سایر منابع:
سایر خبرها
انگلیسی حرف زدن با مادر در خواب
می کرد و به خانه می آورد و تمام خانواده دور هم می نشستیم به نوبت می خواندیم. این نوع کتاب خواندن یعنی کتاب خوانی دسته جمعی، پنج شش سال در خانواده ما معمول بود. در مدرسه یک روز معلممان محمدعلی خان پرتوی از من پرسید: تو می خواهی چه کاره بشوی؟ از همه شاگردها هم همین سوال را می کرد. من که یک بچه آخوند بودم و با افکار آخوندی بار آمده بودم، جواب دادم که می خواهم حضرت امام جعفر صادق بشوم. علت این جواب این
قتل مهسا 21 ساله به دست ملیکای 18 ساله
/> چه شد که بین تو و دوست صمیمی ات چنین فاجعه ای اتفاق افتاد؟ من و مهسا دو سال بود از بهترین دوستان همدیگر بودیم. من او را خیلی دوست داشتم و بعد از اینکه پدر و مادرم از هم جدا شدند، تنها چیزی که آرامم می کرد این بود که در کنار مهسا و در جمع دوستانم باشم. خیلی وقت ها با هم مهمانی می رفتیم و شب قبل از حادثه هم باز با هم مهمانی بودیم. همان شب من متوجه شدم که مهسا با دوست پسر من دوست شده است
حکایت پول و سیلی!
می خوایم بچه تحویل اجتماع درست در بیاد. موقعی که من بچه بودم، پدر من هر هفته ای ده شاهی به من می داد. هر پونزده روزی هم یه کتکی به من می زد. اگر چنانچه در هفته اون ده شاهی قطع می شد، اما در پونزده اون کتک قطع نمی شد. برای اینکه من تحویل اجتماع بیام. شما شاهد بودید که نوه من اینجا آمد، من سه دفعه بهش تکرار کردم حرف مرا گوش نداد...من نمی خوام اینطور بچه بار بیاد. / پیرمرد دوم: عرض کنم که بچه آمد بی
دختران افسانه
خوش به حال آن ها که بعد از این اشک، ریسمان پیوند با کَرَمش را تا نیاز بعدی باز نکنند و گره روی گره عشقش بزنند. در روزگاری که خیلی ها حال و هوای کار خیر از سرشان پریده یا کار خیرشان سهل و ساده و پُر منت است، چرا باید یکی از راه برسد و به واسطه پیوند عهدی که پشت پنجره فولاد با آقا بسته، سخت ترین خیر روزگار را انتخاب کند، رتبه پنج کنکور را به کناری بگذارد و قید دانشگاه را بزند، ده ها میلیون تومان پای این کار بریزد و م
داستان/ خاطرات سالهای دور
کی سرپیچی کردم . ساکت باش.. سرباز بیا اینو ببر بازداشتگاه ای وای سرکار جان مادرت من که چیزی نگفتم . سربازی که داشت مرا کشان کشان به بازداشتگاه میبرد با نهیب سرکار استوار ایستاد ببینم بچه ابادانی که میگی جان مادرت ؟؟ نه سر کار من بچه برازجونم .آبادانم کجا بود ؟ برگرد ببینم . سرباز تو هم برو سر پستت بیا منم بچه کنار تخته هستم . حالا که همولاتی هستیم برو
سرگذشت بانویی که پس از 9 سال خماری مهندس و کارآفرین شد
کردم، مخصوصا سال های آخر، چراکه از خودم متنفر شده بودم تا اینکه برای بار دوم باردار شدم و این دقیقا زمانی بود که مدال پسرم و حلقه ازدواجم که با ارزش ترین چیز برای یک زن است را فروختم و به همسرم دادم تا آن را فروخته و مواد تهیه کند. خانم گل ادامه می دهد: چطور بگویم تا درک کنید ولی تا این حد که دیگر چه با مواد و چه بدون مواد نمی توانستیم زندگی کنیم و حتی یکی از اقوام ما را به خانه خود برد تا
