بهای موفقیت تلاش، خستگی ناپذیری و ناامید نشدن است
سایر منابع:
سایر خبرها
به خاطر مهریه شکایت کردم متهم به قتل شدم
نیم قبل فرزندم را که معلول بود، به قتل رساند. بعد از اینکه همسرم، پسر دو ماهه مان را به قتل رساند، با اورژانس تماس گرفت و گفت پسرمان بیماری مادرزادی داشته و در خواب جان باخته است. با اظهارات همسرم و با توجه به بیماری زمینه ای که پسرمان داشت، گواهی فوت او صادر شد و بچه را دفن کردیم، اما دخترم که آن زمان 5 ساله بود شاهد قتل برادرش بوده است.از سویی یکی از خانم های فامیل ما نیز از ماجرای
آموزش الفبا قبل از مدرسه ممنوع!/ دلسردی و بی علاقگی در سایه آموزش های پیش از موعد
مدیون مربیان مهدکودک هستم . آیلین کوچولو اما به مهد کودک لاکچری نرفته و مادرش در خانه با خرید بسته آموزشی یک شرکت معروف خواندن و نوشتن را به او آموزش داده. اوایل برایش سخت بود اما تلاش و اصرار مادر باعث شده حالا از همسن و سال هایش یک قدم جلوتر باشد و براحتی بسیاری از کلمات را بخواند و بنویسد. خواندن و نوشتن پیش از موعد یعنی در سنین قبل از دبستان، موضوعی است که برای بسیاری از خانواده ها
ادعای زن جوان: به خاطر مهریه شکایت کردم متهم به قتل شدم
نیم قبل فرزندم را که معلول بود، به قتل رساند. بعد از اینکه همسرم، پسر دو ماهه مان را به قتل رساند، با اورژانس تماس گرفت و گفت پسرمان بیماری مادرزادی داشته و در خواب جان باخته است. مرد جوان ادامه داد: با اظهارات همسرم و با توجه به بیماری زمینه ای که پسرمان داشت، گواهی فوت او صادر شد و بچه را دفن کردیم، اما دخترم که آن زمان 5 ساله بود شاهد قتل برادرش بوده است. از سویی یکی از خانم های
لیندا کیانی و جشن تولد خواهر پیمان معادی
مهاجرتش در فضای مجازی منتشر شده است .نادر سلیمانی عکسی در کنار لیندا کیانی در فضای مجازی منتشر کرده است و راجع به جنوبی بودنشان مطلبی در زیر آن نوشته است. سوابق هنری لیندا کیانی لیندا کیانی در سال 1387 تا 1390 با سریال وضعیت سفیدبه کارگردانی حمید نعمت الله و به نویسندگی هادی مقدم دوست و حمید نعمت الله در شبکه سوم سیما دیده شد. داستان این سریال از این قرار است: به هنگام شروع
خاطرات یک دانش آموز از دوران پهلوی/ تا ماه ها خون "شهید میگلی" بر سر در مدرسه مشخص بود
شکم خانواده مجبور بود تلاش زیادی کند که البته چیز چندانی هم به دست نمی آورد و روزگار به سختی می گذشت. ما هشت خواهر و برادر بودیم که من فرزند چهارم خانواده بودم و بعد از هفت سال پرسه زدن در کوچه ها نوبت آن شد که به مدرسه برود و عزای مادر شروع شد. شب قبل از اینکه به مدرسه بروم مادرم در فکر آن بود که لباس نو ندارم و با پدرم در این زمینه صحبت کرد و پدرم گفت ندارم از کجا بیاورم
مقایسه جالب کیک ملکه با کیک بهنوش بختیاری! +عکس
