دزد سابقه داری که به خاطر سرقت طلا، آدم کشت
سایر منابع:
سایر خبرها
صدور کیفرخواست برای 6 قاتل
اطلاع دادند که پسرم به خاطر مصرف بیش از حد مواد حالش بد شده و او را به بیمارستان منتقل کرده اند. در ادامه مشخص شد که کمپ ترک اعتیاد غیر مجاز است و به نظر می رسید مسئولان آنجا با شکنجه معتادان آنجا را مجبور به ترک اعتیاد می کنند. از سوی دیگر با پیدا شدن فیلم دوربین های مداربسته که مسئولان کمپ پنهان کرده بودند معلوم شد که جوان جان باخته در آنجا توسط چند مرد با چوب و چماق و میله آهنی شکنجه
شناخت علائم اسکیزوفرنی؛ سعی می کردم همه چیز را درک کنم
. در آن لحظه احساس خاصی داشت، اما من آن را زیر سوال نبردم بلکه سعی کردم آن احساس را درک کنم. این احساسات به مرور زمان منجر به تغییر روحیه من شد. بعد از مدتی به جای خودِ همیشگی ام، سرد و راضی به نظر می رسیدم، درگیر افکار بودم و ساکت تر به نظر می رسیدم. با این حال در این مرحله هنوز می توانستم یک فعالیت روتین را انجام دهم. دوستانم مرا به عنوان شخصی که خودش نیست می دیدند و مرا زیر نظر داشتند
حکم اعدام برای بی رحم ترین همسرکش پایتخت
را دنبالم گشته بود. او به پارکینگ آمد و من و برادرش را در حال مصرف مواد دید. به همین خاطر عصبانی شد .من خودم هم از دیدن او در پارکینگ شوکه شده بودم. در همان لحظه پایپ از دستم روی زمین افتاد و شکست. وی ادامه داد: لیلا وقتی فهمید دوباره به سمت مواد رفته ام حالش بد شد. سعی کردم او را ارام کنم.اما نشد. وقتی بچه ها به مدرسه رفته بودند با هم درگیر شدیم و او گفت اگر مرد هستی مرا خفه کن . من هم
قتل مرد شیشه ای به دست همسر چهارم
/> زن جوان که به اتهام قتل همسر دومش دستگیر شده در تشریح این حادثه گفت: مدتی قبل از همسرم جدا شدم و یک فرزند 13 ساله هم دارم. من در یک کلینیک زیبایی کار می کردم، یک شب که برای بازگشت به خانه به انتظار تاکسی بودم هرمز مرا سوار خودرواش کرد و کم کم با هم آشنا شده و ازدواج کردیم. اما با این انتخاب از چاله درآمدم و به چاه افتادم. وقتی با هرمز ازدواج کردم، فهمیدم او قبل از من سه بار
قتل رفیق به خاطر وام بانکی | قاتل به جرم خود اعتراف کرد + جزئیات
. با همان حال زخمی مرا کتک می زد که مرا عصبانی تر کرد.من هم با برداشتن طناب داخل خودرو آن را دور گردنش انداختم و خفه اش کردم. او مرده بود و من هم خیلی ترسیده بودم. به برادرزاده ام زنگ زدم و کمک خواستم که ترسید و نیامد.8 ساعت با جسد آن مرد درخودرویم در سطح شهر تهران تردد می کردم. سرانجام به سمت قلهک رفتم و در خرابه ای همان حوالی با ریختن بنزین جسد را به آتش کشیدم و فرار کردم. این در حالی
سازمان مجاهدین از شعار صداقت و فدا تا رویکرد وقاحت و جفا / همه زنان ملکِ طلق مسعود رجوی هستند عاطفه را ...
قرارگاه رساندم و توانستم توجه آمریکایی ها را جلب کنم و نهایتاً خودم را به آنها برسانم. حین فرار، یکی از افراد سازمان خواست جلوی مرا بگیرد که مجبور شدم با او گلاویز شوم و او را مضروب کنم تا از شرش خلاص شوم. سازمان سال هاست که اجازه رفتن جداشدگان به خارج را نمی دهد، زیرا خوب می داند که آنها حامل چه افشاگری هایی از مناسبات درون سازمان هستند. طی مدت 10 سالی که با سازمان بودم، حتی یک بار
بهروز وثوقی: خیط شدن در کنکور باعث شد وارد سینما شوم/ قبل از بازیگری شکارچی پشه مالاریا بودم / چند تا ده ...
