نان بیت المال را خوردی، باید بروی
سایر منابع:
سایر خبرها
نوری حکم جانشینی راه آهن سراسری را به خاطر جبهه ماندن پاره کرد
و همان افرادی که عرض کردم به جانشینی اش اعتراض می کردند از گفته هایشان پشیمان شوند. گفته می شود شهید نوری مسئولیت مهمی را در راه آهن قبول نکرده بود تا ارتباطش با جبهه حفظ شود. شما در جریان این موضوع بودید؟ اصلاً این ماجرایی که شما می گویید جلوی من اتفاق افتاد. یک روز آقای رسول زاده مسئول دفتر فرمانده وقت سپاه به من زنگ زد و گفت آقای سعیدی کیا (وزیر وقت راه) تماس گرفته و گفته
روایت عجیب مارگزیده ترین مرد ایران!
به گزارش پایگاه خبری حامیان ولایت مارها از جان عسگر چه می خواهند؟ این توضیح مربوط به ویدئویی است که این هفته در فضای مجازی بارها و بارها دست به دست شد و نام عسگر را دست مایه طنز بسیاری از پست ها قرار داد. او مورد عجیبی است. عسگر شریفی، مردی ساکن روستای تل پوک سروستان در استان فارس است که سال ها فقط اطرافیانش از ماجرای مارگزیدگی او خبر داشتند اما این روزها بازتاب یک گزارش تلویزیونی، حرف
مهدی موعود؛ دنیا را از عدل و داد پر می کند و ظلم را ریشه کن می سازد
داد پیش می برد روزبه روز در حال افزایش یافتن است. گذشت سال ها نمی تواند این امید را در دل ها از بین ببرد یا کم فروغ کند که در آینده که امیدواریم آن آینده چندان دور نباشد – همه ی آحاد بشر طعم عدالت را به معنای واقعی کلمه خواهند چشید. حقانیت آن دولت الهی و حکومت ربوبی در زمین در این است که همه ی آحاد بشر سهم خود را از معرفت حقیقت و عمل به حقیقت خواهند گرفت قدرتمندان و مستکبران و زورگویان و
روایت هایی از انتظار، از خودگذشتگی و حسرت های همیشگی مادران و همسران شهید
گفت، بابا من نمی خواهم جبهه بروم. حاجی خیال کرده بود پسر شانزده ساله اش ترسیده و هوای جبهه با یک بار دیدن از سرش افتاده است. برای همین با صدای بلند خندید و مرا صدا زد که: مادر علی اصغر بیا ببین، پسرت دیگر نمی خواهد جبهه برود. من که می دانستم ماجرا از چه قرار است، گفتم پدرت خوب می شود پسرجان. حاجی هم وقتی فهمید علی اصغر به خاطر او تردید دارد، گفت: باباجان، رفتی پوتین بیت المال را پا زدی
روایت زن سپاهی اسیر کومله از سفر به پیونگ یانگ
و همسر شهید سلامت دکتر ابوالفضل محمدعلیزاده گفت: دیدگاه ما به جامعه پزشکی این نباشد که پزشکان دنیایی فارغ از دنیای مردم دارند. همسرم متولد روز پزشک است. در خانواده ای انقلابی بزرگ شد، پدرش بارها به جبهه رفت و در والفجر مقدماتی مفقودالاثر شد. بعد اینکه دیپلمش را گرفت برای خدمت سربازی به جبهه رفت . سال 65 وارد دانشگاه علوم پزشکی تبریز شد. طرحش را در روستای محرومی رفت با اینکه می توانست
فیلمنامه دیدن این فیلم جرم است سرقتی است!