دبیرستان وارد دانشگاه آزاد شدم آن هم در رشته مترجمی زبان فرانسه. این رشته را تا گرفتن مدرک کارشناسی در واحد تهران مرکز گذراندم و بعد با ورودم به دنیای سینما تمام چیزهای اطرافم تغییر کرد. بگذارید ماجرای سینما را کمی مبسوط تر بگویم. من قبل از بازیگری به عنوان منشی صحنه به سینما وارد شدم. در کنار آن در مدرسه رسام هنر یک دوره یک ساله تئاتر را هم زیر نظر خانم مهتاب نصیرپور گذراندم. از خاطرات خوش آن
بعضی فیلم ها به قدری ضعیفند که روی فیلم فارسی ها را سفید کرده اند
کارگردان آن فیلم می گوید: ایشون از بچه های قدیمیه و یادم هست تا همین چند سال پیش در تلویزیون برنامه هم اجرا می کرد. اما به نظرم درباره داستان و فیلمنامه ای که انتخاب کرده، باید تجدید نظر کنه. چون فیلمش نشون می ده یا سازنده اش الفبای فیلمنامه نویسی رو بلد نیست یا استادهایی که این مباحث تخصصی رو به ایشون یا دوستان دیگر یاد داده اند، اطلاعات رو غلط منتقل کرده اند! دهانم از تعجب باز می ماند. در
شهیدی که امام خمینی(ره) را الگوی زندگیش قرار داد
نام کرد یک روز که اعلام کردند احتمال بمباران هوایی وجود دارد و هر کسی پناهی برای خانواده اش پیدا کند، وی نیز همسر خود و دخترانش را به خانه خواهرش فرستاد ولی چون پسرش مدرسه داشت و او را تعطیل نکرده بودند، به خانه برادرش در اسدآبادی رفت و فردای آن روز پسرش را به مدرسه برد در راه برگشت بر اثر بمباران هوایی دشمن به محله اسدآبادی در سال 1363 به شهادت رسید. بیشتر بخوانید: اشک های
شوهری که هیچ کار پنهانی نداشت! + عکس
بروبچه های گروه فرهنگی جهادی فجر اصفهان بود، امروز و فردا مهمان چشمان شماست. **: خیلی خوشحالیم که امروز در خدمت شما بزرگوار هستید، و امیدواریم آن رزق معنوی که همه ما به دنبالش هستیم از شما همسر شهید بزرگوار بگیریم. خانم سلطانی می شود خودتان را معرفی کنید. همسر شهید: بنده حنیفه سلطانی هستم؛ همسر شهید قربانعلی سلطانی، متولد تهران هستم، تا سیکل هم درس خواندم، سه فرزند دارم به اسم
روایتی از خاطرات رنگارنگ انقلاب در مدارس
مدارس شور و نشاط وصف ناپذیری داشت، یادش به خیر... اون موقعا که دبستانی و راهنمایی بودیم، دهه فجر که می رسید چقدر خوشحال می شدیم. آوای سرودهای انقلابی، برگزاری مسابقات فرهنگی، هنری و ورزشی، درست کردن کاغذ دیواری و رقابت برسر آذین بندی کلاس ها و مدرسه بر شدت این هیجان ها می افزود. کلاس های رنگی یکی از دانش آموزان دهه شصتی که حالا مادری خانه دار است، می گوید: آن سال ها انگار بیشتر
چرا مشهدی ها خجالت می کشند با لهجه خودشان حرف بزنند؟
/> شادی، 52ساله| پدربزرگم، پدرِ مادرم، تهرانی بود و مادرم با این که مشهد زندگی می کرد، میانه خوبی با لهجه این شهر نداشت. بچه که بودیم، کافی بود یک کلمه مشهدی از دهان مان دربیاید تا مسخره مان کند. حتی گاهی بابت لهجه داشتن دعوا می شدیم! هنوز هم همین طور است ولی من از وقتی تلاش کردم هویت و تاریخ مشهد را بشناسم، با لهجه ام دوست شدم. درست است که مشهدی حرف نمی زنم اما از آن خجالت هم نمی کشم.
خاطره بازی با پسر شجاع و گرگ صحرا | پس از آخرین شناسایی همه به من می گفتند: حاجی، سیدت رو کشتن! | از ...
