نشان سرلشکری اهدایی رهبری زیبنده شانه های مادرم است
سایر منابع:
سایر خبرها
مادرم پس از 6 ماه به فرزند شهیدش پیوست/ شهدای حادثه سال 66 و فاجعه "منا" بسیار مظلومان شهید شدند
هم برائت از مشرکین برگزار شد. مادرم آرزوی شهادت و پیوستن به فرزند شهیدش را داشت وی ادامه داد: هر چند آل سعود با مراسم برائت از مشرکین و اعلام بیزاری از استکبار در مکه موافق نبود؛ اما حجاج ما هرساله روز و مکان خاصی را تعیین می کردند و در شهر مکه به برائت از مشرکین می پرداختند. فرزند شهیده کبابیان ابراز کرد: آل سعود با همکاری امریکا قصد داشت، کاری کند که دیگر هیچ وقت
مادر شهیدان شمشیری به فرزندان شهیدش پیوست
عنایت فرما. برای رسیدن به انسانیت باید راهی انتخاب کنیم که جز راه الله راه دیگری نباشد. نماز را اول وقت و به جماعت بخوانید که منشأ همه سعادت ها نماز است. مادرم، مرا ببخش و اگر شهید شدم برایم ناراحتی نکن زیرا به خوشبختی نهایی رسیدم. همسرم، همرزمم، ای همسنگرم، از تو می خواهم راهت را که ارشاد و تبلیغ و بیان آیات الهی است همچنان با قدم های استوارتر و عزمی راسخ تر و ایمانی قوی تر ادامه بده. بعد از هر
ناگفته هایی از شهادت چمران افغانستان
: دکتر موسوی حواسش جمع است یاد انفجار انتحاری چندماه پیش شهر گردیز افتادم که با نگرانی در پیامی به دکتر موسوی نوشته بودم. سلام آقای دکتر! از حادثه تروریستی شهر گردیز خبر شدم. خبر وحشتناکی بود که باعث به شهادت رسیدن هموطنان مظلوم ما و تالم عمیق خاطرم شده است. انشاالله که از جانب شما و خانواده محترم شما خیرت است. نگران و همیشه دعاگوی شما هستم. چند روز بعد در پیامی برایم نوشت علیکم السلام و رحمت الله
خون جمال روی اقلامی ریخت که برای مردم محروم می برد
. جمال عصای دست مادر بود و حالا پیرزن هم پسرش و هم عصای دستش را از دست داده است. خواهر زاده شهید از روز حادثه بگویید. شهادت دایی چطور اتفاق افتاد و آخرین ملاقات شما با ایشان چه زمانی بود؟ ما در دزلی زندگی می کنیم و دایی در منطقه اورامان بود. (مادرم بعد از اینکه با مرحوم پدرم ازدواج کرد از اورامان به دزلی آمد)، اما، چون دایی خیلی به صله رحم اعتقاد داشت، مرتب به ما سر می
سلام سیدِ بازجو!
