سایر خبرها
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش پایانی
بزنم فقط گریه می کردم. گوشیمو آوردم، تو فضای مجازی دنبال خبری می گشتم که بگه اشتباه شده و سردار تو اون ماشین نبوده؛ اما پیدا نکردم، همه جا پر بود از خبر شهادت سردار. حالا که تقریبا باورم شده بود با شوهرم دوتایی گریه می کردیم، دلم شکسته بود، عجیب نگران زندگی بدون سردار بودم و نفرتمون از آمریکا چند برابر شده بود. همسرم فقط می گفت سردار انتقام می گیریم. سریع با مامانم تماس گرفتم
از فاطمه مغنیه به قاسم سلیمانی مردی خارج از این زمانه
ای حاج قاسم به سوی من آمدی اندکی از وقت گرانبها و مقدس قهرمانان را به من دادی و آنچه عماد مغنیه نتوانسته بود یا عمرش کفاف نداده بود که از پدری به من دهد به من دادی و در حق من پدری کردی. هر آنچه که من از عماد نخواسته بودم از تو طلب کردم و هر آنچه که نتوانسته بودم که به عماد بگویم؛ درخواست ساده و اغلب کودکانه و مسخره به شما گفتم. شما هنگامی که انتظارش را داشتم یا نداشتم، حضور داشتی.
احساس می کرد کنار حاج قاسم به آرزویش می رسد
بینی طرف مقابلت در راه مقدسی چون دفاع از حرم حضرت زینب سلام الله علیها و ائمه علیهم السلام گام برمی دارد باعث می شود تو هم تلاش کنی کاری که از دستت برمی آید را به نحو احسن به انجام برسانی. البته هر وقت من به ایشان می گفتم شما مدافع حرم هستید می گفت نه، ما وقتی به شهادت می رسیم تازه می شویم مدافع حرم که خدا را شکر آخر هم به آرزویش رسید و شد مدافع حرم. من در طول این سال ها سعی می کردم با تمام
ماجرای یادگاری باارزش آیت الله قاضی در مرقد "حاج قاسم"/ راز تدفین "شهید سلیمانی" همزمان با آغاز ایام ...
زهرا برگزار می کرد؛ علاقه اش به حضرت زهرا حد و اندازه نداشت و دیدیم که بعد از شهادت، مراسم تشییع در عراق و در ایران به طول انجامید و وقتی قرار شد تدفین در کرمان انجام شود، آن اتفاق برای مردم تشییع کننده و عزادار افتاد و باز هم تدفین به عقب افتاد و بالاخره در نخستین روز از ایام فاطمیه دفن شد که به نظر من ارتباط مستقیمی با علاقه حاج قاسم به مادر سادات دارد. مراسم تشییع از عراق آغاز شد؛ در
روایت سخت ترین بدرقه "باباحسین"/ پروانه ای که دور حاج قاسم می چرخید
ی خواند، بعد نماز روبه رویم نشست، به هم زل زده بودیم بدون اینکه حرفی بزنیم، فقط همدیگر را نگاه می کردیم و مثل همیشه لبخند بود که مهمان صورت زیبایش بود. نماز صبح را با مادر پشت سر بابا خواندیم. سر نماز از خدا خواستم این بار هم بابا به سلامت از مأموریت بازگردد، پیش خودم گفتم؛ این دفعه قرار است کجا بروند؟ عراق؟ سوریه؟ لبنان؟ نمی دانستم. نزدیک ظهر بود که تماس گرفت و گفت ظهر به خانه م
ماجرای شب شهادت حاج قاسم از زبان یک رفیق قدیمی
از حاج قاسم وارد سپاه شدم و دو سال فرمانده بسیج شهرستان کرمان شدم، همین موقع بود که به مرور وارد بسیج شد. *سردار پوریانی که یکی از دوستان مشترک من و حاج قاسم بود باعث شد تا حاج قاسم وارد بسیج و سپاه شود. *شهادت سردار سلیمانی برای ما بسیار غیر منتظره بود. البته او با شیدایی کامل به دنبال شهادت بود. *شهادت تنها هدف سردار سلیمانی نبود بلکه می خواست از این راه به شهد شهود و بزم وصال
پس از شهادت هم بخشنده بود
خودم را به کوچه رساندم. دیدم همسرم غرق خون در پیاده رو افتاده. به سختی حرف می زد. بریده بریده گفت دارم می سوزم... تشنه ام... آب بدهید... با کمک همسایه ها محمد را به بیمارستان رساندیم، اما حدود 2 ساعت بعد جلو چشمان حیرت زده ما با لبان تشنه به شهادت رسید. وقتی بیمارستان بودم بچه ها از خانه دائم زنگ می زدند و حال پدرشان را می پرسیدند. من هم دلداری شان می دادم و می گفتم زخم بابا را پانسمان می
