سایر منابع:
سایر خبرها
تفکری که ما نیاز داریم یک تفکر جهادی و یک تفکر انقلابی است/ برخی صحبت های رئیس جمهور تناقض دارد
. نظر شما متفاوت بود؟ نه، نظر من تابع دفتر مبارک بود. به خاطر همین خودم رفتم... شما جز شورا هم بودید؟ بله من هم جز شورا بودم. نظر شما در رای گیری مثل شورا بود؟ می توانید این را بگویید که من این امر را موکول کردم به استعلام کردن. در جمع خودتان قبل از اینکه استعلام کنید نظرها چگونه بود. نظر قاطبه شورا بر ماندن بود؟
ماجرای استقرار کمیته امداد در ساختمان مجلل سوهانک/علت برخی سفرهای خارجی مدیران کمیته امداد
دوره های مختلف حضور شما در خانه نیاز و لازم است. مثلا ما بچه کوچک داریم و شما بخواهید که او را به این طرف و آن طرف بکشید. شما در مقاطعی که می توانید وقت دهید عمل کنید ایشان قراردادی و پیمانی کار کردند و به ضرر ایشان تمام شد. خیلی با هم رفیق هستید؟ بله خیلی با هم رفیق هستیم. شما در کار خانه کمک می کنید؟ کارهای فنی و تعمیراتی را انجام می دهم. مثلا در کارهای
اشتباه سیاسی عزت الله انتظامی کجا بود؟
. بنابراین چیزی که آدم ها را به مقام بزرگی می رساند و آنها را جاودانه می کند فقط حرفه شان نیست بلکه مجموعه ای از عوامل دست به دست هم می دهند، از انسانیت گرفته تا دیگر خواهی و تعهد به اضافه خلاقیت و از همه مهمتر حواس جمعی. این هنرمند در تمام سالهای فعالیت هنری اش که نزدیک به هفتاد سال می شود، حواسش جمع بود چه کاری انجام دهد تا شأن و اعتبارش حفظ شود. شان و احترام زیادی برای کارش قائل بود
خان هایی که رعایا را می کشتند یا در چاه ها حلق آویز می کردند!
. دوره ی مالکی، مالک می گفت پنجاه هکتار راست بشه دیگه نشه. می کاشتیم محصول بیشتر گیرمان می آمد. حالا اسد تمام زمین های سرآبش را کاشته، محمد آقا، رستم، کاووس، قربونعلی- خب موقع چلتوک کاری چطور آب به زمین های پایینی می رسد. میگن بابا آیش بذار، بزار یکسال یه تکه زمینت سر راحت زمین بذاره. امسال آب کمه چشمه دیگه کمر نداره. حال نداره تا حرف زدی میگه دهقان آزادم. دهقان آزاد تو سر تو بخوره. شاه
و خاطراتی که با خود می برم!
