سایر منابع:
سایر خبرها
رویای پدر با شهادت علی تعبیر شد
آرزویش رسید. همیشه در دلش بود، اما به زبان نمی آورد تا دلم نسوزد. امروز می گویم خدا را شکر که علی ام راه حق را رفت. مادر از دو دختر و یک پسر علی گفت: پسرش، امیرعباس را نیز همانند پدرش بزرگ خواهم کرد. به خدا توکل کرده ام و به امام زمان (عج) امید دارم. این راه، راه ماست. اگر هزار بار به گذشته برگردم، باز علی را در همین راه روانه خواهم کرد. در پایان، مادر حرفی زد که همچون وصیتی
عکس جدید و عاشقانه نسرین مقانلو و پسرش آذین در فرودگاه
بازگشته بود بر اثر عارضه مغزی (سکته مغزی) از دست داد. خانم مقانلو در مصاحبه ای اعلام کرد: پسرم چند سال قبل در حادثه ای از ناحیه سر دچار مصدومیت شده و جراحی مغزی کرده بود بعد از آن دارو مصرف می کرد و تحت درمان بود، حتی در آمریکا نیز به درمانش ادامه داد. روز حادثه پس از صرف ناهار به اتاقش رفت تا داروهایش را مصرف و کمی استراحت کند اما دقایقی بعد ناگهان دچار حالت تهوع شد و از هوش رفت بلافاصله با اورژانس تماس گرفتم اما پسرم دیگر در این دنیا نبود.
روایت بازمانده خانواده شهید فیزیکدان ازحمله موشکی؛ مادری که پیکرش نیست
سواری میاد ؟ گفتم بابا جون دیگه نیست اما خودمان می بریمت، بعد هم بی صدا به حیاط رفت، جایی که همیشه با مادرم چای زغالی درست می کردند و بازی می کردند. حرفی نزد، اما اشک در چشمش بود. با گذشت چند هفته از حادثه، پسرم هنوز آرام نگرفته. مدام سراغ همبازی اش زهرا را می گیرد. حرف های ناگفته فاطمه به خانواده اش فاطمه با صدایی بغض آلود ادامه می دهد: اگر می دانستم شب آخر، آخرین دیدارمان
اصغر غلامی؛ شهیدی که بزرگی اش را به "اشلو" ثابت کرد!
و مادر شهید بود. حرکت کردیم تا رسیدیم به روستای قلعه سفید آمدیم تا پدر شهید بی صبرانه منتظر همسنگر و همرزم فرزند شهیدش هست. حاجی پیاده شد یکی از پاهاش کمی لنگ می زد هدیه ای بود که از سال های مقاومتش در جنگ به خدا اهداء کرده بود خودش را به پدر شهید رساند، خم شد و دستان پدر شهید را بوسید پس از آن همه با هم به منزل پدر شهید "اصغر غلامی" وارد شدیم.... همه برسر خوان و عنایت شهید نزول اجلال
مجتبی یازدهمین شهید خاندان ما شد
مجتبی فاصله سنی دارد. شهید فرزند دوم خانواده بود. روزی که مجتبی به دنیا آمد مصادف با پانزدهم ماه مبارک رمضان و تولد امام حسن مجتبی (ع) بود. به همین خاطر اسمش را مجتبی گذاشتیم. اشاره کردید عموی آقا مجتبی هم شهید دفاع مقدس است، در خانواده تان چند شهید دارید؟ مجتبی یازدهمین شهید خاندان علی اکبری است. درکل خاندان مذهبی داریم. شغل پدر مجتبی کشاورزی است و، چون بعد از کرونا پسرم درس
سرداری که در خانه، سرآشپز بود!