یی را کشف می کردیم، پانصد تومان پاداش می دادند... به هر حال بعد از یک سال و چند ماهی دیدم دیگر دارم خفه می شوم. توی روزنامه ها خواندم که وزارت دارایی در حدود 50 نفر کارمند استخدام می کند، زود به پدرم نوشتم: من که نمی توانم به تهران بیایم، تو اسم مرا در این کنکور بنویس. مدتی بعد آمدم به تهران و در کنکور وزارت دارایی شرکت کردم و دوباره برگشتم دهات. تصادفا یک روز بازرسی آمده بود به محل
اعتراف زن جوان به قتل شوهر معتادش
بدحال شده و احتمالا خودکشی کرده است. در ادامه این تحقیقات بود که سرانجام دیروز او بعد از انتقال به شعبه هشتم بازپرسی دادسرای جنایی تهران سکوت خود راشکست و با اعتراف به قتل شوهرش گفت : سال ها قبل ازدواج کردم. شوهرم اعتیاد داشت. یک بار با کمربند می خواست خفه ام کند که نجات یافتم. چند سال قبل از او جدا شدم. ثمره زندگی مان یک فرزند 13ساله است که او زیاد نمی گذاشت فرزندم را ملاقات کنم. در یک کلینیک
طرز تهیه کیک قابلمه ای | کیک ساده و خوشمزه بدون نیاز به فر
عمیقی کشیده و شروع به رها کردن بدنم نمودم که با فرمانبرداری کامل آن روبرو شدم، شاید به این خاطر که در طی روز، راهپیمایی زیادی کرده و کاملاً سست و بی حال شده بودم. در این میان سر و صدای زمین به گوشم خورد؛ صدایی خفیف، خشک و خشن. کم کم تبدیل به یک بذر شدم. همه چیز تاریک بود و من در اعماق زمین به خواب رفته بودم. ناگهان چیزی تکان خورد. آن بخشی از من بود، بخش کوچکی از من که قصد داشت از خواب بیدار شود. او
شهید غریبی که در نوزادی به پرورشگاه سپرده شده بود
که در نوزادی او را با یک تکه کاغذ که رویش نوشته شده بود نامش خسرو فریورجو است، به یک پرورشگاه می سپارند. به این ترتیب خسرو در یکی از مراکز بهزیستی حوالی چهار راه ولیعصر (عج) تهران بزرگ می شود. تا چند سال بعد از شهادت خسرو آن مرکز هنوز همانجا بود. بعد تعطیل شد یا جایش را عوض کردند، نمی دانم. خلاصه من دیگر آن مرکز را ندیدم. این را هم بگویم که شهید خسرو به اندازه تمام تنهایی که کشیده بود بغض داشت
مرد خوش صدای خاطره های مردم شهر | یادی از زندگی و آثار زنده یاد رضا رضاپور، هنرمند مطرح مشهدی
مورد توجه و تشویق قرار گرفتم. بعد ها هم برای اولین بار در سالن انجمن شهر که آن زمان داخل باغ ملی بود، نقشی اجرا کردم که کارگردان هم آقای اعتمادی، معلم تئاتر مدرسه خودمان بود. در واقع او استعداد بچه ها را کشف می کرد. اولین باری که نمایشنامه نوشتید کی بود؟ اولین بار وقتی بود که دانش آموز دبیرستان بودم. سال 1347 وارد دبیرستان شدم. با محمد مطیع به صورت جدی کار نویسندگی، بازیگری و
چرا برادران خیامی از یکدیگر جدا شدند؟
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : سرویس تاریخ انتخاب : کتاب پیکان سرنوشت ما با گردآوری و نگارش مهدی خیامی توسط نشر نی در سال 97 منتشر شده است. این کتاب، خاطرات احمد خیامی، موسس ایران ناسیونال (ایران خودرو)، فروشگاه های کوروش و بانک صنعت و معدن است. انتخاب روزانه ساعت 6 عصر، بخش هایی از این کتاب هیجان انگیز را منتشر می کند جدایی دو برادر و همزاد محمود از سعید چند ماه پس از بازگشت پ