. چند روز بعد به نجف آبادمان رفتم برای دیدار پدر و مادرم. وقتی زنگ خانه را زدم، پدرم نفس زنان و پای برهنه آمد به استقبال و مرا در آغوش کشید. از نگاهش خجالت می بارید و همان دم در گفت: به خدا روز قبلش من را از روی تخت بیمارستان با حالی بد، سرم به دست پای تلفن بردند و کسی پشت گوشی گفت: اگر می خواهی فرزندت آزاد شود، این ها را بگو! بعد سرش را پایین انداخت. و تا چند سال بعد که از دنیا رفت، من که یادش نمی
رسیدگی به پرونده برادرکشی در کهریزک
فرزند نیز دارم. مدرک تحصیلی من سیکل است و در یک رستوران مشغول به کار بودم و دارای سابقه کیفری نیستم. قبلا هیچ اقدام مجرمانه ای انجام نداده ام. ما اصالتا اهل غرب کشور هستیم اما اکنون ساکن کهریزک هستیم. قبول دارم که برادر خود را به قتل رسانده ام اما هیچ عمدی در کار نبوده است. برادر من مواد مخدر مصرف کرده بود و به خانه می آید تا پول از پدرم بگیرد. ابراهیم به همسرم حمله کرد محسن در
جان دادند برای جان دادن
! من یک پسر داشتم، یکی... پیش خدا و امام حسین شرمنده نیستم که فرزندی تربیت کردم که برای نجات مردم، جان خودش را از دست داد. اما چه کنم که مادرم و نمی توانم اشک نریزم؟ دلم برای مامان گفتنش تنگ است. برای وقتی که چند شب و روز پسرم را ندیده بودم و او از پشت خط می گفت: مامان جان! به خدا منم دلم برای شما تنگه. الهی دورت بگردم! اینجا شلوغه، اما میام. شما تو خونه ای و نمی دونی اینجا چه خبره
"شهید منا" پس از شهادت هم به یک اعدامی زندگی بخشید
. و جالب است بدانید، زمانی که بعد از فاجعه منا به کشور برگشتیم ، اولیاء دم به احترام تلاش های پدرم پیش از شهادتش، از حکم اعدام صرف نظر کردند و این اتفاق را هرگز فراموش نمی کنم که پدر حتی با شهادتش جان انسانی را نجات داد. از همراهی پدر در سفر حج سال 94 بگویید زمانی که من به اتفاق پدر به سرزمین وحی مشرف شدیم از همان ابتدای سفر مثل یک دختر بچه دستم در دست پدر بود و در کنارش
آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حس و حال غریبی داشت
. سرانجام این سردار رشید اسلام به همراه جمعی از همرزمانش در تاریخ 25دی 1365 در منطقه شلمچه، سر به آستان الهی سائید و به ملکوت اعلی پیوست. بعد از شهادت او فرزندش در رثای پدر چنین گفت: پدرم شیشۀ عطری بود که شکست! همسر شهید خلیل حسن بیگی، شب گذشته، در برنامه شب های اوج هنر به مناسبت عید قربان تا عید غدیر با بیان خاطراتی از این شهید بزرگوار اظهار کرد: سال 1357 با خلیل ازدواج کردم
باید آدم هایی تربیت کنیم که از خودمان بهتر باشند 12 مرداد 1399 ساعت: 18:5
یر آن کتاب بودم و از آن زمان به بعد فکر می کردم که بهترین حکومتی که ما می توانیم فکرش را بکنیم، چنین حکومتی است. سپید: خانواده مذهبی داشتید؟ پدرم فردی مذهبی بود و من همیشه یادم هست در همان روستا، ماه رمضان و محرم و صفر یک روحانی به روستای ما می آمد و پدرم تاکید داشت که همه مجالس را با ایشان شرکت کنم. مجالس روضه و سخنرانی ها روی شکل گیری شخصیت من تاثیرگذار بود. پدرم به خصوص تاکید داشت که در اعتقادات مذ
گفت وگو با همسر شهید ضیائی | یا عباس آقا یا هیچ کس!
گروه سیاسی خبرگزاری فارس، این سومین خواستگارم بود که می آمد اما باز هم استرس زیادی داشتم؛ چای را که جلویش گرفتم، انگار قلبم تکان خورد و یک لحظه احساس کردم همسر آینده ام همین آقاست ولی هم نگران اختلاف سنی مان بودم و هم اینکه چیزی از ازدواج و زندگی نمی دانستم. برای همین وقتی پدرم نظرم را پرسید، گفتم هرچه فکر می کنم نمی توانم قبول کنم. او هم سه روز با من قهر کرد و از طریق مادرم پیغام داد که اگر موی
نصیحت هایش برای ما وصیت بود
تا شاگردی در مغازه. سن و سالش کم بود؛ اما احساس مسئولیتش زیاد. درد نداری پدر و خواسته های خواهر و برادر را درک می کرد و همیشه به دنبال راه حل و چاره ای برای این دردها می گشت. حس مسئولیت حسین بردباری از برادرشهیدش می گوید: غلامحسین دو سال از من کوچکتر بود؛ متولد مرداد 1343 و فرزند ششم خانواده 12 نفره بردباری. منزلمان در خیابان ابوذر، پل خواجه شرف بود. خدا رحمت کند پدرم را؛ شغلش
مگر می شود ارباب، نوکرش را نخرد؟!