العسل شده بود. از فرزند نورچشمی که با جانفشانی در راه خدا، آبرو و عزت داده بود به پدر و مادر. این بار، اما نقش ها تغییر کرده بود. دو دختر جوان در مقابلم نشسته بودند که قرار بود پرچم روایت از پدر و مادر شهیدشان را بلند کنند؛ آن هم فقط یک ماه بعد از واقعه! و الحق، سنگ تمام گذاشتند دختر های بابا و مامان... بیشتر بخوانید شهادت پزشکی از جنس شادی و لبخند! اسراییل لعنتی چه
از علاقه به آرایشگری تا فرار از خانه / قصه دختری که فهمیده نشد + نظر کارشناسی
به گزارش خبرنگار زیرنویس، یسنا با ابروهای در هم گره خورده، اخم، برگرداندن روی از مادر، با بی میلی و قدم های آهسته وارد اتاق مشاوره شد. بعد از معرفی خود با طرح چند پرسش گفت؛چرا برای تصمیمی که برای آینده ام گرفتم، پدر و مادرم باید دخالت کنند؟ چرا باید از آنها اجازه بگیرم؟ آینده ی من برای من است پس خودم باید هدفم را انتخاب کنم! من دوست دارم آرایشگر بشوم!! از درس خوندن متنفر هستم.
صهیونیست ها زهرا 7 ماهه و فاطمه 5 ساله را همراه والدین شان شهید کردند
بورسیه از کشور های خارجی برای تحصیل و اشتغال، در ایران ماند و توان علمی اش را برای پیشرفت و خدمت به وطن به کار بست. شهادت آرزوی همیشگی اش بود و بار ها از خانواده خواسته بود برای شهادتش دعا کنند. گفت و گوی جوان با پدر و مادر شهید محمدرضا ذاکریان را پیش رو دارید. عزت السادات جعفریان (مادر شهید) حاج خانم چه شیوه تربیتی را برای فرزندان تان در خانه اعمال می کردید؟ پسرم اول
آیت الله نعیم آبادی و خاطرات تلخ اسارتِ پیش از انقلاب
انجامش هم به تنها حرف حساب شان یعنی کابل و شلاق ختم می شد! چیزی که مزه اش را آنهایی که نوش جان کرده اند، خوب می دانند! هر لحظه منتظر بودیم که ما را برای بازجویی ببرند. بازجویی هر چند روز یک بار تکرار می شد، با سؤالات تکراری و عمدتاً با شکنجه های روحی. مثلاً یک بار تمام موهای سر من را تراشیدند و موهای جلوی سرم را به اندازه یک کف دست نگه داشتند. لگد می زدند، اهانت می کردند، با ادبیات مخصوص خ
بهشتی در این نزدیکی...
از دست دادن عزیزانشان لباس سیاه بر تن کردند. مراسمی برپاست؛ مداحی با صدای حزن برانگیز می خواند و عده ای سینه می زنند و خانواده های داغدار بر سر مزار عزیزانشان نشسته اند و سوگواری می کنند. مداح از پدر جوانی می گوید که قرار بود عروسکی برای دخترش بخرد اما آن روز هرگز نرسید؛ در همان هیاهو، دخترکم، اشک می ریزد، می پرسم، چه شده؟ با زبان کودکانه می گوید، دلم برای آن دختری می
همسرم گفت این شهادت ها هزینه ظهور امام زمان (عج) است
جوان آنلاین: همه مراسم تشییع و تدفین سعید خیلی قشنگ بود. من جز زیبایی چیزی ندیدم. همه اش قشنگ و دلنشین بود. سعید زیبا رفت، چون زیبا زندگی کرده بود. او عاش سعیدا و مات سعیدا بود. اگر غیر از این می شد، واقعاً به نظام هستی شک می کردم. خدا را شاهد می گیرم که همه چیز درست و زیبا رقم خورد. خیلی از حرف ها را درباره سعید نمی توانم بگویم، چون گفتن شان هزینه دارد. او برای شهادت، تمام قد ایستاد
تنها شهید جنگ 12روزه استان سیستان و بلوچستان را بهتر بشناسیم