لاله زار بود. آن موقع هنرستان موسیقی یا هنرپیشگی نبود. مرکز این کارها جامعه باربد بود. بچه هایی هم که از آنجا بیرون می آمدند، کارشان خریدار داشت. من حین کار در تئاتر و دوبله، درس هم می خواندم. البته چند مرتبه هم از دبیرستان بیرونم کردند؛ چون به خاطر زمان های تمرین تئاتر یا کار دوبله، نمی رسیدم به مدرسه بروم. پس از مدتی، جای خودم را باز کردم و ماندگار شدم. ملک آرایی سال 1339 با فیلم گرگ
نوستالژی نوشت افزارهای بی کیفیت / چگونه بازار را از خارجی ها پس گرفتیم؟
کاغذ نمی توان نوشت؛ داستانی بود! پاک کن پاک نمی کرد و بیش تر کاغذ را کثیف می کرد و مدادهایی بود که موقع تراشیدن و نوشتن مدام و مدام نوکشان می شکست و عاقبت چند کلمه بیشتر ننوشته بودند که تمام می شدند. خودکارهایی بودند که نشتی داشتند و جوهر پس می دادند روی لباس و کیف مدرسه و جامدادی بچه ها. روزگارانی بود که داشتن مداد نوکی رؤیایی برای خودش و مداد قرمز افسانه ای بود برای یک نسل و مدادرنگی
فکر می کردم اعلامیه های امام نسخه پزشکی است
احترام زیادی قائل بود. علاوه بر امور مذهبی و دینی در ورزش هم فعال بود و به کشتی علاقه داشت و در این رشته قهرمان مسابقات می شد و چندین مدال و کاپ هم گرفت. نقاش اضافه کرد: عاشق اهل بیت(ع) بود، ایام محرم مراسم سینه زنی می رفت و در برپایی دسته های سینه زنی فعال بود، همیشه به من می گفت مامان من خیلی دوست دارم مدام هیئت برگزار کنم ، با علاقه اش مخالفت نمی کردیم، به خاطر همین بچه های محله را به خانه می
خانواده قاتل از ماجرای قتل غزل می گوید/ از آشنایی با مرد سوری در اینستاگرام تا کشته شدن به دست همسر
خانواده قاتل در حادثه قتل خانوادگی اخیر در اهواز که انتشار فیلم آن بازتاب ها مختلفی را داشت از ابعاد تازه ای از این ماجرا می گویند.
در 14سالگی دوربین دزدیدم و فیلم ساختم/نمی توانم علیه خانواده باشم
خودم را به خواب زده بودم اما حرف هایش را می شنیدم. بعد از آنکه پدرم می خواست برود، مادرم گفت این بچه را با خود ببر آنقدر بچرخان تا خوابش ببرد و بعد او را برگردان و خودت برو. 25 اسفند سال 65، دم عید نوروز بود. وقتی تا جایی رفتیم و برگشتیم از دور دیدیم که شهر در شعله آتش می سوزد. اول فکر کردم کوه آتش گرفته است اما بعد متوجه هواپیماهای بمب افکن شدم. وقتی به شهر رسیدیم، تصاویر عجیب و غریبی را به چشم
قیمت خودرو
سر سوار شدنش با بچه های عموم بحث مان شد و تاب از دست بچه ها رها شد و مستقیم خورد تو سر من و خلاصه دوباره کارم به بخیه زدن و بیمارستان کشید. مصاحبه با مریم معصومی : روز اول مدرسه را یادتان هست؟ چه حسی داشتید؟ روز زیاد خوشایندی نبود ازاین جهت که مادرم می خواست مرا مستقل بار بیاورد. به همین خاطر یادم هست که روز اول مدرسه که هوا خیلی سرد بود مرا مدرسه رساند و گفت که
