خداحافظ عمو راستگو!
سایر منابع:
سایر خبرها
خاطره مصطفی رحماندوست از کل کل های دهه شصتی اش با عمو راستگو
/> باهم دوست شدیم. خیلی هم دعوا می کردیم چون اختلاف سلیقه داشتیم. همدیگر را دوست داشتیم. مرا دعوت می کرد برای طلبه های نوآموز کلاس هایش ادبیات کودکان یا قصه گویی درس بدهم. به خانه هم می رفتیم. در روزگاری که بازی های کامپیوتری جرم بود، با هم تا صبح آتاری و... بازی می کردیم. جز این روزگار اخیر که پس از درگذشت ناگهانی همسرش دل و دماغی نداشت، با هم زیاد درد دل می کردیم و به خاطر اختلاف
گوشه ای از زندگی پربار حجت الاسلام راستگو
به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری دانشجو، حجت الاسلام والمسلمین محمدحسن راستگو، روحانی قصه گو در برنامه های کودک و نوجوان صدا و سیما در دهه 60 که در میان کودکان و نوجوانان به عمو راستگو شهرت داشت، روز گذشته درگذشت. حجت الاسلام راستگو ویژگی های بارزی در میان مخاطبان داشت که از این میان می توان به اجرای راحت و خودمانی وی اشاره کرد که این مساله موجب شده بود بسیاری از دهه شصتی ها چهره وی را تا
ادبیات کودک و نوجوان، پلی به سوی جهانی روشن تر
به نیازمندان پناه می دهم؟ و... سپس از تک تک بچه ها می خواهد به دوستش بگویند: من پناه تو خواهم بود... .اول بچه ها مضطرب هستند اما کم کم می فهمند این کلاس مکان امنی است برای حرف زدن از مسائلی که اذیت شان می کند... کتاب های دیگر انتشارات پرتقال را که در ژانر رئال منتشر شده اند، می توانید در دسته بندی رئال سایت این نشر ببینید. برای خرید اینترنتی کتاب تو تنها نیستی می توانید روی
بازنشر| حجت الاسلام راستگو : مخالفان می گفتند آبروی اسلام و روحانیت را بردید!
، همچنان گرفته و ناراحت بود. خیلی زود سفره دلش را باز کرد. پس از چندین ماه همچنان غم از دست دادن حاج خانم رهایش نکرده بود. با این حال گفتگو را آغاز کردیم. حاج آقا حرف هایی زد که برای ما و خودش نشاط آور بود. وقتی بیرون می آمدیم، حالش بهتر شده بود و سرکوک بود. درست مثل قدیم. خوشحال شده بود که حرف ها و تجربه هایش هنوز خریدار دارد. حاج آقایی که روزی مخالفانش می گفتند: آبروی اسلام و روحانیت را برده است
کودکانی که بی صدا فریاد می زنند
اتاق خبر 24 : " عمو میشه بخاری رو روشن کنی؟ خیلی سرده. " این جمله را بریده بریده گفت و فاصله کوتاه سمت راننده تا بخاری اتوبوس را به سرعت برق و باد طی کرد و با دو دوست دیگرش به گونه ای به بخاری چسبیدند که حاضر بودند آن لحظه همان اندک دارایی خود را بدهند و در ازای آن ذره ای گرما بخرند. صدای قهقهه هایشان همانند چند شاخه گل باقی مانده در دستانشان در فضای کوچک اتوبوس پیچیده بود و
مرگ مرموز آیلار
به گزارش نما از روزنامه جام جم، هرکسی چیزی می گفت. بعضی می گفتند مادرش او را به خاطر انجام ندادن تکالیفش خفه کرده، بعضی دیگر اعتقاد داشتند دخترک توسط یک قاتل ناشناس به قتل رسیده است. عده ای دیگر هم به جای قضاوت به ابراز همدردی با خانواده اش بسنده کرده بودند. قضاوت های بی رحمانه، اما بیش از هر چیز دیگری آرامش اهل خانه را به هم ریخته است و خاله آیلار با صدایی لرزان تمام قضاوت ها را رد می
میرزا مقنی گورکن داستان پیرمردی با قدرت ماورایی
سی سالی می شه که ندیدمت، بیام خدمت شما و علیا مخدره یه عرض ادبی کرده باشم؟ بعدشم بلندشم برم؟ بعدم موقع رفتن، برگردم بهش بگم راستی اویس خان، امروز قراره بمیری، مراقب خودت باش، خداحافظ . میرزا در انتهای کوچه عابری را دید که به طرفش می آید، سیگارش را انداخت و برگشت، همین طور که سریع گام برمی داشت، با خودش حرف می زد: اصلاً بعد از قضیۀ احدسیزده کیه که حرف من رو باور کنه! هیشکی هم نه؛ اونم
می خواهم برگردم سوریه!