مدافعین حرم، مدافع ارزش های انسانی بوده اند/ راه ایستادگی ما، وحدت و برادری ادامه دارد
: امروز از مکتب قاسم سلیمانی صحبت می کنم و از ویژگی های مکتب او و اندیشه او حرف می زنم. از همان سال 1360 که با ایشان آشنا شدم تا وقتی که به شهادت رسید از نزدیک با او در ارتباط بودم. اصولا در تاریخ دو اندیشه شکل گرفته است. یک اندیشه برتری طلبی که یک عده ای خودشان را از همه بالاتر می بینند و جنگ و غارت راه می اندازند. زمانی علنی و آشکار این کار را می کردند و برخی رژیم ها مثل اسرائیل و عربستان همان شیوه ها
نامه جانباز به مدیرکل بنیاد شهید استان: ماجراهای معرفی فرزند جانباز نخاعی برای اشتغال
طفلک درگیر من بود؛ علی الخصوص شب آخر که تا صبح این بچه بالای سر من، درگیر بود. اتفاقا، گفتم بابا، خواب نشدی، مشکلی برات پیش نیاد. و او رفت، دکتر جان، شما را به خون پاک شهدا قسم می دهم، از رئیس محل کارش بپرسید او کی وارد می شده. بله؛ راس 7/20 داخل بوده است. با چه شور و حالی، دانسته های روزش را پاکنویس می کرد؛ اما خاک بر سر من! مع الوصف روز آخر به هر دو نفر می گویند
روایت خانواده شهیدان حرم از قاسم سلیمانی
به شهید سلیمانی گفتم کرم شما ارزشش بالاتر از یک تسبیح است و تسبیح را به دخترم دادم. همسر شهید خوش محمدی ابراز کرد: گفتم من از حضرت زینب(س) زیارت خواسته ام، اما می دانم شما باید مقدمات کار را فراهم کنید و باز هم تاکید کردم کرم شما بالاتر از این حرف ها است. ایشان این وعده را به من دادند و پس از چند مدت به وعده خود عمل کردند. خانم چاوشی در خصوص نحوه اطلاع از خبر شهادت سردار
این انگشت ها می توانند دنیا را تکان دهند!
؟ دکتر درمانگاه گفت: نگران نشو؛ ولی حتماً برای چکاپ ببرش. ظهر که باباش اومد بهش گفتم؛ ولی نگران و بیقرار هم بودم. عصر رفتیم دکتر. اون موقع دکتر پویان بهترین دکتر بوشهر بود. دکتر تا چشمش را چک کرد، گفت فوراً باید بری شیراز چون چشمش مشکل داره. فقط به دکتر نگاه میکردم و گریه. باورم نمیشد که چشم های دخترم مشکل دارد. فردای آن روز همسرم مرخصی گرفت و رفتیم شیراز. دکتر بعد از معاینه گفت: بله دختر شما چشمش
7 رازِ همسرانِ موفق/ چگونه به روزهای اول ازدواج برگردیم؟
مردم! ما شما را از مرد و زن آفریدیم و شما را ملّت ملّت و قبیله قبیله گردانیدیم تا با یکدیگر شناسایی متقابل حاصل کنید، هر آینه گرامی ترین شما نزد خدا پرهیزگارترین شماست. برخی از زوجین گله می کنند که بعد از گذشت چند سال از زندگی شان همه چیز عادی شده و حتی دیگر آن عشقی که ابتدا نسبت به همسران احساس می کردند را ندارند یا اینکه علاقه شان کمرنگ شده است و مواردی از این دست که شاید زیاد از
ظریف: ما قصد برجام دو و سه نداشتیم/ هر طرح صلحی که پیگیری کردم شهید سلیمانی مبدع آن بود
و من عازم اندونزی بودم و گفت که ما توانستیم سعودی ها را راضی کنیم که این پیشنهاد را بپذیرند. او ادامه داد: من گفتم من در حال سوار شدن هواپیما هستم، اگر شما نیاز بود به آقای امیرعبداللهیان معاون من زنگ بزن، او به حاج قاسم می گوید و کار عملیاتی می شود. وی افزود: وقتی به اندونزی رسیدم جان کری زنگ نزده بود، گفتم چرا زنگ نزدی گفت سعودی ها نظرشان عوض شده بود و گفتند ما سه هفته دیگر
شوخی مدیری با الهام حمیدی: یه شوهر کردی دیگه چرا اینقدر عوض شدی؟
تجربه کرده ام. او درباره رشته تحصیلی اش عنوان کرد: من حسابداری را دوست نداشتم حتی می توانم بگویم از آن متنفر بودم؛ اما به اجبار حسابداری خواندم. بعد از حسابداری کلاس های آزاد بازیگری رفتم و در مسیر بازیگری کارم را ادامه دادم. حمیدی درباره تجربه حضور خود در سریال به یادماندنی زیر تیغ هم گفت: زیر تیغ یک اتفاق معجزه وار برای من بود؛ زمانی که من وارد بازیگری شدم، به خیلی چیز ها
حاج قاسم نمی خواست خانواده ما داغ دیگری ببیند!