برایم شهر ویژه ای بود که آن را مینیاتوری از ظرفیت ها می شناختم و با توجه به ارتباطی که با آن از بیش دو دهه پیش به واسطه فعالیت فرهنگی و رسانه ای پیدا کرده بودم به نوعی خودم را شهروندی از آن می دانستم و به همین جهت بخشی از فعالیت های رسانه ایم با انتشار ویژه نامه های روزنامه معین و پس از آن نشریه خط آخر که پیش از آن پیک آستارا می شناختندش این ادامه یافت تا پس از تجربه مدیرکلی اجتماعی و فرهنگی استانداری
ویدئو جنجالی ازدواج دختر و پسر نوجوان
داشتیم و هم اینکه شوهرم شغل ثابت نداشتند. خودم هم اصلاً در این وادی ها نبودم که به ازدواج فکر کنم. در خانه پدرم وضعیت خوبی داشتم و این طور نبود که بخواهم ازدواج کنم تا یک موقعیت هایی به دست بیاورم. پس چه شد که خودتان و خانواده رضایت دادید؟ [کوثر] همسرم و خانواده اش در طول یک سال آن قدر رفتند و آمدند که پدر و مادرم هم به این نتیجه رسیدند که وقتی کسی در ازدواج آن قدر ثابت قدم است و
سرباز-معلم ایرانی و حامیان جهانی اش
پایانی سال می ماند که هر دقیقه اش به قاعده یک روز سپری می شود. وقتی جلوی میز فرمانده می رسند نایی برای خبردار ایستادن هم ندارند چه برسد که 10 دقیقه به صحبت های فرمانده هم گوش دهند. محمد اما تمام مدت که فرمانده صحبت می کند به فکر باشگاه و خانه است. صحبت های فرمانده که تمام می شود به ترتیب نام اسم ها را می خوانند تا امریه اش را به او بدهند. محمد حتی تصور هم نمی کند که به عنوان سرباز معلم به یکی از
جزئیات 11 روز بازداشت مرضیه هاشمی در زندان های آمریکا
مجبور بودم با غل و زنجیری که به دست و پایم بود، پله های دادگاه را بالا و پایین بروم تا به اتاق دادگاه برسیم. نخستین جلسه دادگاهم برگزار شد. آنها گفتند قرار است دادگاه هیئت منصفه داشته باشد و من متهم به ارتکاب هیچ جرمی نیستم. اما اساساً به عنوان یک شاهد (می خواهند از من استفاده کنند). من فقط با خودم فکر می کردم اینجا چه خبر است. بگذریم، از آنجا به زندان اصلی منتقل شدم که روزهای بعد در آنجا
دعوا های زناشویی را کجا و چه زمانی حل کنیم؟
پنج ساله، در دعوای دوتا آدم بزرگ که دست کم، شش برابر او سن دارند، واقعا کار عاقلانه ای است؟ وقتی والدین، فرزندشان را در اختلاف میان خود دخالت می دهند، کودک فکر می کند که بابا و مامان که دوتا آدم بزرگ هستن، نمی تونن مشکل خودشون رو حل کنن. پس، چه طوری می خوان مراقب من باشن؟ به نظر می رسد تنها نتیجه وارد کردن کودک در جروبحث های زن و شوهری، بی اعتبار شدن والدین باشد. ● شهادت می دهد
ترجمه خوب کم از تألیف ندارد
. بخشی از این مأموریت ها به شهرستان هایی بود که هنوز امکانات چندانی نداشتند، تلویزیون هنوز وارد خانه ها نشده بود و رادیو هم در دسترس همه نبود بنابراین تمام سرگرمی خانوادگی ما به کتاب خواندن ختم می شد و خانه مان همیشه مملو از کتاب و مجله بود. به لطف این شرایط به دوران دبیرستان که رسیدم کتابخوان حرفه ای شده بودم، در همان سال ها بود که ابراهیم گلستان را کشف کردم و با آثار فروغ فرخزاد و جلال آل احمد اُنس
دادگاه خانواده/ زنم در چشمانم نگاه کرد و گفت از تو متنفرم
کرد و گفت: ازت متنفرم، متنفرم، می فهمی چی می گم؟ . با این حرف انگار قلبم را آتش زدند. اصلا توقع نداشتم چنین جمله ای به زبان بیاورد، از کوره در رفتم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد و ... خیلی عصبانی شده بودم و او هم که دنبال بهانه می گشت تا شر بپا کند، بچه را برداشت و به خانه پدرش رفت. سه ربع گذشت، گوشی تلفن همراه را برداشتم و می خواستم به او زنگ بزنم که زنگ تلفن خانه مثل آژیر
بازی سرنوشت/ زندگی زنی که به خاطر تصادف به زندان افتاد