بازی فرق داره! خیره نگاهش کردم و او به خوبی می دانست چه می گوید که با لحنی مهربان دلیل آورد : ما سال 88 بچه بازی می کردیم! فکر می کنی تجمع تو دانشگاه و شعار دادن چقدر اثر داشت؟ و من بابت همان چند ماه، مدال دانشجوی مبارز را به خودم داده بودم که صدایم سینه سپر کرد : ما با همون کارها خیلی به نظام ضربه زدیم! در پاسخم به تمسخر سری تکان داد و همه مبارزاتم را در چند جمله به بازی گرفت
کرونا ؛ نابغه ها را نشانه گرفته است
می داد. اما گویا تمامی ندارد و امروزم که خبر از دست دادن خالق گلنار اندوهی دو صد چندان بر قلبم نشاند. سال های اول دبستان بودم که با جمعی از بچه های همسن خودم همراه خانواده هامون برای دیدن فیلم گلنار به سینما رفتیم. لحظه ای که گلنار از کوچه باریک دوان دوان آمد و بچه ها دورش حلقه زدند، همگی ما شادی کنان دست می زدیم و می خندیدیم. یکی از صحنه های ماندگار برای جمع ما همان سکانس آواز گلنار و
40 ضرب المثل الجزایری به همراه ترجمه و معادل های فارسی
پول، امر محال را هم ممکن می سازد. معادل ایرانی: بعد از مرتضی علی پول حلال همه مشکلات است. 3. کل خنفوس فی عین یماه غزال: کفشدوزک در چشم مادرش غزال است. یعنی وقتی کسی (یا چیزی) را خیلی دوست داری، حتی هم اگر به نظر دیگران زیبا نباشد، به نظرت بهترین و زیباترین است. معادل های ایرانی: سوسکه به بچه اش می گفت قربون دست و پای بلوریت اگر در
روایت میدانی از فروش و استعمال مخدر گل در بوستان ها | گل باز ها به بهشت نمی روند!
میان جمع و دلم جای دیگر است. می پرسد: چی؟ می گویم: شعر حافظ هس. خدا رو چه دیدی؛ حتما زمان حافظ هم عده ای طور دیگری لش می کرده ن.... و قصه لش کردن تمامی ندارد. روزگار لش، آدم های لش، زندگی لش... و لش کردن از آنجایی شروع می شود که چیزی برای ایستادن، برای محکم ایستادن وجود ندارد... و این ها که من نوشتم، طرز دیگر حرف های سوفی است. خودش را این طور معرفی می کند و لابد اسم دیگری
آتش، به اختیارِ دل
می برد و برایمان کلاس قرآن و اخلاق می گذاشت، دیگری می گوید صدای نیازمندان را در هر نقطه ای که باشند حتی در مناطق دوردست با تمام وجودش می شنود و جوانی بلندقامت و لاغراندام در حالی که نگاهش را به زیر انداخته با شرم می گوید: یک مدت، جوان های شهر موسیان به خاطر بیکاری و افسردگی به سمت اعتیاد می رفتند و این موضوع به مشکلی جدی برای خانواده ها تبدیل شده بود، مهرشاد دست آن ها را می گرفت و سر کلاس ترک
شرط ازدواج خود را رفتن به جبهه گذاشته بودم
، دکتر اشاره کرد که چادرمو در بیارم راحت تر بتونم مجروح رو جا به جا کنم... مجروح که دائماً از هوش می رفت و نای تکان خوردن و حتی حرف زدن هم نداشت به من نگاه کرد؛ کمی ازش فاصله گرفتم تا چادرمو از سرم در آرم. احساس کردم که چادرم به جایی گیر کرده. فکر کردم چادرم احتمالاً به گوشه تخت گیر کرده باشه. برگشتم تا چادرم رو آزاد کنم که دیدم چادرم در مشت اون مجروحه. به سختی گوشه چادرمو گرفته بود. انگار
سرخط فارس| خداحافظ عمو راستگوی بچه های دهه60
حجت الاسلام محمدحسن راستگو کارشناس حوزه تعلیم و تربیت که با عنوان عمو راستگو بچه ها می شناختندش، درگذشت
پای درس زندگی عمو راستگو / خاطرات دهه شصتی ها از عمو راستگوی خلاق چه می گوید؟