کند، باید مداح های موردعلاقه امیرحسین را بیاورم تا برایش مداحی کنند. مخلص آسیدعلی آقاییم! پدر شهید نیز با قامتی استوار درحالی که پیراهنی مشکی بر تن دارد و اشکی نمی ریزد، می گوید: امروز مراسم جشن پسرم است و امیرحسین بعد از چندین سال تلاش به آرزویش رسیده و خدا را شاکر هستم که سرسوزن حق خود را ادا کردیم، 2 روز اول هم لباس سفید به تن کرده و معتقد بودم امیرحسین در سالروز تولدش دوباره
فرزند دیگری از قزوین که شهید مدافع وطن شد + فیلم
به گزارش خبرگزاری تسنیم از قزوین شهر در امن و امان بود و مردم همچون گذشته درگیر روزمرگی های خود بودند و همه یک روز عادی را پشت سر می گذاشتند که ناگاه خبری مهلک قلب شهری را به هم ریخت. گفتند جوانی قزوینی، متولد سال 1371 در منطقه سردشت شهید شده اما خبری از نیروهای داعشی به گوش نمی رسید؛ در سال های اخیر پرپر شدن لاله هایی را دیده بودیم که به دست مزدوران اسرائیلی و آمریکایی جام شهادت را نوشیده
شوخی شهید محمود نریمانی با چهل سالگی خود/ رسیدن خبر شهادت با لباسی کودکانه!
اصرار کرد دیگر نروم. با پسرعمویش مصطفی وارد بسیج شد، خیلی آنجا را دوست داشت تا اینکه دیپلم گرفت و قرار شد برود دانشگاه امام حسین (ع). بعد از آن به دانشگاه افسری رفت. وقتی برای اولین روز کاری لباس های نظامی اش را پوشید، به مادرم گفتم از زیر قرآن ردش کند. به مادربزرگش گفت لباس در تنم خوب است؟ انشالله 40 سالگی سرهنگ می شوم. دیگر ما لباس نظامی را در تن محمود ندیدیم. همان یکبار بود. همسر شهید
علی موذنی با رسم عاشق کشی به کتاب فروشی ها آمد
رمان رسم عاشق کشی آمده است: جمله ای را که به یاد او نوشته بودم به زبان آوردم: هر کس در عاشقی سبک خودش را دارد! ... پدر انگار متوجه نبود که من به عنوان فرزند او و مادرم دوست دارم زن مورد علاقه او مادرم باشد نه زن دیگری که حالا معلوم نیست مادر کیست؟ ... از این آزرده شدم که من جز حسابی بانکی برای بنفشه نیستم، حسابی که هر وقت اراده کند، می تواند از ذخیره آن برداشت کند! . رمان رسم عاشق کشی در قطع رقعی، جلد شومیز و 152 صفحه با قیمت 27 هزار تومان توسط نشر اسم در دسترس علاقه مندان قرار گرفته است. انتهای پیام/4028/ ...