مشهد دوره های تخصصی را طی کرده است. پس از آن برای ادامة خدمت به زاهدان مراجعه و در رستة هوافضای سپاه مشغول به کار شده است. بعد از مدت یک سال به هوافضای سپاه مستقر در قشم از توابع استان هرمزگان منتقل شده است. در آنجا یک روز در دریا غرق شده که در آن شرایط با توسل امام حسین ( علیه السلام) به طور معجزه آسایی نجات یافته و خدا خواسته تا او در جنگ با رژیم پلید صهیونیستی به شهادت برسد. محمد پس از مدتی
موشک های ایرانی، کرامت لگدمال شده مان را زنده کردند
، بیدار شود و تابلو را ببیند. گوشه سمت چپ تابلو امضا و نامش را می نویسد: مرام علی. عکسی از تابلو می گیرد و در صفحه شخصی اش منتشر می کند، نامش را می گذارد شب های پرستاره ما. نور زرد تابلو، موشک های ایران است. مرام علی اردنی است. یک مادرِ اردنی. وقتی تابلو را منتشر کرد خبر نداشتیم که فرزند سومش را هشت ماهه باردار است. بعد از خبر رسیدن اولین موشک های ایران به اسرائیل، سه روزِ پشت سرِ هم پای تابلو می
روایت هایی از شهدای حمله تروریستی اسرائیل
نیروهای مسلح کشورمان است. برای انجام یک مصاحبه اختصاصی ساعت ها پشت درب اتاق یک مسئول می ماند تا کارش را انجام دهد و از موقعیت خود استفاده نمی کرد. راه عموی شهیدش را می رفت. متولد 16 آذر 1376 و فارغ التحصیل رشته ارتباطات از دانشگاه علامه طباطبایی بود. ایشان مظلوم و ساده زیست بود. به دوستانش گفته بود کاش روزی مثل عمویم شهید شوم. خبرنگاری که خود خبر شد. || لعیا بغدادی
آرامشم را از دفن همسر و فرزندان شهیدم در جوار امام رئوف دارم
و مادر شهدا، گفت وگویی انجام دهیم که مشروح آن از نظرتان می گذرد. در آستانه چهلمین روز شهادت کشته شدگان جنگ تحمیلی رژیم دژخیمانه صهیونیستی به خاک وطن مان هستیم. این روزها چه به تنها بازمانده خانواده اقدسی گذشت؟ آنقدر سخت که تنها دیدار مجدد آنها در سرای ابدی آرامم می کند . این روزها خانواده ام خیلی مراقبم بودند و هوایم را داشتند. این همه توجه، من را یاد مصیبت های حضرت زینب(س) بعد
آقای صدیقی بزرگوار شرط تقوا را ای کاش همانگونه که بیان می کردند عمل هم می کردند!
حاشیه های بی انت های ستاد امر به معروف و نهی از منکر در سال های اخیر و سیاسی کاری این نهاد در انتخابات و بعد از آن علیه دولت مستقر، نه انتشار اسناد انتقال غیرقانونی و غیرمشروع باغ 1000 میلیارد تومانی ازگل به کاظم صدیقی و پسرانش و نه حتی بازداشت دو پسر صدیقی با اتهامات اقتصادی، نتوانست صدیقی را از تریبون نماز جمعه جدا کند. به گزارش روز نو شاید انتظار می رفت در شرایط بعد از جنگ 12 روزه
روایت سه روز چشم انتظاری مادر در آوار زندان اوین
فاش نیوز - بعد از دو روز گشتن زیر آوارهای زندان اوین به مادر علی گفتند: چند پیکر سوخته مجهول الهویه در پزشکی قانونی است. شاید پسرت جزو آن ها باشد. مادر همان موقع نذر کرد گوسفندی عقیقه کند تا علی جزو پیکرهای سوخته نباشد. خانم و آقای میان سالی سر مزار سربازی نشسته اند. صدای روضه حضرت ام البنین در قطعه 42 پخش می شود و مادر زار می زند. کنارش می نشینم، می خواهم دل به دلش دهم ولی حوصله حرف
لقمه ی مرگبار/ زندگی ام با یک محموله نابود شد!