گروه خانواده: پیش از عمو و خاله های جدید و شعرهای پر سر و صدا و رنگی رنگی تلویزیونی بچه های دهه شصت یک عمو راستگو داشتند که جز یک گچ سفید و تخته سبزرنگ هیچ نداشت. روحانی خلاقی که منبر نمی رفت. قلمبه ثلمبه حرف نمی زد و ابروهایش گره نداشت و می شد پای حرفهایش حسابی قهقه زد. حرف می زد، شعر می خواند، قصه می گفت. جدول و معما داشت و حتی شبیه بچه ها دعا می کرد. پشت دوربین جدی بود. کاریزما داشت. حرفش یکی
نگاهی به شیوه آموزش عمو راستگو
و طنز، متناسب با فهم مخاطبان کودک و نوجوان خود یاد می داد و هیچ واهمه ای از نوع بیان خود که مورد نقد قرار گیرد، نداشت؛ بلکه به گونه هنرمندانه و با بیانی زیبا بچه ها را پای مباحث شیرینش جذب می کرد. ابتدا شیوه اجرای ایشان مورد نقد قرار گرفت اما بعد از اجراهای جذاب و دوست داشتنی عمو و استقبال کودکان و نوجوانان به این برنامه دلنشین همه به اتفاق شیوه آموزش او را تصدیق کردند و این بود که این
خداحافظ رفیق، خداحافظ قصه گوی بزرگ؛ عموی راستگو
مجله ام یادداشت و ستونی بنویسد. مجله شهرزاد تنها مجله کودک یاری ایران در آن سال ها بود و به گمانم راستگو از سال 88 تا 94 هر شماره برای مان از تربیت دینی و روش های آن نوشت. این که چطور با بچه ها بازی کنیم، برای شان قصه بگوییم، مسابقه و سرگرمی طراحی کنیم، آنها را به گردش ببریم و به پرسش های آنها درباره خدا، دین و اخلاق پاسخ دهیم. هر ماه به بهانه این یادداشت ها حرف می زدیم و تهران که می آمد
عمو راستگو ی بچه ها هم رفت
حجت الاسلام محمدحسن راستگو کارشناس حوزه تعلیم و تربیت که بچه ها به عنوان عمو راستگو می شناختندش، در گذشت. به گزارش بقاع خبر از فارس، حجت الاسلام محمدحسن راستگو کارشناس حوزه تعلیم و تربیت که به عنوان عمو راستگو بچه ها می شناختندش، درگذشت. این روحانی دوست داشتنی سال 1332 هجری شمسی در شهر مشهد به دنیا آمد. او در سال دوم دبیرستان به حوزه علمیه مشهد وارد و سطح را در مشهد و تتمه
بچه ها النَّجاةُ فی الصِّدق +عکس
به گزارش شهدای ایران ، حاج حسین یکتا، رزمنده و راوی محبوب دفاع مقدس در واکنش به درگذشت عمو راستگو پستی را منتشر کرد: بچه ها عمو راستگو رفت پیش خدا راستی چقدر جای خالیِ عمو راستگوها تو تلویزیون ما دیده میشه دلمون تنگ شده برا اون روزای صاف و ساده و صمیمی عمو راستگو یه بار دیگه روی تخته سیاه دلمون با رنگ سفید از خوبی ها بنویس؛ النَّجاةُ فی الصِّدق راه نجات در راستگویی است
خداحافظ عمو راستگو
نمایی متفاوت از آنچه من و نسل من از روحانیت می شناخت من را بیش از همیشه باخدا و اهل بیت آشنا کرد. وقتی مقابل تخته سیاه می ایستاد و با آن خط زیبا و دوست داشتنی با دو دست عبارتی را هم زمان می نوشت برای ما مثل معجزه ای بود که برای دیدنش لحظه شماری می کردیم. مثال ها و داستان ها و قصه ها و ... روایت هایی که چقدر شیرین برایمان تعریف می کرد. چقدر شیرین می گفت و دل ما مثل قند آب می شد و وقتی ادامه داستان را
باور نمی کنیم عمو راستگوی شوخ بچه های ایران دیگر نیست
شود. همان سال ها نیز بسیاری از مذهبی ها عمو راستگو را به خاطر اینکه شیوه تدریس او ممکن است اهانت به جایگاه روحانیت تلقی شود مورد انتقاد قرار می دادند. عمو راستگو به درستی دریافته بود که اگر قرار است جامعه ما به رستگاری برسد و انقلاب و نظام اسلامی برای همیشه بیمه شود باید روی کودکان سرمایه گذاری شود. دریغ که این چهره دوست داشتنی از دست رفت و دریغ بزرگتر این که شیوه و سبک و سیاق وی نیز
حسن راستگو؛ عمو پورنگ دهه شصتی ها با عبا و عمامه
حجت الاسلام محمدحسن راستگو قصه گوی خاطره انگیز کودکان دهه 60 از فعالان شناخته شده حوزه کودک بود.