حقوق من سر این فیلمنامه پایمال شد، اما من می خواهم به خاطر این حرف بزنم که آقای شفاه می خواهد با زدن سپاه خودش را پیش سلبریتی ها و جریان اصلی سینما عزیز کند. به راحتی بسیج و سپاه را در دیدن این فیلم جرم است زیر اخیه می برد اما در فیلمنامه 500 صفحه ای من، همه پازل ها را کنار هم چیدم که در پایان داستان احاطه نهادهای امنیتی را تصویر کنم و بگویم مملکت هرکی هر کی نیست. من تمام زد و خوردها را در
چشم به در و گوش به زنگ
گردد و تا 2 ماه تنها راه ارتباطی شان نامه یا تلگراف بوده است. مریم می گوید: نامه هایش هر 20 روز به دستم می رسید و گاهی هم نامه در راه گم می شد. هر لحظه منتظر پیغامی از همسرم بودم. شهید رحمانی بعد از اولین برگشتش از جبهه همسرش را به خانه پدری اش در مشهد می برد. اولین فرزند آن ها، زینب، سال 66 به دنیا می آید. مریم خانم از آن روز ها برایم تعریف می کند: دخترم را که باردار بودم، از همسرم قول
مانع رفتن عباسعلی نشدم/ نامه ای که دلواپسی ام را بیشتر کرد
و مروه حق، خونین پیکر شربت شهادت را نوشیدند. در روایتی از این مادر شهید آمده است: وقتی عباسعلی خواست به جبهه برود؛ داداشش مرحوم محمد راضی نبود. برای همین آمد پیش من و گفت: رضایت نده عباسعلی به جبهه برود. محمد می گفت: من که مریضی ام لاعلاج است، حمیدرضا و علیرضا هم شهید شدند، چه کسی می خواهد بعد از من از شما نگهداری کند؟ وقتی حرف های محمد را شنیدم رفتم پیش عباسعلی. کمی بغض کرده بودم و با
یهویی نویسی به یاد مادران شهید
گفتن ننه مریم. یک جورهایی شناسنامۀ محله به حساب می آمد. هر کسی می خواست نشانی بدهد می گفت کوچۀ ننه مریم، در سبز یا قهوه ای. دم غروب ها می نشست سر کوچه چشم براه پسرش. از دار دنیا یک نادر داشت که با اصرار رفت جبهه و برنگشت. محسن پسر مش اسمال قصاب از پدرش شنیده بود که جنازۀ پسر ننه مریم مانده دست عراقی ها. من و محسن هم بازی و هم سن و سال بودیم. پدر محسن هم چندباری رفته بود جبهه. برعکس بابای
ام البنین کاشان
/> محسن از پیش از سال 57 فعالیت انقلابی داشت و با شروع جنگ تحمیلی راهی جبهه شد و در عملیات کربلای 5 و جریان فتح شلمچه در 23 سالگی به شهادت رسید. جواد هم از همان دوره جوانی همراه این برادرش بود. اصلاً همه جا با هم بودند؛ حتی وقتی می خواستند سلمانی بروند. جواد هم بارها به جبهه رفت تا اینکه 33 روز پس از شهادت محسن او هم در شلمچه بر اثر اصابت گلوله به پشتش به شهادت رسید. در واقع مراسم هفتمین روز
ام البنین های ایران زمین
سیره این بانوی گرامی، الگوی مادران شهید شد و سالروز رحلت او روز تکریم مادران و همسران شهدا نام گذاری شد؛ مادرانی که در لبیک به ندای ولی فقیه، فرزندان برومند خود را برای پاسداری از حریم اسلام و جانفشانی در راه مکتب اهل بیت(ع) راهی جبهه های نبرد کردند. ام البنین دفاع مقدس مادر که باشی می دانی عشق به فرزند تمامی ندارد. پروین ژف ، مادر شهیدان محمدرضا، عباس و مجتبی حسینجانیان یکی
دانش آموزانی در حاشیه تهران؛ گوشی اندروید ندیده ایم چه برسد به شاد
اش نرفت تا یک لقمه نان به فرزندانش برسد، همیشه می گفت که برای کشور و مملکتم به جنگ رفتم و این برای من افتخار است. همسر من بیماری و سختی های زیادی به خاطر شیمیایی شدنش کشید و در آخر هم فوت کرد. من از این مملکت گِله دارم. وقتی کودک بودم برادرم افتخاری به جبهه رفت و 12 روز در سنگر با یک کیسه نان خشک به سر برد. به شدت بیمارم اما سه سال است که دکتر نرفته ام مادر حمید و وحید ادامه می دهد: من
چرا ظریف توهم تایید صلاحیت در انتخابات را دارد؟/ همه دلایل برای عدم احراز صلاحیت جواد ظریف/ از قهر و ...