چهره ها
خاطرات یک مترجم می نویسد: پدر من ابتدا یک فرزند به نام محمد داشت که فوت کرد، سپس یک دختر داشت، آن هم فوت کرد، خداوند پسر دیگری به پدر و مادرم داد و به دلیل اینکه پدرم به نام محمد علاقه داشت نام این کودک را نیز محمد گذاشت، اما این محمد ثانی هم بعد از مدتی فوت کرد. اما پدرم دست از تلاش برنداشت و دوباره صاحب فرزند پسر دیگری شد و نام وی را نیز محمد گذاشت. این محمد ثالث من هستم و خدا رحم کرد که شهید
افشای راز تکان دهنده
دنیا آمدن دختر دیگرم تازه متوجه شدم که همایون به مواد مخدر صنعتی روی آورده است. دیگر بر لبه پرتگاه ایستاده بود و هر لحظه با توهم هایی که داشت، مرا به باد کتک می گرفت. چند بار تلاش کرد دختر کوچکم را بفروشد و ... خلاصه، زندگی فلاکت بارم هر روز بدتر می شد تا این که بعد از 13 سال زندگی مشترک از او طلاق گرفتم و حضانت دخترانم را در قبال بخشش مهریه پذیرفتم و به خانه پدرم بازگشتم. با شرکت در کلاس
پدر شهید پزشکی در زنجان به فرزند شهیدش پیوست
" پنجم مرداد ماه سال 1344 ، در شهرستان زنجان دیده به جهان گشود. وی تا دوم راهنمایی درس خواند و با آغاز جنگ تحمیلی از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. بیست و چهارم آذر 1361 ، در میرده سقز توسط گروه های ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به سر، به درجه رفیع شهادت نائل آمد. پیکر شهید پزشکی پس از تشییع در مزار بالای زادگاهش به خاک سپرده شد. انتهای پیام/
همیشه چند روز قبل از سال تحویل فرزند شهیدم به خوابم می آید
به خاطر این که مادرم اینقدر بی تاب است، نمی توانم برم. مادرش همیشه در موقع سال تحویل مانند دیگر خانواده شهدا بر سر مزارش می رفت و سفره هفت سین می انداخت. او می گفت که همیشه چند روز قبل از سال تحویل فرزند شهیدم به خوابم می آید و بهم سیب سرخی می دهد و هر سال منتظرش هستم. احمد حسینی، دوست شهید: زمانی که من کلاس اول راهنمایی بودم، او کلاس سوم راهنمایی را تمام کرده بود و
شیرزن کارخانه
کمک دست مادرم بودم با این حال مادرم نمی گذاشت به من سخت بگذرد. خانم اولیای بقال 14سال بیشتر نداشت که پای سفره عقد نشست. ماجرای ازدواج طاهره خانم هم شنیدنی است: پدر شوهرم با پدرم دوست بودند. آن وقت ها آقای موسوی بزرگ برای پسرش دنبال دختر می گشت از پدرم راهنمایی خواست. پدرم هم همسایه مان را معرفی کرد چون آن ها را می شناخت و می دانست آدم های خوبی هستند دخترهای سربه زیر و خوبی هم داشتند. مادرشوهر
استاندار یزد از لحظه شنیدن خبر شهادت پدرش می گوید
برگزاری این کنگره ایجاد می شود از سیره و روش شهدای هشت سال دفاع مقدس بهره مند شوند. *خاطره ای از زمان شهادت پدر استاندار یزد استاندار یزد که فرزند شهید حاج یدالله طالبی است در ادامه سخنانش یاد و خاطره پدر شهیدش را گرامی داشت و با یادآوری خاطرات شهادت پدر، گفت: آن زمان مدارس در دو شیفت فعالیت می کرد و من از بچه های محله سیدگلسرخ و شهید مدنی بودم و در کلاس سوم دبستان مدرسه احمدی درس
لحظاتی پای صحبت های مادر دو شهید/ شهدای خانه ام را فدای مادرشان حضرت زهرا (س) کردم
زمزمه کردم: خدایا! این بچه را ناامید نکن. ماشین ها حرکت کردند. سیدمهدی برایم دست تکان داد و گفت: مادر! شهادت. رو کردم به عروسم و گفتم: خانه هم این حرف را تکرار می کرد. به این زودی شهادت نصیبش نمی شود. ، اما 10 روز بعد خبر شهادت سیدمهدی را برایم آوردند. شهادتش چطور رقم خورد؟ در 29 تیرماه سال 66 با برخورد ترکش به کمر، در تک جزیره مجنون شهید شد. نحوه شهادتش را از زبان حجت الله
سرگذشت عجیب و بی نظیر شهید طلبه مدافع حرم