قتل همسر به خاطر مصرف مواد مخدر
/> سر هیمن موضوع بین ما بحث شدیدی پیش آمد و من چاقو را از دستش کشیدم. در لحظه ای از عصبانیت، به او ضربه زدم. شما و همسرت چطور با هم آشنا شدید؟ زمستان 2 سال قبل روزی که برف زیادی باریده بود، من در خیابان منتظر ماشین بودم. او مرا به خانه رساند و بعد از مدتی دوستی ازدواج کردیم. آیا همسرت قبلاً ازدواج کرده بود؟ بله، 3 بار ازدواج کرده بود. یعنی شما
افتخارآفرینی دانش پژوه جوان اصفهانی در المپیاد سلول های بنیادی
پیچیده ای بود؛ یک معبر اتفاقی که برایم رخ داد، وقتی در پایه دهم مدرسه اژه ای مشغول تحصیل بودم بسیار به شرکت در المپیاد شیمی علاقمند بودم، اما فوت ناگهانی پدرم مرا در وادی دیگری از زندگی هدایت کرد. باقریان ادامه داد: دانش آموزان المپیادی دو سال فرصت دارند در رشته ای که به آن علاقه مند هستند، عمیق مطالعه کنند و با آن آشنا شوند، لذا دانش آموزانی که برای مسابقات کشوری آماده می شوند، هم زمان برای
زن خیانتکار با همدستی پسر جوان شوهرش را کشت و با او ازدواج کرد
بدهد. او چند باری به من سیانور داد و من هم داخل نوشیدنی به شوهرم خوراندم، اما رحمان فوت نکرد و بعد فهمیدم او سیانور اصل نداده است. وقتی به او اعتراض کردم، تلاش کرد مرا از قتل شوهرم منصرف کند و حتی پیشنهاد داد دو نفری از تهران فرار کنیم و بعد با هم زندگی کنیم، اما من قبول نکردم، چون تصمیم به قتل گرفته بودم. چطوری سیانور تهیه کردی؟ وقتی از فرزاد نا امید شدم، عطاری دیگری پیدا کردم
متن سخنرانی یک مبتلا به ADHD در مورد پیکارش با بیماری و امیدهایش در TED
نمرات بعد از دبیرستان کسب می کردم. همه ی معلم هایم بر این باور بودند که من پتانسیل بالایی دارم. با این حال، من همواره درگیر مشکلاتی بودم. دوستان زیادی نداشتم و اکثر وقتم را با کتاب ها می گذراندم. در کلاس درس، به راحتی دچار حواس پرتی می شدم و چیزها را مدام گم می کردم. مغز من روی هیچ چیزی که علاقه مند نبودم تمرکز نمی کرد و این وضعیت مثل آب در هاون کوبیدن بود. با این حال، به دلیل هوشمندی ام
شهاب عسگری: به خاطر دارد میرباقری 6 ماه با جایی کار نکردم اما گفتند ممنوع الکاری
سال قراردادی با ماهی سه میلیون تومان بستم. هر سالی یک سوم اضافه هم به خاطر تورم. عسگری خاطرنشان کرد: به مدت 6 ماه در اختیار داود میرباقری بودم و هیچ جایی کار نمی کردم. بعد از 6 ماه قرارداد نوشته شد و فکر کردم یک آلونکی بعد این همه سال درست کردم. همان سال که چک اول من را می آوردند از دفتر مختارنامه تماس گرفتند که طبق نامه ای شما ممنوع الکار هستید. بازیگر پیشکسوت سینما و
کشیده ی آبدار صفر!
قوی تر و دردناک تر بود. در آن وانفسا که کلا شوکه شده بودم و 10_ 12 سال بیشتر نداشتم، آب شده بودم و نمی دانستم چه بگویم. خش خشو را برداشتم و راهی منزل شدم، بی آنکه جرات کنم به مادر بگویم چه گندی زده ام و چه کشیده ی آبداری خورده ام.
