتِ این سریال باشم. چون آنجا نقش روحانی اهل سنتی را دارم که باورپذیری این شخصیت نیاز به تمرکز دارد. دو سه هفته ای گذشت نگهبان آن ساختمان با من تماس گرفت که چند کامیون و کارگر آمده اند با چند مأمور، قفل خانه را بکشنند
حاج قاسم سردار دغدغه مند جبهه فرهنگی بود
کرد و تا پایان دفاع مقدس جزو لشکر های خط شکن بود. شما از سال 61 تا پایان دفاع مقدس و مدتی بعد از آن مسئول تبلیغات لشکر ثارالله بودید، چطور شد این سمت را عهده دار شدید؟ من از قبل انقلاب کار های فرهنگی می کردم. بعد از عضویت در سپاه هم نیروی تبلیغی، فرهنگی سپاه کرمان بودم. مهر، تسبیح، ادعیه و اقلام فرهنگی به جبهه می بردم. بعضی مواقع هم کار های رزمی انجام می دادم. تیپ ثارالله که
حضور سردار سلیمانی در خانه پدری جهانگیری / حاج قاسم به مادر جهانگیری چه گفت؟ + فیلم
نوروز یا اگر کار رسمی داشتم به کرمان می رفتم و به مادرم سر می زدم. جهانگیری ادامه داد: سردار سلیمانی همان طوری که به خانواده شهدای دیگر سر می زد حتما به خانواده و مادر من نیز سرکشی می کرد. سردار سلیمانی مثل یک عضو خانواده نسبت به خانواده شهدا دلبستگی و وابستگی داشت و این دلبستگی و وابستگی نیز متقابل بود. وی ادامه داد: عید نوروزی بود و من آنجا بودم. مادرم بعد از سال تحویل به همه
پنج شنبه های شهدایی| از وظیفه شناسی در اکران فیلم عمار تا شهادت در خان طومان
و جانبازان دفاع مقدس است، از نظر حمید دین خانواده هنوز تمام نشده است و با این نگاه راهی سوریه شد. پدرش می گوید: شب خداحافظی، من و مادر و سه برادر و خواهر کوچکش بودیم. فضای خانه خیلی سخت و سنگین بود. حمید بچه اولم بود، با من مثل برادر بود. مردم که ما را در خیابان و محافل می دیدند می گفتند برادر هستید. خیلی غم انگیز بود، به خودم اجازه ندادم در منزل از او خداحافظی کنم. مادرش سه بار او را
وقتی راننده تاکسی سردار سلیمانی را نشناخت
زد، خودش بود. با خود گفتم: ای وای! چرا همان اول او را به جا نیاوردم، چرا این حرف ها را به او گفتم. چند دقیقه مات مبهوت بودم که از من پرسید: جوان زندگی ات چطور است، با گرانی چه می کنی؟ نگاهی به او انداختم و گفتم: اگر شما که در ماشین من هستی، سردار سلیمانی باشی من هیچ مشکلی در زندگی ندارم. امیرالمؤمنین در قسمتی از نامه اش به مالک اشتر می فرماید: وَاعْلَمْ أَنَّهُ
حاج قاسم دوست داشت شهادتش به دست کفار باشد/ گفتم مواظب خودت باش
کنید تا آسیبی به بیت المال و عتبات عالیات وارد نشود. شهید سلیمانی مجدداً تماس گرفت و گفت: می خواهیم برای اهالی خوزستان غذا طبخ کنیم آیا می توانیم از همین مبلغی که در اختیارمان هست، استفاده کنیم؟ آیا می توانیم از ابزار هایی که برای تجهیز موکب ها تأمین کرده ایم، برای شأن غذا درست کنیم؟ گفتم بله می شود، به این شرطی که اجاره این ها را به موکب ها برگردانید. به خاطر ارتباط چهل ساله مان مداوم با اینجانب
عشق بازی حاج قاسم در نماز شب ها