هرجا از آقای سیفی کمک خواستم، تنهایم نگذاشت +عکس
/> همسر شهید: من خیلی ناراحت می شدم که می گفتند شوهرت برای پول رفته؛ همین الان هم زخم زبان می زنند. من خودم با زن شهید حججی رفته بودم مشهد؛ برای خادم یاران انتخاب شده بودیم؛ بعد گفت خانم سیفی شما انتخاب شدید برای خادمی. بعد از تهران زنگ زدند و انتخاب شدیم برای مشهد. من آمدم، گفتم شما چرا آمدی؟ گفت برای زخم زبان مردم! گفتم شما را چرا زخم زبان می زنند؟ گفت خانم سیفی من وقتی می روم به نانوایی اینقدر زخم
ابراهیم یونسی نویسنده ایی که نوشتن را از زندان آغاز کرد
کردستانی در خاطراتش تعریف می کند: خانواده پدرم همه پشت رو اطلسی بودند بجز من و دو تا از عموهایم -ما یک رو اطلس و یک رو کرباس بودیم. من در پانزده سالگی جز به تصادف به خانه پدرم نرفته بودم و هر بار که رفتم تحقیر شدم- مادربزرگم نمی گذاشت بروم . او در سال 1317 دبستان را به پایان برد و تصدیق کلاس ششم ابتدایی را گرفت و چون بانه مدرسه متوسطه نداشت، بنابراین پدرش او به سقز فرستاد. سال 1320 بود که سیکل
از شهادت دانش آموزان در حادثه 30 مهرماه تا شکل گیری رهبری کاریزماتیک آیت الله مدنی در همدان
رز انقلابی اشاره کرد: بعد از واقعه 30 مهرماه مدیر مدرسه سه نفر از بچه های مدرسه را اخراج می کند محمد نباتی، مهدی فریدونی و یک دانش آموز دیگر. من به عنوان اولین نفر اخراجی به حیاط مدرسه خوانده شدم، مدیر گفت شما با اعلیحضرت همایونی در افتاده اید و اخراج هستید، از چیزی نمی ترسیدم چون چیزی نداشتم که از دست بدهم نهایت این بود که به مدرسه نمی رفتم، مدیر مدرسه هرچه به دهانش آمد آن روز به من گفت، یکی از
برای مهربان تر شدن!
مَنیّت قومی بیافتم و از مصونیت سیاسی خودم سوء استفاده کنم! می توانم جای نوشتن و سرودن به زبان هایی که حاصل امتزاج فرهنگی و ادبی متناسب با خاورمیانه است، یک تک گوی تک محور باشم و برای چیزی که ادبیات نیست بد جور پیراهن پاره کنم! ادبیات نیست چون من و تو را مهربان تر نمی کند! خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در اردبیل- وحید ضیائی: الف) مادر بزرگ را به رسم آذربایجانی ها خانم ننه صدا می کردیم. هفتاد و
رونمایی از 19+1 عنوان کتاب کودک در آبفای استان اصفهان
شد. در این کتاب داستان های برگزیده 28 نفر از کودکان شرکت کننده در دوره آموزشی نویسندگان کوچک در حوزه آب به چاپ رسیده است. روابط عمومی و آموزش همگانی آبفای استان اصفهان با هدف آموزش کودکان و نوجوانان با مبانی نویسندگی و ترغیب آنها به نوشتن داستان های کودکانه در زمینه مدیریت مصرف آب، دوره آموزشی نویسندگان کوچک را با حضور بیش از 40 نفر به صورت مجازی در تابستان سال جاری اجرا کرد. گفتنی است این کتاب در 160 صفحه و قطع رقعی با همکاری انتشارات پیمان دانش منتشر شده است.