برمی گشتند به خانه برسانم شب خواب ماندم و برای همین هم خیلی دیر راه افتادم داشتم با سرعت می راندم که تصادف کردم شوکه شده بودم بعد از تصادف تاچند لحظه اصلا نتوانستم از ماشین پیاده شوم هیچ کس دیگری هم در خیابان نبود شاید هرکسی جای من بود فرار می کرد ولی من وجدانم قبول نمی کرد. پیرمرد را با سختی بلند کردم،در ماشین گذاشتم و به بیمارستان رساندم ای کاش این کار را نمی کردم و منتظر اورژانس می ماندم بعدا
انقلاب در بهداشت با نفت بشکه ای 6 دلار + فیلم
ته کارخانه های نمک در ابتدا حاضر به این کار نبودند، نهایتاً هم به محض اینکه نمک یددار ساخته شد، این نمک ها را نیز به درب خانه ها بردیم و آموزش دادیم که مردم از آنها استفاده کنند. تمام این اقدامات در شرایط جنگ و شرایط اقتصادی بسیار نامناسب انجام شد و به لحاظ اقتصادی اصلاً قابل مقایسه با الان نبود. به نظرم اکنون بسیار مرفه هستیم. آن زمان "کوپن" داشتیم و اگر آن نبود، مردم از گرسنگی جان ش
اشتباه سیاسی عزت الله انتظامی کجا بود؟
شدت گیرا و پرنفوذ بود را در کمتر کسی دیده ام. البته این موضوع مقداری ژنتیکی بود و برادرش قدرت الله انتظامی هم این ویژگی را داشت. بنابراین چیزی که آدم ها را به مقام بزرگی می رساند و آنها را جاودانه می کند فقط حرفه شان نیست بلکه مجموعه ای از عوامل دست به دست هم می دهند، از انسانیت گرفته تا دیگر خواهی و تعهد به اضافه خلاقیت و از همه مهمتر حواس جمعی. این هنرمند در تمام سالهای فعالیت هنری اش که نزدیک
روایتی متفاوت از هنرمندی که مرگ کسب و کار اوست
محمدی محفوظ در پاسخ به اینکه چرا دنبال سوژه مرگ رفته نیز می گوید: متولد تیر 59 هستم و سه ماهه بودم که کشور درگیر جنگ می شود. کودکی ام به وقت پذیرش قطعنامه و پایان جنگ تا سال 67 به پایان می رسد. کودکی سراسر جنگی من. در تمام سال های کودکی به جای درک کودکی ترس از مرگ، پناهگاه، آژیر خطر و افزایش تعداد شهدا و تصاویر آنها در خیابان های تهران را تجربه کردم. ناپایداری را درک کرده ام و زودتر از همیشه با ایده
درگیری اینستاگرامی با سرقت میلیونی پایان یافت
سرویس حوادث جوان آنلاین: به گزارش خبرنگار ما، چندی قبل پسر جوانی به اداره پلیس رفت و گفت: سه مرد مسلح با قمه و چاقو او را مورد ضرب و جرح قرار داده و مبلغ 37 میلیون و 500 هزار تومان از او سرقت کرده اند. شاکی در توضیح ماجرا گفت: من کار پرداز شرکتی هستم به همین دلیل همیشه مبلغ زیادی پول همراه دارم. امروز قرار بود 37 میلیون و 500 هزار تومان از شرکت که در دست من بود به حساب شرکت واریز کنم، اما به خاطر انجام کاری وقت نکردم و پول داخل کیفم بود. ساعتی قبل با خود
ماجرای استقرار در ساختمان مجلل سوهانک و برخی سفرهای خارجی مدیران کمیته امداد
کنم؟ چه نیازی به اجازه بود. اگر به نتیجه رسیده بودید که فاصله بگیرید و این کار را انجام دهید آن را انجام می دادید؟ ما یک شورایی داشتیم. شورا علاقه داشت امداد در آن مکان باشد. نظر شما متفاوت بود؟ نه، نظر من تابع دفتر مبارک بود. به خاطر همین خودم رفتم... شما جز شورا هم بودید؟ بله من هم جز شورا بودم. نظر شما در رای گیری مثل
سرباز معلم ایرانی و حامیان جهانی اش
زیر نظر می گیرد. بعد نفس عمیقی می کشد. غیرمنتظره فرمان آتش را صادر می کند. بعد از شلیک، یک به یک سلاحشان را روی دوش می گذارند و از کنار دیوار بلند پادگان یک دور می دوند. برای آن ها که روزهای پایانی آموزشی شان است انگار این دور دویدن قرار نیست تمام شود. درست مثل ساعت های پایانی سال می ماند که هر دقیقه اش به قاعده یک روز سپری می شود. وقتی جلوی میز فرمانده می رسند نایی برای خبردار ایستادن هم ندارند
ولایت مداری و بصیرت موجب پیروزی انقلاب شد/ایران قدرت اول علمی و نظامی منطقه است/دشمن در فضای مجازی به ...