نرسیده ای. وعده سنگین برای یک بار جاساز دادند. قبول نکردم. با حرف هایشان و اینکه می توانم دستی به سر و وضع زندگی ام بکشم گول خوردم. آخرین بار، لحظه خداحافظی دخترم و پسرم دست تکان می دادند و همسرم با نگرانی نگاهم می کرد. دل به جاده زدم. پس از چند ساعت رانندگی خسته و کوفته در ورودی شهر مشهد پلیس راهمان را سد کرد. من اصلاً نپرسیده بودم و نمی دانستم مقدار این محموله سنگین چقدر است. دیروز در آینه خجالت می کشیدم به خودم نگاه کنم. یک لقمه نان خودت را بخور و کاری نکن که یک عمر نتوانی سرت را بالا بیاوری. لعنت بر رفیق منبع: رکنا ...
حفظ وحدت و همدلی سعادت و پیروزی کشور را عینیت می بخشد
؛ پیامبر اسلام (ص) نیز در این باره فرموده اند: برّ الوالدین افضل من الصلوة و الصوم و الحج و العمرة و الجهاد فی سبیل الله (نیکی به پدر و مادر برتر از نماز و روزه و حج و عمره و جهاد در راه خدا است). وی افزود: امام صادق (ع) نیز فرموده است: من نظر الی ابویه نظر ماقت و هما ظالمان له لم یقبل الله تعالی له صلوة (کسی که به پدر و مادرش به حالت دشمنی و تنفر نگاه کند خداوند نمازش را نمی پذیرد).
ماجرای عجیب پیدا شدن پیکر شهید در اوین
عهده دار شود. مادر از شب قبل از حمله و اصرارش برای نرفتن دخترش تعریف می کند: شب قبل خانه شان بودم. گفتم: مادر جان فردا سر کار نرو! گفت: نه نمی شه، فردا را می رم و بعد چند روزی مرخصی دارم. گفتم: دخترها را ببرم خانه که اگر حمله ای شد نترسند. جواب داد: من زود بر می گردم تا ساعت یک خانه ام و بچه ها خوابند. رفتم خانه خودم. صبح دخترم آمد دنبالم. تعجب کردم. گفت: مامان بیا پایین بیرون برویم. دیدم
به یاد دکتر عباس انواری
میهمان می شدیم شاهد دست ساخته ها و دست ورزی های او بودیم که در اوقات فراغت با حوصله در خانه پدید آورده بود. انواری از ازدواج با خانم فریده سیداحمدیان که بانویی متدین و فاضل و سلیم النفس است، صاحب چهار پسر شد که همه آن ها خوب درس خواندند و خوب تربیت شدند. از این چهار فرزند، یکی از آن ها چند سال پیش در حادثه سقوط هواپیما جان خود را از دست داد و داغی بر دل پدر و مادر نهاد. می توان گفت که
شهید مجید تجن جار ؛ کسی که تا قلب هوش مصنوعی جهان پیش رفت
/> خواهر شهید مکثی کوتاه می کند و می گوید: مجید فقط برادرم نبود؛ هم نَفَس من بود. هرگز میان ما دعوایی رخ نداد؛ نه به خاطر ناتوانی، بلکه چون نیازی نبود. ما رفیق بودیم؛ هم فکر، هم دغدغه، هم دل. بیش از یک برادر، برایم معلم بود؛ معلمی که حتی سکوتش درس داشت. وی ادامه می دهد: وقتی فرزندم به دنیا آمد، از صمیم جان خوشحال شد. یادم هست برایش اسباب بازی می خرید و می گفت: باید باهوش بار بیاید. خودش
محمدجواد تنها ثمره ازدواج بعد 22 سال بود/از خدا طلب صبر می کنم+فیلم
؛ اگر کسی 10 هزار تومان از او می خواست سریع به او می داد و خمس خود را هر سال پرداخت می داد و خیلی با ایمان بود. وی با بیان اینکه ما 22 سال بچه دار نمی شدیم و بعد از 22 سال خدا این فرزند را به ما داد، گفت: خواب فرزند امام رضا حضرت جوادالائمه را دیدم و به همین خاطر اسم فرزندم را محمدجواد گذاشتم. پدر شهید محمدجواد سیفایی با بیان اینکه دلم برای فرزند شهیدم آشوب است، تصریح کرد: دلم برای پسرم خون است؛ چاره ای ندارم و از خداوند طلب صبر می کنم تا بتوانم داغ فرزند شهیدم را تحمل کنم.