شرط عروس برای شهید مدافع حرم
است. شجاعی با بیان اینکه اخلاق و ایمان طرف مقابلم برایم خیلی مهم بود، ادامه داد: با چند جلسه صحبت کردن نمی شود، کسی را شناخت. چون کمیل نظامی بود فکر نمی کردم آن قدر آدم لطیفی باشد. قبل از عقد به مادرم می گفتم دوست ندارم شغل همسرم نظامی باشد و از روحیه نظامی گری می ترسم ولی بعد از آن متوجه شدم، تصوراتم کاملاً اشتباه بود. شهید کمیل قربانی قرآن محکم ترین اتصال زندگی
شمارش معکوس برای قصاص مردی که زنش را زیر مشت و سیلی کشت
ابتدای جلسه اولیای دم درخواست قصاص را مطرح کردند. وقتی امین روبه روی قضات ایستاد در تشریح جزئیات ماجرا گفت: من قبلاً ازدواج کرده بودم و یک دختر 13 ساله دارم. من و شادی سال 97 با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم. اما شادی همیشه با حرف هایش مرا می رنجاند. وقتی عصبانی می شد حرف های تند و تیزی می زد تا خشم خودش را خالی کند اما اصلا با خودش فکر نمی کرد باعث چه خشم زیادی در من می شود. بارها به او گفته بودم وقت
چالش های زندگی را پشت سرم قرار می دهم/ عصای سفید ؛ همدم همیشگی
. بسیار به حوزه مالی علاقه دارم اما چون این کار با اسناد فیزیکی سر و کار زیادی دارد، ناچار شدم به شبکه و امنیت رو بیاورم. *آیا کسی در انجام امور شخصی به شما کمک می کند؟ اوایل نابینایی، پدر و مادرم خیلی به من کمک می کردند زیرا در دنیای ناشناخته ای قرار گرفته بودم. اصلی ترین مشکل ما نابینایان در جهت یابی است، باید بدانیم در چه جهتی حرکت می کنیم تا بتوانیم نشانه گذاری کنیم. پدر و
سرقت خشن از میهمانان باغ به خاطر یک دختر
اواخر تابستان سال 1402 چند پسر جوان در تماس با پلیس از سرقت عجیبی خبر دادند. بابک که میزبان بود در تشریح ماجرا گفت: من 10 نفر از دوستانم را به باغ مان در شمال تهران دعوت کرده بودم که به یکباره سه مرد مسلح نقابدار وارد باغ شدند. می خواستیم مقاومت کنیم که آنها همه ما را کتک زدند و بعد هم تهدید کردند در صورت مقاومت ما را می کشند که به ناچار تلفن هایمان را به آنها دادیم و فرار کردند. وقتی
فرار عروس 17 ساله از ازدواج احساسی ! / او به کلانتری پناه برد
به گزارش رکنا، دختر 17ساله ای که با شکایت پدر و مادرش و در ردیابی های پلیس آگاهی مشهد، شناسایی و به مرکز انتظامی هدایت شده بود، با بیان این مطلب درباره ماجرای فرارش از خانه، به کارشناس اجتماعی دایره گم شدگان پلیس آگاهی مشهد گفت: حدود 2 سال قبل، زمانی که 15 سال بیشتر نداشتم برای تفریح به یکی از مراکز تفریحی و گردشگری سرخس رفته بودیم که درآن جا خوش بگذرانیم. با دوستانم در حال بذله گویی و خنده های
محاکمه دزدان نقابدار حمله ور به پارتی شبانه در خانه باغ
/> با شکایت پسر پولدار تحقیقات پلیسی آغاز شد و ماموران به بازجویی از 10 میهمان پارتی شبانه پرداختند. یکی از میهمانان به نام پارسا که از دوستان صمیمی نیما بود گفت: من به پسری به نام دانیال مشکوک هستم. من از مدتی قبل با دانیال به خاطر یک دختر اختلاف داشتم و چند بار از سوی او تهدید شده بودم. گمان می کنم او در ماجرای حمله شبانه به میهمانی دست داشته باشد . با اطلاعاتی که وی به
رابطه پنهانی دخترخاله ام با همسرم زندگی ام را نابود کرد