شعر طنز
ناطقان: • باید برادران زنم را عوض کنم باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم شد، شد، اگر نشد، دهنم را عوض کنم گاهی برای خواندن یک شعر لازم است روزی سه بار انجمنم را عوض کنم از هر سه انجمن که در آن شعر خوانده ام آنگه مسیر آمدنم را عوض کنم در راه اگر به خانه ی یک دوست سر زدم این بار شکل در زدنم را عوض کنم
دلم برای زنگ تفریح تنگ شده
هم نظرش این است: وسط سال اگر یک دفعه کلاس ها باز شود خیلی برای بچه ها سخت می شود چون ما الان نسبت به سال های پیش که می رفتیم مدرسه افت درسی داشته ایم و اگر بخواهند کلاس ها را باز کنند و امتحان بگیرند خیلی باید فشرده کار بکنند، برای همین اگر مدارس سال بعد باز شود خیلی بهتر است. کلاس آنلاین بد نیست اما مثلاً آن روز ما در جاده بودیم و آنتن نداشتیم و من نتوانستم سر کلاس بروم. خیلی از بچه ها
بوی خوش گل محمد ی
قبولم نمی کند. محمد همان دفعه رفت و خدا او را قبول کرد. شب آخری که پیش ما بود، دوباره گفتم: مادرجان به زن و بچه ات رحمت بیاید. جواب داد: برای بار صدم می گویم، آن ها را به خدا می سپارم. بالاتر از خدا هم کسی هست؟ از جا بلند شد، کتاب دعایش را برداشت، رو به برادرش کرد و گفت: مجید بیا این کتاب مال تو باشد، فقط هروقت که حال داشتی زیارت عاشورا بخوان که خیلی دوست دارم. مجید گفت: داداش مگر خودت
طنز/ خاطره بازی با روزای دانشگاه
قدرت مظاهری: "اتفاقات این خاطره، واقعی ولی برای حفظ حریم خصوصی، اسامی، مستعارند" ... ترم سه یا چهار بودیم که زد و یکی از بچه ها عاشق و کشته مرده ی یکی از دخترای هم دانشگاهی شد. یه شب که نشسه بودیم و داشتیم معادلات دیفرانسیل حل می کردیم و هایده هم داشت میخوند:"ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم اگه تو رو داشته باشم به هر چی می خوام میرسم ... " ، رضا خودکارشو پرت کرد تو
شرم مان باد...
علیرضا کردم و گفتم علیرضا بزرگ شدی همچنان آدم خوبی بمان و در مسیر درست قدم بردار. با علیرضا در حال گرفتن سلفی بودم که صدای همراهانم بلند شد که ما رفتیم سریع بیا، همانطور که می دویدم از او خداحافظی کرد. در حال دویدن بودم با خود گفتم ای وای یادم رفت بپرسم آرزوت چیست؟ بعد با خودم گفتم مثلا من و همه مردم ایران بدانیم که مثلا وقت نمی کند آرزو کند یا اصلا معنی آرزو را نمی داند یا ...، چکار می
سوال دهم مسابقه پیامکی نماز و نیایش حضرت زهرا (س)
همین جا نشسته بودم تو این فکر بودم که رفت و آمد فرشته وحی به خانه ما قطع شده دیگه وحی رو نمیتونیم دریافت بکنیم، همینطور نگاهم به در بود دیدم سه نفر وارد شدند، سه بانوی زیبا، از آنها پرسیدم شما اهل کجا هستید؟ گفتن ما از عالم دیگری آمده ایم، اسمت چیه؟ یکی گفت نامم مقدوده، دیگری گفت نامم زره سومی گفت نام سلما پرسیدم شما کیان هستید؟ اولی گفت: خدا مرا برای مقداد آفریده دومی گفت:خدا مرا برای سلمان