حسن راستگو؛ عمو پورنگ دهه شصتی ها با عبا و عمامه
وارد تلویزیون شدیم، تقریبا مجموعه ای از تجربیات گذشته را با خودمان همراه داشتیم . مرحوم راستگو سعی می کرد در فضایی شاد و پر از شوخی و خنده، موضوعات مختلف را به کودکان آموزش دهد و درک احکام دینی را با شعر و قصه برای آنان جذاب کند. نقاشی و خطاطی این روحانی همزمان با دو دست روی تخته سیاه یکی دیگر از اتفاقات جذاب در برنامه های مرحوم راستگوست که در خاطر بسیاری از افراد ماندگار شده است.
مربی راستگوی کودکان رفت
تولید برنامه های جدید تلویزیونی چه در ایران و چه در خارج از ایران برای دیگر کشور های اسلامی خبر داده بود. راستگو که در تلویزیون و میان بچه های دهه 60، به نام عمو راستگو مشهور شده بود، با بیان خاطره دیدار با امام خمینی (ره) گفت: وقتی به دیدار امام (ره) در جماران رفتم، امام دو بار فرمودند موفق و مؤید باشید و این نشانه ای بود که ایشان برنامه را دنبال می کردند. وی همچنین درباره اجرای برنامه در تلویزیون
بدرود قصه گوی راستگو
مسائل دینی برای نوجوانان بی نظیر بود. سخنان عمو راستگو چنان برای ما جذاب بود که همیشه پیگیر برنامه های جذاب او از تلویزیون بودیم. او از سال 1343 که یازده ساله بود قصه گویی را از مدرسه برای دوستانش شروع کرد تا اینکه سال 1350 بعد از ورود به حوزه این کار را در مساجد انجام داد. راستگو پس از انقلاب اسلامی ایران فعالیت هایش را جدی تر از قبل با برگزاری اردو هایی به نام سبزه و فعالیت در کانون
چنگیز جلیلوند: با همه کاستی های اقتصادی سال های اخیر ایران بهشت است
تماشا می کردم و دوست داشتم جای او حرف بزنم، رحالا مرتب نقش های فورد را به من می دهند. * چرا سراغ بازیگری رفتید؟ امان از این حامد بهداد... اشتیاق به معاشرت با حامد باعث این کار شد. اگر ترتیب و توالی جهان دست من بود، دوست داشتم میرطاهرمظلومی برادرم باشه و حامد پسرم. خیلی دوستش دارم. اگر پس از مرگم این گفت و گو رو منتشر کردی، دلم می خواهد بابت تمامی مهربانی هایشان از آنان
افزایش نگران کننده حمله های عصبی در دوره کرونا | هشدار درباره افزایش خشونت خانگی و اختلال روانی در ...
، کم و بیش در رفت و آمد بودند و کسی حوصله حرف زدن نداشت. تعدادی از مغازه ها هم کرکره هایشان را نصفه پایین داده بودند و همان رسم قدیمی برقرار بود؛ شکستن پنهانی قانون. آقا عین الله، رفتگر خیابان لاله زار، آرام زیر سایبانی ایستاده بود و تکیه داده به جاروی بلند، می گفت تا به حال تهران را اینطور خلوت ندیده، البته جز عیدهای نوروز. آقامصطفی، لامپ فروش خیابان لاله زار هم که جلوی مغازه اش با درهای