من به همراه چهار نفر از بچه های محله مان برای یک سال مفقودالاثر بودیم. حتی برای مان سالگرد شهادت هم گرفته بودند. اما اسارت هرچه بود به خدا نزدیک بودیم و خداوند را بسیار سپاسگزارم که این سعادت را به من عنایت کرد. مادرم بعد از آزادی به من گفت این قدر که فراق شما مرا اذیت کرد، شهادت دو برادرت مرا آزار نداد. بعد از آزادی اولین کسی که برای عرض تبریک به دیدار من و خانواده ام آمد حاج قاسم بود.
روایت جانباز مدافع حرم عراقی از توجه خاص شهید ابومهدی المهندس به جانبازان+فیلم
ببوسم؟ خندید و گفت: البته این خاطره زیبا هیچ وقت از ذهنم نمی رود. بعد از شهادتش بعضی از مسئولین گفتند: بعد از شهادت حاجی تمام پول ها تمام شده. بعد از مدتی طولانی حاجی را در خواب دیدم که در اتاقی نشسته و افرادی در کنارش هستند. از من پرسید: آیا پولی که به شما وعده کرده بودم را گرفتی؟ گفتم: خیر حاجی با غضب به افراد کناری اش نگاه کرد. چند روز بعد شخصی از مدیریت بهداشت با من تماس گرفت و گفت: مبلغی که از حاجی می خواستید، آماده است. بیایید و بگیرید. و من خیلی گریستم از اینکه حاج ابومهدی بعد از شهادت هم هنوز به فکر ماست. ...
مادر ساجده راوی زندگی دخترک 15 ساله اش شد
سؤال اصلی ام نیست. اما او از عشق شروع می کند و سال هایی که خیلی دور نیست. از زندگی ای می گوید که با مهر شروع شد و در خواب های تاریکش هم قرار نبود در آن، تلخی خودکشی دومین فرزند نوشته شود. قبل از اعتیاد شوهرم عاشقش بودم. دوستش داشتم که با او زندگی کردم. مرد خوبی بود. آن وقت ها نان بازویش را می خورد و جوش کاری می کرد. حرف خوشبختی مان توی خانه همه آشنایان می چرخید. چهار فرزند داشتم. هرسال
ظریف: حاج قاسم در صحنه دیپلماتیک هیچ وقت کم نمی آورد
هستم اگر شما نیاز بود به آقای امیرعبداللهیان معاون من زنگ بزن ایشان به حاج قاسم می گوید و کار عملیاتی می شود. وی افزود: وقتی به اندونزی رسیدم جان کری زنگ نزده بود گفتم چرا زنگ نزدی گفت سعودی ها نظرشان عوض شده بود و گفتند ما سه هفته دیگر جنگ را می بریم. آن سه هفته الان پنج سال طول کشیده است. آمریکایی ها این شکست ها را مخصوصا در دوره ترامپ که تمام قد پشت سعودی ها رفت و اوباما نیز بعد از
همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ بود/ سردار سلیمانی نام خان طومان را که شنید چشمانش پراز اشک شد
از رفتن او ناراحت بودم، اما هیچ وقت مانع از حضورش در جبهه ها نشدم. هر ساله پدر از اواسط اسفند تا اواسط فروردین در سفر های راهیان نور بود. همیشه در خانه ما بحث راهیان و راویان و جنگ مطرح بود. یک بار از پدر پرسیدم در کنار خانواده بودن، اولویت چندمت هست؟ پدر در پاسخ گفت: همه کار های من فقط به خاطر خانواده ام است. فردا روزی فرزندت بزرگ شود و ازت بپرست که چرا برای دفاع از مظلوم کاری نکرده اید؟ پاسخت چه
روزی که با سی اف دوست شدم،زندگی ام متحول شد/ وقتی عروس خانم تصمیم گرفت یک مبارز باشد!