قرار است نوه های شما را بستری کنند، خودش با اصرار اتاق ایزوله را خالی کرد. اما حاج قاسم گفت: نه آقای دکتر! کاری که گفتم را انجام دهید و بچه را به اتاق برگردانید. این اتفاق افتاد و آن نوزاد دوباره به اتاق برگردانده شد. خانواده حاج قاسم سلیمانی مثل تمام مردم سه ساعت در بیمارستان منتظر ماندند تا اتاق ایزوله خالی شد. طی چند روزی که آن نوه های دوقلو، تازه به دنیا آمده
مهمان عزیز خانواده شهید مهدی نعمایی در سال 98+ فیلم
هرانه را بوسیدند و بچه ها کنار ایشان نشستند. روی میز پذیرایی تبلت ریحانه را آماده گذاشته بودم تا از سردار عکس بگیرم؛ ایشان بعد از احوالپرسی به تبلت روی میز اشاره کردند و گفتند این تبلت برای کیه؟ من گفتم برای ریحانه خانم سردار گفتند خب، با تبلت ریحانه خانم یک عکس یادگاری بیندازید. با تبلت عکس گرفتم اما کیفیت عکس ها پایین بود؛ بعد با گوشی خودم تعدادی عکس گرفتم. برای پذیرایی از مهمان ها در
هنوز شهادت سردار سلیمانی را باور ندارم/ حاج قاسم پشتوانه خانواده شهدا بود
روی مجله عکسی برایشان ارسال کنم بچه خوشحال شدند و من چند عکس برای مجله فرستادم اما عکس ها مورد پسند عکاس مجله قرار نگرفت تا اینکه شب جمعه رسید دقیقاً یادم است ساعت 9شب از مجله تماس گرفتند و اعلام کردند حتماً عکس های جدید برایشان گرفته و ارسال کنم. همسر شهید مدافع حرم عنوان کرد: من به مریم سادات و ملیکا سادات گفتم برای گرفتن عکس آماده شوند نمی دانم چرا بی قراری می کردند و دوست نداشتند
ماجرای درگذشت فرزند سردار حاج قاسم سلیمانی در غیاب او!
برآید. من و شهید پورجعفری که یار و همراه حاجی بود و با او شهید شد بیشترین مدت را با حاجی بودیم. حاج قاسم شما را به چه اسمی صدا می زد؟ جهانشاهی، نصرالله و... فرقی نداشت، ولی با احترام و رفاقت. به بچه هایش هم از همان اول تأکید کرده بود به من بگویند عمو، چون من از وقتی بچه ها کوچک بودند، وقت هایی که سردار مأموریت بود کارهای خانواده حاجی را انجام می دادم و خانواده من و خانواده حاجی
با شهادت سردار سلیمانی بار دیگر فرزندان شهدا یتیم شدند
دوستان و آشنایان تماس می گرفتند تا تسکینی برای دلشان باشد. حاج قاسم آرام بخش دلهای فرزندان شهدا بود همسر شهید عبدالحمید سالاری عنوان کرد: هر چند که فرزندانم قبول داشتند شهادت حق سردار بود اما می گفتند هنوز زود است و غمی بزرگی در خانه مان پدیدار شد که آن غم و ناراحتی، اشک و ماتم را تنها زمان شنیدن خبر شهادت پدرشان در چهره فرزندانم دیده بودم ولی اینبار با شهادت سردار دلها انگار این
چرا سردار سلیمانی نامزد ریاست جمهوری نشد؟ / ماجرای عکس انداختن حاج قاسم با دختر بدحجاب
است، با من تماس گرفت و گفت کربلا چه خبر است؟ من هم گفتم من مریض هستم. به من گفت: مریضی شما خوب می شود. بعد بحث داعش را هم مطرح کردم و گفت که داعش هم تمام می شود و دوباره از من پرسید که داخل حرم چه خبر است؟ من هم مکث کردم. اما او گفت که من خواب دیدم امام حسین (ع) به سمت باب الرأس و باب القبله حرکت می کردند و چند نفر پشت ایشان بودند که شما (شیخ عبدالمهدی) و آیت الله بهجت ایرانی هم در آن