نماز جماعت و مجالس دعا را خالی نگذارید
رهبرم انتخاب کرده در پیش بگیرم. برادر کوچکی دارم او را راهنمایی به اصول دینی و رزمی کنید و هر چه سریع تر آن را برای ادامه دادن راه حسین و یاران شهید دیگرش و راه خود من آماده شود. و تقاضایی از خواهران و برادران دارم که نماز جماعت و مجالس دعا را خالی نگذارید، این مجلس ها را باشکوه برگزار کنید و دعایی برای آمرزش من مسکین هم کنید و دعا به جان امام و دعایی به تمام روحانیت مخصوصاً
امین وطن تا آخرین نفس ماند/روایت پرواز شهید عسگری، جان فدایی ایران+فیلم
به گزارش خبرنگار گروه استان های خبرگزاری دانشجو؛ جنگ، هر کجا که رخ بده، زخمش تا سال ها بعد در جان آدم ها باقی می ماند. چه در دل خاک، چه در قاب عکس های خاک خورده، چه در سکوت مادرانی که تنها نشسته اند. جنگ تنها مرز نمی سوزاند؛ خانه ها را می ریزد، آغوش ها را خالی می کند، و گُل هایی را می چیند که هنوز فرصت شکفتن نداشتند. این بار، آتش یک جنگ 12 روزه تحمیلی، گلی از باغ چهارمحال و بختیاری را در
آرزو داشت به دست شقی ترین دشمنان اسلام شهید شود
هستید، سابقه حضور در جبهه های دفاع مقدس را هم داشتید؟ سن من به دوران جنگ قد نمی داد، ولی برادر بزرگ ترم به جبهه رفته بود. سال ها بعد از دفاع مقدس، خدا توفیق داد که بتوانم به جبهه دفاع از حرم اعزام شوم. سال 94 و 97 چند بار اعزام داشتم و جمعاً حدود یک سال در سوریه بودم. پس خود شما از جوان های نسل بعد از جنگ هستید؟ من متولد سال 54 هستم. چند ماه دیگر 50 سالم می شود. زمانی که جنگ
با اضطراب جدایی دانش آموزان چه کنیم؟
مدارس هستند. در این بین والدین مدرسه اولی ها و کودکان پیش دبستانی شرایط سخت تری دارند چرا که باید با مسأله ای همچون جدایی فرزند از خانواده برای حضور در مدرسه مواجه هستند، موضوعی که گاهی برای والدین مسأله ساز می شود. با مشکل ترس از جدایی فرزندم چه کنم؟ خانم حسینی یک پسر به نام ایلیا دارد، ایلیا بی نهایت به مادر وابسته است و تا به امروز نه در کلاسی به تنهایی شرکت
کنکور 1404 با چاشنی پدرانه وزیر علوم؛ روایت شنیدنی از دل داوطلبان
به گزارش خبرنگار آنا، در اولین ساعات طلوع، خیابان های اطراف حوزه ها به طرز محسوسی شلوغ تر از روز های عادی سال است. خودرو ها یکی پس از دیگری کنار پیاده رو توقف می کنند. خانواده ها، اغلب پدر و مادر ها همراه فرزند خود تا ورودی حوزه پیش می روند؛ برخی با آرامش و سکوت، برخی دیگر در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده است. در این ساعات اولیه، گفت و گو های کوتاه میان پدران و مادران غالبا تکراری
جنگ بی دعوت آمد، موشک در جان دخترم نشست؛ آوارگی سایه اش را بر سرمان انداخت/ بلاتکلیفی ادامه دارد...
رفته پدر خانواده ایستاده و به خانه آوار شده نگاه می کند و می گوید به خیالشان فکر می کردند این خانه برای او همسرش تا همیشه پر از آرامش می ماند؛ نمی دانم چگونه خانه را تخلیه کنیم یا مهندس ناظر برای بررسی بیاوریم. ما بعد از حادثه تا زمان آتش بس مدتی در دماوند در خانه یکی از آشنایان بودیم. بیشتر وسایل ما هنوز داخل خانه است. از روز حادثه هم آتش نشانی کمکی برای خارج کردن وسایل به ما انجام