من دادند، گفتم خدایا تو همان روز خواستگاری خبر شهادتش را به من دادی. خودش هم خواب شهادتش را دیده بود، خواب شهادت حضرت سجاد (ع) را دیده بود، در خاطراتش نوشته بود: چهره آن حضرت را دیدم و به من فرمودند: تو به شهادت دست پیدا می کنی من نوید شهادت را به مادرم دادم و من منتظر آن روز می مانم تا هر وقت که خدا صلاح بداند؛ ولی از این به بعد همیشه در قنوت نمازم دعای اللهم الرزقنا توفیق الشهادت فی سبیلک را می
ابتکار مردم خوزستان در ایام کرونا/سالگرد شهید دفاع مقدس به صورت مجازی برگزار شد
قربان مکوندی هدیه کردند. شهید قربان مکوندی فرزند محمد در یکم خرداد ماه سال 1340 به عنوان چهارمین فرزند خانواده، در روستای جارود شهرستان هفتگل واقع در شمال استان خوزستان دیده به جهان گشود و با تولد خود شادی را برای پدر و مادر به ارمغان آرود. با آغاز تهاجم دشمن بعثی به خاک وطن، این جوان دلیر روستایی به همراه چند تن دیگر از دوستان خود رهسپار جبهه های حق علیه باطل شد و لباس رزم به
مروری بر زندگی نامه شهید محمدعلی دهستانی
، درود و سلام به شما ای یاران حسین و ای زینب گونه های این زمان که جوانانتان را برای یاری حسین به جبهه فرستادید تا انتقام خون یاران حسین را از این مزدوران کافر بگیرند و خود را فدای اسلام کنند و تو ای مادر نور چشمم، مرا ببخش که نتوانستم کوچکترین زحمات تو را به جای آورم و حق فرزندی را ادا کنم. پدر و مادرم شما باید مثل کوه استوار باشید. مبادا یک وقت برای من متأثر شوید. به بنده افتخار کنید که پسر کوچکتان در جهاد فی سبیل الله به شهادت که رفیع ترین و بزرگترین مقام است نائل گشته و به ملأ اعلی پیوست. انتهای پیام/ ...
تاتارها؛ نخستین مسلمانان بلاروس/ خبرگزاری ایکنا
درباره اسلام کردم و مطالعات خودم را در این زمینه گسترش دادم. علاوه بر این، ترجمه قرآن به روسی نیز در آن زمان تازه منتشر شده بود. ترجمه قرآن را به روسی سه یا چهار بار خواندم و بعد شروع به مطالعه قرآن به زبان عربی کردم. سوره یاسین را هر روز، دو یا سه بار برای پدر و مادرم و برای پدر بزرگ و مادربزرگم می خواندم. به همین ترتیب به مدت پنج سال هر روز سوره یاسین را می خواندم. محل تولد من روستای
به استقبال شهادت رفت
کدخبر: 665426 || تاریخ: 09مرداد1399 قدس آنلاین: سرور هادیان/ امروز 9 مرداد سالروز شهادت پاسداری است که فقط 17 سال داشت و در منطقه مهران در عملیات والفجر3 به شهادت رسید. محمد متولد 17 شهریور 1345 در مشهد بود که حالا 36 سال از فراق او می گذرد. به همت فرهنگسرای پایداری و با حضور راوی دفاع مقدس علیرضا دلبریان به دیدار خانواده شهید محمد پوستچیان می رویم. مثل همه خانواده های شهدا، مهربان، خالص، صبور، ساده و میهمان نواز. پدر
شهادت معلم لنگرودی در 20 سالگی
روزی خدا مرا به تو داد و یک روزی هم مرا از دستت خواهد گرفت مواظب باش که در این امتحان پیروز شوی و در نامه ای خدمت مادر بزرگوارش نوشت: مادرم شما باید افتخار کنید که چنین فرزندانی مانند؛ تقی و فرزند حقیری همچون من که آن ها با نظر لطف خدا از راه به در نشدند مانند بعضی ها دنبال فساد نرفتند و در جبهه ها مشغول خدمت به اسلام و انقلاب اسلامی مانند دیگر فرزندان این ملت هستند و این باید باعث سرافرازی شما
سر سجاده نماز هدف"خمپاره 60" دشمن شدم
اسیر تحویل فرماندهان مان دادیم و 15 روز مرخصی تشویقی گرفتیم. به عنوان سوال پایانی، از شرایط زندگی خود پس از جنگ بگویید. پس از جنگ تا مدتی شغل خاصی نداشتم تا اینکه در سال 71 با همسرم ازدواج کردم و از آنجایی که تحصیلاتم را نتوانسته بودم ادامه دهم به شغل سابقم که خرید و فروش چُدن و آهن بود بازگشتم و کما کان هم در همان عرصه مشغولم اما خدا را شکر که دو فرزند صالح به نام های علی و یاسین