قصاص پسر خاله جنایتکار
اذیت می کرد. از آنجا که من به فریبا علاقه مند بودم، نمی توانستم به راحتی از کنار آزار و اذیت های او بگذرم. آخرین بار وقتی دختر بزرگ آنها به من گفت که پدرش فریبا را کتک زده خیلی عصبانی شدم و به دنبال تلافی کارش بودم. شب حادثه به خانه آنها رفتم و بعد از مهدی خواستم مرا به خانه ام برساند. حوالی اتوبان امام علی با چاقو چند ضربه به او زدم که جان باخت. سپس او را به سمت جاده ورامین بردم. نگران بودم که
چنین روزی در شهر هزار سنگر آمل چه گذشت/ غائله ای که در نیمروز ختم شد
. غلامرضا سپرغمی که خود از اهالی رضوانیه بود، مأموریت داشت تا با اهالی آنجا صحبت و آنها را جمع آوری کند تا به صحبت های مسئولین تشکیلات گوش فرا دهند و در قیام فوری مشارکت کنند، ولی او در این امر موفق نشد و حتی به در خانه دو تن از آشنایان خود رفت و پاسخی نشنید: من در ابتدای شب به محله رضوانیه رفتم و در دو خانه را زدم که اولی بدون اینکه حتی در را باز کند، از همان پشت در با فحش از ما پذیرایی
کمک به ایتام شرط اولیای دم برای بخشش قاتل
شدم. این مرد ادامه داد: روز حادثه به او زنگ زدم و گفتم می خواهم او را ببینم. به مقابل خانه اش رفتم و زنگ که زدم در را باز کرد. من عصبانی بودم و با او درگیر شدم. صورتش را به دیوار کوبیدم و بعد خفه اش کردم. وقتی دیدم نفس نمی کشد تازه فهمیدم که چه اشتباه بزرگی مرتکب شده ام. تصمیم گرفتم صحنه سازی کنم تا انگیزه قتل را سرقت نشان بدهم. به همین دلیل دست و پایش را با شال و روسری بستم و جسد را زیر تخت
ماجرای شهیدی که بسیجی ها چپ چپ نگاهش می کردند!
. فهمید که حالم گرفته شد. چند لحظه ای در سکوت، در پیاده روِ خیابان شوش که مردم و بسیجی ها و همراهان شان در رفت و آمد بودند، راه رفتیم تا این که دوباره سر حرف را باز کرد. کمی از درس و مدرسه گفت که چه قدر خوب است که تو بچه ی درس خوانی هستی و بعد هم ورزش. سپرد که یک وقت ول نکنی ورزش را. حوالی 11 صبح بود و دیگر باید برمی گشتم. خداحافظی کردیم و من راه افتادم به طرف محل ولی در ذهنم غوغایی بود. برای چه این
قاری قرآنی که به خاطر عدم قرائت از رهبر معظم انقلاب هدیه گرفت!
تومان می دهم، گفتم: حتی اگر 500 تومان هم به من بدهی، قرآن نخواهم خواند. بعد ها پیرمرد جریان را برای پدرم نقل کرده بود. روزی خدمت حضرت آیت الله خامنه ای بودم، همین طور که آقا مشغول صحبت بودند، یک دفعه صحبتشان را قطع کردند و فرمودند: من یک بدهی به جواد آقا دارم و پانصد تومان از جیب خود درآوردند و به من دادند. من متعجب ماندم. آقا فرمودند: خودت هم نمی دانی برای چه به تو بدهکارم؟! ما همیشه به خاطر قرآن خواندن شما جایزه می دادیم، ولی این بار به خاطر قرآن نخواندنت به شما هدیه می دهیم. بعد ها فهمیدم که جریان قرآن نخواندن مرا پدرم برای ایشان نقل کرده بود. م ...
