سایر منابع:
سایر خبرها
جزئیات مرد جوانی که همسرش را به قتل رساند
به گزارش اعتبارنوین ؛ مرد جوانی که همسرش را در پی سوءظن به قتل رسانده است، در حالی در دادگاه کیفری محاکمه شد که مدعی بود روز قتل در حالت عادی نبود. دو سال قبل پسر نوجوانی به مأموران خبر داد مادرش را در غرق در خون در حمام پیدا کرده است. وقتی مأموران به محل رسیدند حمام را غرق در خون دیدند. جسد زن جوان که به نظر می رسید از ناحیه سر مجروح شده است، روی زمین افتاده بود. با انتقال جسد به
درس پدر به پسر در روز تاریخی/ لبران جیمز: انگار در ماتریکس بودم!
به گزارش ایسنا، لبران جیمز فوق ستاره بسکتبال جهان و تیم لس آنجلس لیکرز، در بازی پیش فصل این تیم مقابل فینیکس سانز به آرزوی خود رسید و به همراه برانی جیمز پسر بزرگ تر خود، در ترکیب لیکرز به میدان رفت و دقایقی را پدر و پسری برای این تیم بازی کردند. البته این اتفاق تاریخی تنها نکته قابل توجه این بازی نبود و عملکرد انفرادی پدر و پسر تاریخساز NBA نیز از دیگر نکات قابل توجه برای رسانه ها بود
راز پدر و مادر ؛ خانواده ای در کمین تاریکی
روبروست که بی گناهی لیام را زیر سوال می برند. او در دوراهی سختی گرفتار شده است: آیا باید حقیقت را بپذیرد و پسرش را به دست قانون بسپارد یا برای محافظت از او، به هر قیمتی که شده، تلاش کند؟ پدر چهل و پنج سالۀ ورزش کار و جذاب و مادر راوی که انگار همه چیز به کام آنها و فرزندانشان است. اما این شروع زنجیره ای از ترسناک ترین و پررمزورازترین روابطی است که حتی خوانندگان بسیار حرفه ای هم نمی توانند حدسش
داستان عروس و پدرشوهر
، باید در همه امور زندگی ما دخالت کند و نظر بدهد و انگار زن و بچه اش را نمی دید که به خاطر امرو نهی کردن های پدرش چقدر عذاب می کشند. حتی میزان مصرف موادغذایی مان را پدرشوهرم مشخص می کرد؛ مثلا یک کیسه برنج یا یک کیلو گوشت می خرید و می گفت برای چند ماهتان باشد و اگر زودتر تمام می شد شوهرم کسی نبود که بخواهد برایم خرید انجام دهد. حسن همیشه این رفتارهای پدرشوهرم را دلسوزی می دانست که او به
ماجرای جوان دهه هشتادی که جان فدای ایران شد
معدن کار سنگینی است.کاری که فکر نمی کنم سنگین تر از تحمل داغ جوان باشد. پدر می گوید سرمایه من همین بچه بود که تقدیمش کردم. من این بچه ها را با نان کارگری بزرگ کردم . مادر بالای سر پیکر پسر چنباتمه زده است. مثل همان روزها که تازه فرید به دنیا آمده بود و تا می دیدش گل از گلش می شکفت. و انگار دنیا را به نام او زده بودند. چهره پسر عین ماه می تابد. مادر بالا سر سَروی روله روله می کند که جان به
پای آقای ح - ح به یک پرونده جدید باز شد؛ حبیب کاشانی: این اقا مثل بختک روی شهرداری افتاده است
واگذاری ون ها به برخی شرکت ها نیز تاکید کرد: این شرکت ها کجا هستند؟ فرمودند خودروها را اورهال کنید، پول نمی خواهیم. یعنی شهرداری پول بده و خودروها را بخردو آن را به یک شرکت سوری بدهد، آن شرکت سوری خودروها را دوباره به شرکتی تحت نظر شهرداری کرایه بدهد؟ خیلی هنرمند هستیم. در فوتبال می گویند اسم کسی رو نیاورید. اینجا باز هم پای اقای ح.ح در میان است. یکی می گوید ح.ح چیست؟ گفتم مانند پ.ش یعنی پسر شجاع یا