گروه جامعه خبرگزاری فارس- مریم شریفی؛ کم نیستند بیماران سی اف که بیماری شان را حتی از نزدیک ترین دوستان و اقوام شان هم پنهان می کنند. بیماری CF یکی از سخت ترین بیماری های دستگاه تنفسی است که به مرور بسیاری دیگر از اندام های بدن را هم درگیر می کند و با سختی های فراوان، تمام زندگی بیمار را تحت الشعاع قرار می دهد. و وای به روزی که مثل یک سال اخیر، داروهای حیاتی موردنیاز هم به دلیل وارد نشدن و گرانی در دس
خودکشی بعد از قتل همسر و فرزند
تشریح جزئیات زندگی اش پرداخت. او گفت: من فوق لیسانس دارم و کارمند هستم. سال 85 با زهره ازدواج کردم. ما صاحب یک پسر شدیم و زندگی خوبی داشتیم. من عاشق زنم بودم و همه چیز خوب بود تا اینکه متوجه شدم همسرم به من خیانت می کند. مدتی بود به رابطه پنهانی او با یکی از دوستان صمیمی ام پی برده بودم. من و سجاد خیلی با هم دوست بودیم؛ رابطه نزدیکی داشتیم و دوستی ما باعث شده بود بعد از ازدواج هم به این
مردم از حاج قاسم سلیمانی می گویند/ بخش دوم
خوبی هم داشته، بعد رفتم سر مزارش و گفتم: کاش بودی تا این درد بزرگ رو هم تو دل تاریخ ثبت می کردی، این یتیمی مشترک همه ما رو. برای تشییع می خواستم برم تهران؛ تا دقیقه 90 با بسیج دانشجویی و ارگان های مختلفی که قرار بود برای تشییع برن تهران ارتباط داشتم، اولش قبول می کردن و بعد تماس می گرفتن که اولویت با بچه های خودمونه و شما فارغ التحصیل شدی! ساعت 11 شب بود با یکی از دوستانم
شهید حسین املاکی کیست؟
. چه چیزی باعث تمایز املاکی می شد؟ خود شما اولین بار چطور جذب اخلاق و منش ایشان شدید؟ لشکر ما در عملیات محرم سه محور داشت که بعد از عملیات به دو محور کاهش پیدا کرد. گروه ما در محور یک عمل می کرد و گروه دیگری از بچه های اطلاعات عملیات در محور دو شناسایی می کردند. حسین، چون پاسدار بود و سن و سالش هم از ما بیشتر بود، خودمان خواستیم مسئولیت را به عهده بگیرد. اوایل سال 62 ایشان جانشین
حکایت دیداری که به آخرت رسید
/> - سلیمانی هستم وای وقت مشاوره با خانم دکتر سلیمانی داشتم؛ -ببخشید شما از دفتر خانم دکتر سلیمانی تماس گرفتید؟ -نه من سلیمانی ام دختر حاج قاسم وااااااای خدای من؛ -سلام ببخشید نشناختم، -خواهش می کنم، پیام داده بودید تماس گرفتم، ببینم امری داشتید؟ و من دستپاچه گفتم نه عرضی نبود فقط، فقط الهی من و بچه ها فدای سردار، دیدم
درخواست دیه از بیت المال بعد از خودکشی قاتل
شرح ماجرا گفت: فوق لیسانس دارم و کارمند شهرداری بودم. سال 85 با سمانه آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم. سه سال بعد ماهان به دنیا آمد. زندگی خوبی داشتیم تا اینکه فهمیدم سمانه با یکی از دوستان صمیمی ام رابطه دارد. همین باعث شد بار ها با هم درگیر شویم تا اینکه کار به جدایی رسید و در نهایت فروردین سال 96 طلاق گرفتیم. متهم ادامه داد: بعد از جدایی همسرم بار دیگر رجوع کرد. او آرایشگر بود و خانه
نگرانی رهبر انقلاب از مأموریت های حاج قاسم/ به عراق و سوریه که می روی، نگران جان تو هستم
متمایز می کرد و بسیاری از فرزندان شهدا با شهادت سردار دل ها می گفتند ما دوباره یتیم شدیم. ایشان ویژگی های خاصی داشت. یکی از آنها توجه به همه جوانب بود. من با فرماندهان زیادی کار کردم، چه در دوران جنگ و چه بعد از آن. کمتر فرمانده ای را دیدم که همه جانبه نگر باشد. مثلا در بُعد نظامی، نظر می داد، از طرفی هم به مردم و بچه ها و حتی به غذای گرم داخل خط و پشتیبانی و مشکلات آنها توجه داشت. حاج قاسم
روایت خانواده شهیدان حرم از قاسم سلیمانی
به شهید سلیمانی گفتم کرم شما ارزشش بالاتر از یک تسبیح است و تسبیح را به دخترم دادم. همسر شهید خوش محمدی ابراز کرد: گفتم من از حضرت زینب(س) زیارت خواسته ام، اما می دانم شما باید مقدمات کار را فراهم کنید و باز هم تاکید کردم کرم شما بالاتر از این حرف ها است. ایشان این وعده را به من دادند و پس از چند مدت به وعده خود عمل کردند. خانم چاوشی در خصوص نحوه اطلاع از خبر شهادت سردار