مادرم می گفت کاش پسر بیشتر داشتم تا برای دفاع از حرم می فرستادم
زحمت کشید. به قدری فعال بود که مادرم به او می گفت تو آخر خودت را به کشتن می دهی. همسرش نیز همافر بود و زمان حمله به پادگان همسرش را از روی دیوار به بیرون برده بودند و خودش در پادگان مانده بود. در همان ارتش با همسرش آشنا شد و ازدواج کرد. زبان انگلیسی اش خیلی خوب بود. پس از پیروزی انقلاب با آقای مدنی که نماینده بنی صدر در ارتش بود درگیری زیادی داشت. مثلاً آقای مدنی گفته بود خانم ها باید با کلاه به
دوچرخه، خانه ی همه است
را پیدا کنم. بعد در لابه لای صفحاتت کمی شناخته شدم. از این که دیگران می گفتند ئه! پس نیلوفر شهسواریان تویی! ، کلی ذوق می کردم. خوانده شدن آثارم و نیم چه شهرت در آن نیم چه سن و سال، برایم بیش از هرچیز دیگری لذت بخش بود. روزها را به امید رسیدن پنج شنبه می گذراندم. دلم می خواست وقتی بزرگ شدم در بخش حرفه ای ات هم بنویسم و خوش بختانه باز هم دوستی مان را ادامه دادیم. باعث شدی تجربه ی روزنامه
بدون تعارف با خانم معلم مبارز رژیم طاغوت
که در دانشکده بودم بدلیل اینکه تنها کسی بودم که حجاب داشتم خبر ما رفته بود رسیده بود به آقای شهید رجایی در دبیرستان رفاق من رو به عنوان معلم ریاضیات دعوت کردند آنجا هندسه و جبر درس میدادم و آنجا در واقع من با فضایی آشنا شدم که اکثر بچه ها، بچه های خانواده های زندانی سیاسی بودند یعنی او فضا من رو محکم تر کرد در عقیده خودم. مجری: خوب شما یک معلم بودید چه کردید که ساواک عصبانی شد اومد سراغ
بدون تعارف با دانشجوی مبارز
بودم بدلیل اینکه تنها کسی بودم که حجاب داشتم خبر ما رفته بود رسیده بود به آقای شهید رجایی در دبیرستان رفاق من رو به عنوان معلم ریاضیات دعوت کردند آنجا هندسه و جبر درس میدادم و آنجا در واقع من با فضایی آشنا شدم که اکثر بچه ها، بچه های خانواده های زندانی سیاسی بودند یعنی او فضا من رو محکم تر کرد در عقیده خودم مجری: خوب شما یک معلم بودید چه کردید که ساواک عصبانی شد اومد سراغ شما مهمان
فرشته حسینی: می ترسیدند مادر زیبایم را طالبان ببرد / اسلحه دست نگرفته بودم / در خیاطی کار می کردم؛ می ...
شما بگذارم، یک اتفاقی که برای شما افتاده است را واقعا برای خودم ببینم، هیچ وقت دلم نمی آید که اذیت یا ناراحتتان کنم، یا قضاوت تان کنم... من چون خودم خواهر آن سنی داشتم و دارم، آن را که می دیدم حالم خیلی بد می شد و مدام خودم را می دیدم و پدرم را و آن بچه را... و همه اینها را و اینطور بودم که شما چه کشیده اید... دیالوگی در فیلم دارید که می گوید تغییر موقعیت هم نمی توانید بدهید، فرشته حسینی
تکبیر هایی که کارساز شد
نفت بگیریم، دیدیم شلوغ شد ما هم گالن ها را گذشتیم و رفتیم وسط جمعیت. سرباز های خیلی درشت هیکلی بودند. یکی از آن ها من را گرفت، بلند کرد و پرت کرد روی یکی از خودروها. ضربه خیلی بدی خوردم. ولی از این جریانات چیزی به مادرم نمی گفتم، چون من تک پسر بودم و آن ها روی من حساس بودند. یک سال برای کار رفتیم دماوند و همان حوالی دیدیم مردم می خواهند مجسمه شاه را پایین بیاورند. طناب بستیم و آن را
هنر راهی برای بهبود کیفیت زندگی در جامعه مدرن
مادرم نیز از کتابدارانِ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بوده و بعدها که بزرگتر شدم برایم تعریف کرد که در دورانِ بارداری هم طبق معمولِ همیشه برای ساعت ها مشغولِ کتاب خوانی برای کودکان بوده و حتم دارم از دلایل علاقه سرشار من به نوشتن و مطالعه نیز ریشه در همان دورانِ جنینی دارد، آن زمان که ضمیر ناخودآگاه در حال شکل گیری بوده و من، کتاب های بسیاری را با کلام آرام و دلنشین مادرم می شنیدم.