در وصف نویسنده پایی که جا ماند | چهارده ساله بودم که عاشق شدم
تاریخ جاودان شد. بغض های کودکی ام 14 بهاره شد، دومین بار عاشق طعم ساندویچ های ترمینال اهواز شدم با صفرعلی کردلو رهسپار گچساران بودیم، درست یک ساعت قبل از حرکت مینی بوسی که ما را میان بوسه و بوق، راهی خانه کرد. چند سالم بود؟ چهارده سال. بله درست چهارده ساله بودم تنم بوی رفاقت می داد و آن قدر میان فاصله سنگر تا برج دیده بانی از رفیق تنها شدم که دیگر بار عاشق شدم، یک
در وصف نویسنده پایی که جا ماند | چهارده ساله بودم که عاشق شدم/سومین بار دلم سخت عاشق پایم شد
جاودان شد. بغض های کودکی ام 14 بهاره شد، دومین بار عاشق طعم ساندویچ های ترمینال اهواز شدم با صفرعلی کردلو رهسپار گچساران بودیم، درست یک ساعت قبل از حرکت مینی بوسی که ما را میان بوسه و بوق، راهی خانه کرد. چند سالم بود؟ چهارده سال. بله درست چهارده ساله بودم تنم بوی رفاقت می داد و آن قدر میان فاصله سنگر تا برج دیده بانی از رفیق تنها شدم که دیگر بار عاشق شدم، یک
کتاب لبخندی به معبر آسمان به نمایشگاه مجازی کتاب تهران رسید
بهشتی بهشتی هست!وارد معبر شدیم و به محلی رفتم که از قبل نشان کرده بودیم. وقتی برگشتم عقب را نگاه کردم، دیدم حاجی پشت سرم می آید! گفتم: حاجی، شما چرا می آیی؟ من که هستم. گفت: منم کمک می کنم. فکر کنم امروز اینجا حوری هایی که خدا وعده داده، نصیبم می شه، امروز با بقیه روزا فرق داره.حاج محسن اول رفت و گفت: من جلوتر می رم و سیم تله رو قطع می کنم، کلاهک رو باز می کنم بعد تو کل بدنه مین رو خارج کن و خالی کن
شیفت جان/تیغ تیز کرونا بر گلوی سپید جامگان
ازدواجشان می گذشت مرد بیچاره بعد از آن روز تمام هم و غمش بیمارستان بود و خدا می داند دیشب چه حالی داشته است. او دوست صمیمی مهرداد است و گاهی مهرداد برای تغییر روحیه کمالی را به خانه ما می آورد ولی از روز مرگ نرگس همسرش حتی یکبار لبخند را بر لبشان ندیده ام. در همین فکر بودم که با صدای مهرداد به خودم آمدم و گفتم: پاشو بریم ناهار یخ کرد وقتی از راه پله چوبی پایین اومدیم سعی کردم حواس
مهمان مرگ؛زندگی در وقت اضافه
فراگرفته بود و سپیده جایگزین آقای آزاده شد ولی بی فایده بود و نگین رو از دست دادیم. همه تو شوک بودیم؛ نگین باردار بود بعد از 10 سال خدا می خواست یک بچه به اون ها بده؛ وقتی شوهرش وارد بخش شد به خاطر شرایط بهداشتی مجبور بود فقط از دور ناله و زاری کنه هیچ وقت دوست نداشتم همچنین لحظه ای اونجا باشم مادر نگین که از بس گریه کرده بود از هوش رفت و نگاه های سنگین پدرش رو تا آخر عمرم فراموش نمی کنم
دلم برای زیارت کربلا تنگ می شود؛ حتما در زیارت کربلا مرا هم یاد کنید
پایگاه تحلیلی خبری هم اندیشی: شهید مدافع حرم ابوالفضل نیکزاد متولد سال 1363 در روستای اوز بلده شهرستان نور نور و ساکن تهران بود و یک فرزند پسر با نام علی نیز از او به یادگار مانده است. پسری که در هنگام شهادت پدر تنها 3 سال سن داشت. شهید نیکزاد از بسیجیان لشکر 27 محمد رسول الله (ص) بود که نیمه نخست ماه رمضان سال 95 به صورت داوطلبانه برای دفاع از حرم آل الله به سوریه اعزام شد و در نهایت
سید جواد هاشمی تبلیغات را انجام داد و عذرخواهی کرد
حالش را ببرید! بچه هایتان هم دعایتان می کنند! به گزارش تجارت نیوز، او در ادامه به تجربه خود اشاره کرده و نوشته است: من با خود اندیشیدم که چقدر من ...بودم که یک بار نگفتیم پولتان را ببرید انگلستان و یا سوئیس و یا اسپانیا! وقتی شریک اسپانیایی گفت ایرانیان خیلی دوست دارند در اسپانیا خانه بخرند تو چرا اقدام نمیکنی و ما را معرفی نمیکنی، گفتم این یعنی خروج پول از کشور، کار من نیست. جاهایی که کار کردیم و
محرم آمد و محرم رفت
هفده ساله می شود که از همان دوران نوجوانی راهش را پیدا می کند، خدا می داند و بس. مادر همان طور که گریه می کند، می گوید: از کارهایش اصلا خبر نداشتم. این سال های آخر از گوشه و کنار شنیده بودم که عضو پایگاه بسیج مسجد صاحب الزمان(عج) محله پنجتن شده است. ماه رمضان با دهان روزه از چند ساعت قبل اذان برای آماده کردن افطاری و اطعام روزه داران به مسجد می رفت و ساعتی بعد از افطار برمی گشت. وقتی می آمد، خسته
نامه شهید: دوست داشتم دکتر شوم ولی...