ران شیرین نامزدی را آغاز کردیم.یک ماه بعد من در دانشگاه پذیرفته شدم و روزهای زیادی را با نامزدم به تفریح و خوشگذرانی می رفتیم و مدام در انتظار زنگ پایان درس بودم تا به دیدار شهباز بروم که در بیرون از دانشگاه منتظر بود، در حالی که من روزهای زیبایی را می گذراندم ،دخترخاله ام نیز با اولین خواستگارش ازدواج کرد. 3سال بعد من زندگی مشترکم را آغاز کردم و صاحب پسری زیبا شدم حالا آن قدر سرگرم خانه
اوزمپیک، نوشیدن الکل را متوقف می کند
اینکه قرص را برای اولین بار مصرف کردم، لیوانی شراب ریختم و از نتیجه شگفت زده شدم. شبیه شراب به نظر می رسید. طعم شراب را داشت. همان اثر آرام بخش ملایم را داشت، اما از حس سرخوشی خبری نبود. همچنان جرعه ای دیگر می نوشیدم، منتظر بودم واکنش زنجیره وار آغاز شود؛ همان که معمولا مرا به ته بطری می رساند، اما این اتفاق هرگز نیفتاد. یک قلپ بزرگ تر نوشیدم، و نیم ساعت بعد، کاری کردم که تا جایی که یادم می آید هرگز نکرده بودم – باقی اش را داخل سینک ظرفشویی ریختم.
مرور پرونده| فشردن پدال گاز برای خلق یک جنایت
ماشین شدم اما راننده وانت مرا تعقیب کرد. نرسیده به پارچین به انتهای خیابانی رفتم که در آن کانال آب بود و تردد در آن کم بود. من نیم ساعتی آنجا ماندم تا راننده وانت مرا گم کند. من در ماشین نشسته بودم که یکباره پسرخاله همسرم را اتفاقی دیدم که از خانه اش خارج شد. چون شب قبل با او درگیر شده بودم، به سمتم حمله ور شد. او سنگی از روی زمین برداشت و می خواست آن را به سمت شیشه ماشینم پرتاب کند که سوار ماشین
روایت یک فیلم اولی که به جشنواره فیلم کوتاه تهران آمد
حتی به عنوان تماشاگر نداشتم. پارسال به عنوان هنرجوی خلاق به جشنواره دعوت شدم و تصمیم گرفتم سال بعد فیلم داشته باشم و فیلم ساختم و امسال آمدم. روزی که راه یافتگان را اعلام کردند، خواب بودم. و یکی از دوستان پیام داد و گفت، فیلمت به جشنواره راه پیدا کرده است. گوشی را خاموش کردم و خوابیدم. بعد زنگ زد و گفتم، اشتباه شده احتمالاً اصلاحیه می زنند و اسمم را خط می زنند. چون فیلم من بسیار با بودجه پایین بود
یادداشت های علم، سه شنبه 18 فروردین 1349: شاه گفت اگر مردم از جریانات بحرین ناراضی بودند که اینطور ...
پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) : سرویس تاریخ انتخاب : اسدالله علم (1 مرداد 1298 بیرجند – 25 فروردین 1357 نیویورک)، یکی از مهم ترین چهره های سیاسی دوران محمدرضا شاه، وزیر دربار از 1345 تا 1356 و نخست وزیر ایران از سال 1341 تا 1342 بود. انتخاب هر شب یادداشت های روزنوشت علم را منتشر می کند. سه شنبه 18 فروردین 1349: صبح مطابق معمول شرفیاب شدم. صحبت های مختلف
قصاص قاتلی که همسرش را ضربه های مشت کشت!
در تشریح جزئیات ماجرا گفت :من قبلاً ازدواج کرده بودم و یک دختر 13 ساله داشتم. من و شادی سال 97 با هم آشنا شدیم و ازدواج کردیم .اما شادی همیشه با حرف هایش مرا می رنجاند. وی ادامه داد: من موقع دعوا همیشه سعی می کردم از خانه بیرون بروم تا او کمی آرام شود. اما آن روز حرف هایی زد که کنترل اعصابم را از دست دادم و با مشت به سر و صورتش کوبیدم یکباره متوجه شدم شادی بیهوش شده و روی زمین افتاده است