خود را در انتهای این راه بن بست دید و دست به انتحار سیاسی زد تا دادگاه افکار عمومی و نمایندگان مجلس او را بازخواست نکنند. جوادظریف همان شخصی است که در رژیم پهلوی از روی ترس ایران را با همکاری دوست پدرش که اتفاقا ساواکی هم بوده ترک کرد و به آمریکا رفت. وی در کتاب خاطرات خود(آقای سفیر) میگوید: کلاس دوم نظری را که تمام کردم و بعد از آن به مدت سه ماه در مدرسه خوارزمی ثبت نام کردم. سرانجام
کدام روش ترک اعتیاد مؤثرتر و پایدارتر است؟
تکتم جاوید | شهرآرانیوز؛ آن قدیم ها همه همتشان، بستن دست و پای معتاد به تخت بود و منتظرماندن تا آن قدر زجر بکشد که سم تریاک از بدنش خارج شود. آنچه شنیدیم و در فیلم ها دیدیم، یک هفته ای بود که به همین منوال می گذشت. بند ها را باز می کردند و به آن فرد لقب پاک می دادند. روش همین بود که معتاد بدون هیچ جایگزینی و در خانه، تریاک را کنار بگذارد. ترک ناگهانی یا یابویی عوارض خطرناکی، چون تشنج و غش، حمله
مروری بر زندگی نامه شهید اکبر خان محمدزاده
. از سر تا پا، برای من لباس نو خرید. خیلی بامحبت بود. سب که می آمد مسافرخانه، موقع خوابیدن اور کتش را زیر سر من می گذاشت. از او پرسیدم: "اکبر توی دلت چه می گذرد، گفت: مادر ناراحت نباش. هر چقدر هم که گریه کنید. بالاخره آخرش مرگ است. از مشهد برگشتیم و رفت جبهه. روزی گفتم: تو را خدا اکبر کم تر برو جبهه، گفت مادر، اگر تو هم بروی آن جا و حال و هوای جبهه را درک کنی، برمی گردی هر پنج پسرت را به
38 سال چشمم به در بود، مادر!
کوچیکه از سر جایش تکان نخورد، اما ناصر از نخستین کسانی بود که از صف بیرون آمد و اسمش را برای اعزام به جبهه نوشت. دیدار آخر مادر هیچ وقت روی حرف حاج محمد اما و اگر نمی آورد، ولی همان لحظه ای که ناصر با لباس خاکی جبهه از درگاه خانه بیرون رفت انگار قلبش از جا کنده شد و همراه پسرکش تا جبهه غرب پر کشید. مادر آن روزها منتظر تولد پسر ته تغاریش حسین بود و3 ماه بعد که ناصر برگشت، حسین به دنیا
چگونه جس از اعتیاد، بی خانمانی و خودکشی به استادی دانشگاه رسید!
که قدری او را دچار تردید کرده هرچند امیدش را کامل از بین نبرده است. شاید رفیق زندان یا روز های زندگی در خیابانش بود و به من گفت که چطور ممکن است که تو هیچ خبری از پدرت نداشته باشی؟ آن ها او را در سال 1982 به قتل رساندند. سانی تریتسل جس به پلیس مراجعه کرد و گزارش داد که پدرش مفقود شده است. تا سال 1982 گزارش هایی از او در بیمارستان ثبت شده است، اما بعد از آن ناگهان آب می شود در
نقش مادران شهدا در جنگ؛ همچون حضرت زینب (س)
میزدند، اعتراض به امام و اعتراض به جنگ میکردند، مطمئناً جنگ در همان سال های اول و در همان مراحل اول زمینگیر میشد. نقش مادران شهدا این است. 1390/10/14 شأن مادر شهید یک وقت به خانه ی شهیدی رفته بودم. مادر شهید در خانه بود، اما پدرش حضور نداشت. برخی از همسایه ها هم آمده بودند و آن جا حضور داشتند. پرسیدم بقیه ی اعضای خانواده کجایند؟ مادر شهید گفت: ما کس دیگری نداریم. دو فرزند پسر داشتم