هستند؛اگر در فضای مجازی آبروی کسی را می بریم بدین معنی است که مرگ را فراموش کرده ایم. این مقام مسئول ابراز کرد:امروز برخی در بازار به دنبال سودجویی هستند و نان به نرخ روز می خورند؛اگر رعایت حال مردم را کنیم خداوند به مال و کاسبی ما برکت می دهد. وی با بیان اینکه چهل سالگی یعنی کمال و جمهوری اسلامی با وجود تمام مشکلات در این چهل سال دستاوردهای بزرگی داشته است، اظهار کرد: پیچ و خم
مبهوت شدن پدر تهرانی از صحنه وحشتناک در خانه پسر 23 ساله
کردیم. آن روز در خانه نشسته بودیم که برادرم از من خواست به او یک لیوان آب بدهم اما من عصبانی شدم و با لحن تندی به او گفتم خودت پاشو برو آب بیار. من که نوکرت نیستم. این حرف من باعث شد که برادرم عصبانی شود و بعد هم فحاشی کرد. من هم که از فحاشی او ناراحت شده بودم به آشپزخانه رفتم و چاقویی برداشتم. به سمتش رفتم و ناگهان ضربه ای به کتفش زدم، هیچ وقت فکرش را هم نمی کردم آن ضربه کشنده باشد. پدرم با دیدن این
مچ گیری در رختخواب / 2 مرد غریبه با رن شوهردار چه کردند؟
وگوش بسته بودم که چیزی از زندگی مشترک نمی دانستم اصرارهای مادرم باعث شد تا به خواستگاری بهراد پاسخ مثبت بدهم چرا که همه دختران فامیل مادرم در سن کم ازدواج کرده بودند و این موضوع بین بستگان ما مرسوم بود اما از روزی که زندگی مشترکمان شروع شد، احساس می کردم همسرم به من خیانت می کند. در آن روزها همه وجودم سرشار از نفرت شده بود و نمی توانستم با خودم کنار بیایم. به ناچار ماجرا را با مادرم در میان
از رهایی 4 محکوم به قصاص نفس تا مختومه شدن 87 هزار پرونده با اصلاح ذات البین در شورا های حل اختلاف ویژه ...