داستان کوتاه/ خوابگاه شماره 2
طول و عرض سالن را تی می کشید. لحظه ای به آشپزخانه رفت یک نفر در اتاق وسطی را باز کرد و به سرعت به اتاق ما دوید و رد سیاهی روی کف سرامیکی جا گذاشت. شماره 3 برگشت و سیاهی را که دید دوباره تی را توی سطل زد و پاک کرد. سرامیک برق افتاده بود و برای پاتیناژ جان می داد. آب کف را به سمت راه آب برد. از من پرسید: کی بود؟ گفتم: نمی دونم ولی می خوام بیام پایین... دستم را گرفت. پایم را بین
چه کسی برای این دختر بچه فلسطینی پدر و مادر می شود؟
های دیگر با پدر و مادر گل گفتیم و گل شنیدیم. با لبخند و ماچ و بوسه هایی که انگار قرضی بر گردن خانواده سه نفره مان بود و هرشب باید آن را به یکدیگر ادا می کردیم، سر بر بالین گذاشتیم. بدون اینکه بدانیم روزگار چه خوابی برایمان دیده است. نیمی از ثروتم رفت... فردای آن شب همه چیز تغییر کرده بود. صبح از خواب بیدار شدم و دیدم نیمی از ثروتم را برده اند، اما نمی توانم یقه کسی را بگیرم چون
4 روایت تکاندهنده از قتل عام خانواده لارستانی ! / روایت پدر خانواده و مامور پلیس ! + عکس و فیلم
حین بازی، دست و پایم را بست و داخل صندوق عقب ماشین گذاشت و حرکت کرد. مامور پاسگاه افزود: شماره تلفن پدر پسر بچه را از او گرفتیم و با او تماس گرفتیم. پدر او گفت که سر کار بوده و در حال بازگشت به خانه بوده است. روایت سوم پدر خانواده نیز گفته است : در حال رسیدن به خانه بودم که پلیس با من تماس گرفت.از من پرسید شما الان کجا هستید؟ من هم گفتم رسیدم به منزل.به منزل که
بلایی که داماد سر پدر زنش آورد
روزنو : دختر جوان وقتی متوجه شد شوهرش قمارباز است و چک های پدرزنش را به طلبکاران داده برای طلاق راهی دادگاه خانواده شد. به گزارش خبرآنلاین، چند روز قبل دختری زیبا و شیک پوش مقابل مجتمع قضایی خانواده از یک خودروی گرانقیمت پیاده شد و با عجله به سمت یکی از شعبه ها در طبقه دوم ساختمان رفت. پسر جوانی که مقابل در شعبه منتظر او بود. با دیدنش جلو رفت و گفت: مهناز جان کمی صبر کن تا
این جوان تا پای چوبه دار رفت و اعدام نشد/ قتل دوست برادر بخاطر فحش ناموسی
و گفت: باور کنیم من به خاطر برادرم دست به قتل زدم .امید برادر نوجوانم را به دام اعتیاد انداخته بود و دست از سرش برنمی داشت. آن روز وقتی با او روبه رو شدم از او خواستم تا قبل از رسیدن مادرم آنجا را ترک کند .اما او اصرار داشت بماند و با برادرم مواد مخدر مصرف کند .رفتار او باعث شد عصبانی شود و چاقو بکشم .من و خانواده ام با تلاش زیاد توانستیم رضایت اولیای دم را جلب کنیم. من 6 سال است که در زندانم و در این مدت سختی زیادی را تحمل کرده ام .حالا از قضات دادگاه تقاضا دارم در مجازاتم تخفیف قائل شوند تا زودتر آزاد شوم. در پایان جلسه قضات وارد شور شدند و حکم به آزادی وی صادر کردند. ...