الله حاج سیداحمد هاشمی گلپایگانی نتیجه مرحوم آیت الله سیدجمال الدین گلپایگانی و هم از طرف مادر نتیجه مرحوم آیت الله سیدجمال الدین گلپایگانی (ره) بوده است، در دهم اردیبهشت ماه سال 1348 در شهر تهران در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. او تحصیلات خود را تا مقطع راهنمایی در مدرسه علوی و مدرس به پایان رساند و مقطع دبیرستان را در دبیرستان سپاه پاسداران ادامه داد. در خرداد ماه 1365 به جبهه جنوب اعزام
فرزانگان علم: کاغذی را از زمین برداشت و گفت: این را بخوان. گفتم: سواد ندارم!
خبرگزاری حوزه ، | در سن کوچکی شوق مفرطی به بازی داشتم و هیچ یک از اطفال در انواع بازی ها بر من غالب نشدند و اهل خانه نمی توانستند مانع بازی کردن من بشوند. تا اینکه سن شانزده سالگی در رسید درحالی که من مطلقاً بی سواد بودم. گذشت تا یک روز شخصی را ملاقات کردم که کاغذی را از زمین برداشت و گفت: این را بخوان. گفتم: سواد ندارم. گفت: تو پسر فلان کس باشی آن هم بی سواد باشی عجیب است! از این جریان ناراحت
دست برادری شیرسوار زندگی ام را تغییر داد
آوردم و نه دوست داشتم که خودم را وارد این مسائل کنم. من هم مثل خیلی از رزمنده ها خط امام را انتخاب کرده بودم و دوست داشتم به خاطر انقلاب و کشورم، به امر امام به جبهه بروم، اما، چون هر جایی می رفتم به خاطر سابقه خانواده ام این بحث ها پیش می آمد، به نوعی از فضای جبهه دلگیر شدم و تصمیم گرفتم دیگر به جبهه نروم. اوایل سال 63 از منطقه به قائمشهر برگشتم و به پسرعمویم گفتم دیگر به جبهه نمی روم و درسم را
خاطرات وکیل/ وقت نماز صبح، خدا هدیه رضا را داد
که قبول کنند چند صباحی هدیه خانم نزد ایشان باشد تا مقدمات قانونی طی شود.لذا با پیش شرطی،تمنای رضا و همسرش را پذیرفته، قول دادم با مدیران سازمان صحبت کنم اما به شرطی که رضا چند برگ اگهی با موضوع پیدا کردن بچه در وضوخانه علی ابن حمزه چاپ کند و در محله ی دروازه اصفهان وگودخزینه(از محله های قدیمی شیراز نزدیک حرم علی ابن حمزه) پخش کند و شماره تماس مرا ذیل آگهی بزند اگر تا ده روز کسی تماس نگرفت،تشریفا
مقاله ای که 70 سال پیش محمد علی جمال زاده در مورد کالیگولا نوشت
پادشاه فراتاک 2 بود و شش سال سلطنت نمود ولی عاقبت رفتار او مردم را بطغیان و سرکشی وا داشت و او را از تخت پائین آورده بقتل رسانیدند و پادشاه دیگری باسم ارود 3 بر تخت نشست ولی چند سال بعد او را نیز بقتل رسانیدند. کالیگولا گفت مردم کشور تو عجب ید طولائی در شاه کشی دارند. گفتم هر چند مردم رم هم دست کمی از مردم مملکت من ندارند، اعلیحضرت همایونی چهارمین قیصر روم هستید و از سه قیصری که قبل از شما