به گزارش خبرنگار گروه حقوقی و قضایی خبرگزاری میزان، در یکی از روز های زمستانی مهمان ندامتگاه شهرری شدیم تا در مراسم رهایی 4 نفر زندانی محکوم به قصاص نفس حضور پیدا کنیم. زنانی که هریک به شوق زندگی و امید به آینده دوران حبس را می گذراندند و حالا با همت بلند خیرین، قرار است زندگی تازه ای را آغاز کنند. مینا 28 سال دارد، می گوید کابوس مرگ رهایم نمی کرد. هرشب با ترس و دلهره می خوابیدم و هرشب
دادگاه خانواده/ مهریه ام را می بخشم اما پسرم را هرگز
گذاشتن در این پله ها،پله هایی که سرنوشتم را تغییر می دهد. 10 سال پیش هم از پله بالا رفتم و سرنوشتی را برای خودم رقم زدم که پایانش این ناتوانی و عذاب بود. دوستش داشتم و هیچ وقت از عشقی که در دلم بود پشیمان و شرمنده نبودم. صدای سعید برایم زیباتر از هر موسیقی بود و وقتی زنگ تلفن بلند می شد و پشت گوشی می شنیدم که نامم را به زبان می آورد به اوج خوشبختی می رسیدم. مهم نبود اگر پدر و برادرم
ترک اعتیاد/ عهد زن معتاد برای رهایی از زنجیر مواد مخدر
نبودم، خواهر و برادرهای بزرگ ترم هم در دود غوطه ور بودند. بعد از 10 سالگی مادرم پول به من می داد و خودم به خانه ساقی می رفتم و مواد می گرفتم. ساقی گاهی در ازای دادن مواد به صورت رایگان، من را مورد آزار قرار می داد و با وجود اطلاع پدر و مادرم هیچ عکس العملی نشان نمی دادند. رابطه شیطانی و زندگی من با ساقی مواد چند سالی ادامه داشت تا این که سر یک ماجرا از او جدا شدم. وقتی به
سرنوشت عجیب ویرجیل گریسام ؛ فضانوردی که در راه فضا جان باخت
مانده به احتراق موشک، این عملیات به دلیل شرایط نامساعد جوی متوقف شد. ویرجیل گریسام که حدودا چند ساعتی را در کابین کوچک ناو مرکوری سپری کرده بود، مجبور شد به دلیل شرایط جوی سفینه را ترک کند تا پس از استراحت برای ماموریت بعدی آماده شود. در روز بعد نیز به دلیل مشکلات فنی ماموریت این فضانورد متوقف شد، اما سرانجام در تاریخ 21 ژوئیه و در ساعت 07:20:36 موشک ردستون، ناو لیبرتی بل 7 را به همراه ویرجیل
داماد مشهدی مچ عروس 14 ساله اش را همراه 2 پسر جوان گرفت !
زن 14 ساله که به همراه پدر و مادرش برای بهره جویی از خدمات مشاوره ای به دایره مددکاری کلانتری پنجتن مشهد مراجعه کرده بود، در حالی که بیان می کرد تصمیم های اشتباه در زندگی به خاطر ازدواج در سن کم مرا به سوی انتقام کشاند که شاید با مشورت های کارشناسان قابل حل بود، به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری گفت: روزی که قرار شد پای سفره عقد بنشینم و با بهراد ازدواج کنم، فقط 13 سال داشتم. دختری چشم وگوش بس
برای انتقام از شوهرم با یک پسر رابطه تلگرامی برقرار کردم
به گزارش خلیج فارس به نقل از خراسان؛ اما از روزی که زندگی مشترکمان شروع شد، احساس می کردم همسرم به من خیانت می کند. در آن روز ها همه وجودم سرشار از نفرت شده بود و نمی توانستم با خودم کنار بیایم. به ناچار ماجرا را با مادرم در میان گذاشتم، ولی او نصیحت ام کرد و گفت: زندگی مشترک همواره با مشکلاتی روبه روست که گاهی چاره ای جز صبر و تحمل نیست! با این حرف ها آرامش می گرفتم، ولی احساس تنهایی آزارم می
چگونگی رفتار ما وقتی بچه ها اشتباه می کنند
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ؛ به نقل از خبرلنده ، آریا یعقوب زاده در یاداشتی به نکوهش والدین در رفتار اشتباه کودکان پرداخت و نوشت: پسرم با چشم هایی که از شدت ذوق و هیجان حسابی گرد شده بود در را باز کرد و با صدای بلند و نفس نفس زنان گفت: " بابا! بیا ببین بوته ای که کاشته بودیم توت فرنگی داده!" همسرم که با تعجب نگاهش می کرد گفت:" خُب معلومه که وقتی توت فرنگی بکاری توت فرنگی میده مامان