مرگ مشکوک نوزاد پسر در بیمارستان
به گزارش تهران خبر؛ روز 25 مرداد، نماینده حقوقی بیمارستانی در جنوب پایتخت به دادسرای امور جنایی مراجعه کرد و از مرگ مشکوک نوزاد پسری در بیمارستان خبر داد. وی به بازپرس حبیب الله صادقی گفت: چند روز قبل زن و مرد جوانی در حالی که پسری 9روزه را در آغوش داشتند به بیمارستان ما مراجعه کردند. این خانم، نوزادش را در همین بیمارستان به دنیا آورده بود. نوزاد نحیف و رنجور بود. بلافاصله نوزاد پسر را
(تصاویر) زندگی خصوصی، عکس های شخصی و بیوگرافی یلدا قشقایی
شرکت نفت به آبادان مهاجرت کرده است و پدر و مادرش هم در آبادان به دنیا آمده اند. خودش می گوید ما از طایفه عمله بودیم که البته در آن زمان به معنای قومی بود که مردِ عمل بودند و از نزدیک ترین طایفه ها به خوانین محسوب می شدند. در 20 سالگی با رتبه زیر 100 به دانشگاه اصفهان رفت و لیسانس مهندس کامپیوتر گرفت و در سال 1389 نیز از دانشگاه تهران فارغ التحصیل رشته ادبیات نمایشی شد،به زبان
واکنش دختر سعید راد به قضاوت ها درباره نگهداری این بازیگر در آسایشگاه
/> در ادامه کامران ملکی با اشاره به گرمای هوا و اینکه یکی از گرمترین روز های سال است، گفت: بسیاری از همکاران آقای راد به دلیل گرما امکان شرکت در مراسم را نداشتند که بعدا در مراسمی که برگزار خواهد شد حضور خواهند داشت. سام راد پسر سعید راد با صدایی پر از بُغض نیز در سخنانی کوتاه گفت: ایران و سینمای ایران یک عقاب و بازیگر حرفه ای را از دست داد و ما پدر خود را. تاریخ تولد و فوت ایشان در
یادی از مرحوم غلامعلی پورعطایی، استاد بی بدیل دوتار از خطه تربت جام هم زمان با سالروز درگذشتش
می نماید. دلش می خواهد بزرگ که می شود، صدای خاک زادگاهش باشد. به پدر نگاه می کند. به دست هایش که عاشقانه بر ساز زخمه می زند. به لرزش سیم و آوای حزن آلودی که از حنجره اش بیرون می زند. تمام کودکی اش به تمرین دوتار گذشته. سرپنجه هایش دارد آرام آرام به دست های عاشق پیشه پدر شبیه می شود. او غلامعلی است. پسر غلامحیدر. فرزند جام. میراث دار دل آشفته در خانه اش باز است. انگار نه انگار
مرد همسرکش قتل را گردن پسرش انداخت
اعزام و مقابل هیئت قضایی همان شعبه حاضر شد. ابتدای جلسه پدر و مادر و دو پسر مقتول درخواست قصاص کردند. سپس پسر بزرگ مقتول در جایگاه ایستاد و گفت: پدرم معتاد و مرد بداخلاقی بود. او به کار و درآمد اهمیتی نمی داد و همان درآمد کم را هم خرج مواد می کرد. همه بار زندگی روی دوش مادرم بود و با کار کردن در خانه های مردم هزینه های زندگی را تأمین می کرد. آن ها همیشه با هم درگیر بودند و بار ها پدرم او را کتک زده
اعترافات مردی که پسرش را ناخواسته به قتل رساند
روی چهارپایه رفته بود که تعادلش را از دست داد و زمین خود. در همان حین میله چهارپایه در شکمش فرو رفت و این اتفاق برایش افتاد. این در حالی بود که جراحت پهلوی متوفی اصلاً شبیه برخورد با چهارپایه نبود و متخصصان پزشکی قانونی تقریباً تردیدی نداشتند که بریدگی شکم پسر جوان بر اثر شی برنده و نوک تیزی شبیه چاقو ایجاد شده است. بنابراین، پدر خانواده بار دیگر مورد تحقیق قرار گرفت و این بار گفت: اول
به خاطر چشم های مظلوم سینا
شود، اما نشد... نرگس با وجود کم حرفی اش، در خانواده ای پر رفت و آمد بزرگ شده بود و من از رفت و آمد زیاد خوشم نمی آمد، خصوصاً رفت و آمد بدون خبر و سرزده. کار هایی می کردند که از نظر من اصلاً درست نبود. به عنوان مثال ساعت 12 ظهر حین غذا خوردن، یکهو صدای در می آمد. در را که باز می کردیم مادر، پدر، برادر، خواهر، خاله، شوهرخاله، بچه های خاله قابلمه به دست پشت در ایستاده بودند تا مثلاً غذایمان را دور هم
قتل شوهر 20 روز بعد از ازدواج
شدم، فهمیدم همه چیز با آنچه خیال می کردم خیلی فرق دارد. شوهرم معتاد و بسیار بداخلاق بود. در 20 روزی که زنش بودم بارها من را کتک زد و از اتاق بیرون انداخت. او مرد خشنی بود. او افزود:به من می گفتند مرد همیشه زنش را می زند و این اصلا اشکالی ندارد و تو نباید ناراحت شوی. از طرفی از روز اولی که برادرشوهرم به نام شیرمحمد را دیدم، عاشقش شدم. او خیلی با برادرش فرق داشت. من از ابتدا هم فکر می
داستان درمانگری که 30 سال مصرف کننده بود
به گزارش سلامت نیوز به نقل از روزنامه اعتماد، محمد داوری حالا 14 سال و 5 ماه است که بدون مصرف موادمخدر زندگی می کند. داستان زندگی و سرنوشت او، روایت رنج است و امید. او بعد از تحمل کلی درد و محنت توانسته که امیدوار زندگی کند. خودش بعد از چهارده سال ونیم پاکی می گوید: اگر اعلام پاکی می کنم به این دلیل است که امید بدهم؛ امید به اینکه می شود بعد از سال ها مصرف، بدون مواد زندگی کرد. او این روزها در حوزه درمانگری اعتیاد کار می کند. با او قرار ملاقات گذاشتی
مردی از کوچه پرتغال های نارس
آخرش به یک قاب عکس می رسد؛ به تصویر یک مرد؛ به یک برادر؛ به محمدحسینِ اثنی عشری که رفت، بدون آنکه قرار باشد برگردد! روبه روی قاب عکسش می ایستم نگاهش می کنم. یک دل سیر. جوان است. زیباست. با شانه هایی پهن و نگاهی گیرا. روی اسب نشسته و با چشم هایش به افق می تازد. می پرسم: وقتی رفت خانه بودی؟ گوهر با چادر رو می گیرد. من ومن می کند. حتی بلند می شود تا چندقدمی، دور اتاق، راه برود و به
ناپدری معتاد پسر 5 ساله همسرش را کشت
، عامل این قتل است. پلیس در تحقیقات بعدی خود مصطفی را که فراری شه بود، شناسایی و بازداشت کرد. این مرد که اهل افغانستان است، به قتل کودک 5 ساله اعتراف کرد و گفت: من وقتی با مادر این کودک آشنا شدم شوهرش را از دست داده بود و کودک کوچکی داشت. بردیا را دوست داشتم. بچه بانمکی بود، اما روز حادثه به دلیل اینکه توهم داشتم و مواد زده بودم او را کشتم. با تکمیل تحقیقات و صدور کیفرخواست
قتل ناخواسته فرزند هنگام مشاجره
شکافته شده و آثار ضرب و جرح هم روی گردنش نمایان بود. به گفته تیم پزشکی، پسر جوان صبح روز قبل برای درمان به بیمارستان منتقل شده، اما تلاش پزشکان برای نجات جانش نتیجه ای نداده و وی بر اثر شدت خونریزی به کام مرگ رفته است. ادعای اول بررسی ها نشان داد مقتول همراه پدر و مادرش در یکی از روستا های اطراف شهرستان اسلامشهر زندگی می کرده و شامگاه پنج شنبه پس از زخمی شدن ابتدا به یکی از بیمارستان
معمای حل نشده قتل پس از یازده سال
کنند. مهرداد به خانه شان رفت و من هم آماده شدم به خانه دوستم بروم و از او دارو بگیرم. پدرم گفت مهمان دارد و به دلیل به هم ریختگی خانه شان، احتمال دارد به واحد من بیایند. بعد از ساعتی که به خانه برگشتم، با جسد پدر و خواهر ناتنی ام رو به رو شدم. مهرداد هم در تحقیقات گفت: وقتی خانه نامزدم را ترک می کردم، دو مرد را مقابل در دیدم اما چهره شان را به خاطر ندارم. با گذشت 9 سال از این جنایت
دوباره زندگی ام را می سازم
بچه سوم خانواده بودم. خواهران و برادرانم ازدواج کرده و دنبال زندگی خود بودند و من باقی مانده بودم. پدرم آشپز بود و درآمد بخور نمیری داشت. پدر و مادرم آدمهای با اصل و نسب و ساکتی بودند و سرشان به زندگی خودشان گرم بود. با همه فامیل رابطه خوبی داشتیم و رفت و آمد می کردیم. اینها را خانمی می گوید که در راهرو شورای حل اختلاف دیده ام. از همان جملات اول می شود فهمید که تحصیل کرده
سلام جمعیت را به حاج حسین برسان!
را برسان پس... حسرت خیمه می زند توی صدایم و می گویم بعید می دانم به نماز برسم. راننده که پسری است جوان و از وقتی که سوار ماشینش شدم صفحه چتش در یکی از این پیام رسان های فیلتر شده باز است و خیلی از پیام ها را با استیکر و ایموجی جواب می دهد، متوجه می شود که عجله دارم، فشار پایش روی گاز بیشتر می شود و نگاهش بین آینه ها دودو می زند. یکی دو بار از سمت راست سبقت می گیرد اما به نظرم حواسش خوب
بزرگ مردی که تفنگ به او تکیه می کند!
بهانه سوئیس بودن از جنگاوری عقب می نشینند و به بلای تفکیک خاک و هلاکت جان مبتلا می شوند؛ و این شد که صدام هوا برش داشت و به خیالش می توانست در یک شبانه روز به تهران برسد. اما آن روز هم همه جوان ها، پیرمرد ها و زن ها و همه به تیریپشان برخورد. یکهو انگار همه ته دلشان گفتند صدام غلط کرده و هفت جد آبادش. جوان ها گسیل شدند به سمت جبهه و مرز ها و مادر ها دعای پشت سر بچه های دم بخت شدند و با تسبیح تعداد
آموت ، خانه امن یوسف
یادداشت نشریه تقاطع شماره 39| آموت نام جذابی است؛ حداقل برای من! شاید اگر پای یوسف علیخانی هم وسط نبود، وقت چرخیدن در نمایشگاه های کتاب یا مرور اسامی ناشرین دنیا، به این اسم که می رسیدم، مکثی می کردم و می گفتم: چه اسم خوبی! چه طنین دلچسبی و رمز و رازی در این نام نهفته است! بعد هم کنجکاو می شدم تا معنایش را بدانم؛ بدانم و فراموش کنم. فراموش کنم تا بار دیگر هنگام چرخیدن و مرور کردن، به سر کیف آمدنم را دوباره با تکرار همان جمله نشان دهم. در این فراموشی، عمدی هست که می خواهد ذره ای از جذابیت این نام کم نشود. آموت و رویاهای نوه ی قدم بخیر برخلاف این نام، هیچ وقت دوست ندارم ...
مجید سوزوکی ولایت ما
در زمان شهادت شش ماه داشته است. در دهه پنجاه و شصت که هنوز بازار بزن بهادرهای محلات شهرها گرم بود و این مجید سوزوکی ها بودند که به محلات شیراز حفاظت و اعتبار می دادند؛ در محله باباکوهی شیراز این اسم اس روح اله بود که پشت گرمی همه همولایتی های ساکن این محله بود. بعداز انقلاب با بروز بعضی معضلات اجتماعی دست روزگار خیلی سعی کرد تا او را زمین بزند ولی هیچ چیز نمی توانست روح بلند