تجاوز معلم خصوصی به دختر 18 ساله پشت کنکوری/ او خودکشی کرد
سایر منابع:
سایر خبرها
مقتل شب سوم محرم؛ اثبات وجود و نحوه شهادت حضرت رقیه(س) + اسناد دقیق و نظر مراجع تقلید
مصیبت خودداری کند، حضرت سید الشهدا(ع) فرمود روضه دخترم را بخوان. ایشان مشغول به ذکر مصیبت حضرت رقیه (ع) شد و من هم گریه می کردم و اشک می ریختم، اما متاسفانه بچه هایم مرااز خواب بیدار کردند ومن هم با ناراحتی از خواب بیدار شدم ومتاسف ومتاثر بودم که چرا از آن مجلس پرفیض محروم مانده ام، ولی دیدن دوباره آن منظره عالی امکان نداشت. همان روز، و یا روز بعد، به همان متخصص مراجعه نمودم. خوشبختانه پس
امانتی را که خداوند داده بود بازگرداندم
یک چراغ علاءالدین وسط اتاقمان روشن بود. آن روز من پشت دار قالی بودم و حسنعلی پای چراغ ایستاده بود و داشت دستانش را گرم می کرد. رو به من کرد و گفت مامان می خواهم بدانم این بنده خدا هایی که بچه هایشان به شهادت می رسند چه می کنند و چه حالی دارند؟ بعد گفت حالا که دارم می روم، فقط یک سفارش دارم. عکسی از فرزندم انداختم، چاپ که شد برایم جبهه بفرستید. چند روز بعد از رفتن حسنعلی به جبهه پسر عمه
قاتل: با جسد همسرم به مسافرت رفتم!
هفته بعد دوباره به دزفول آمده و همراه همسرم و دختر بچه ام بازگشتیم. چند روز تهران بودیم اما همسر و فرزندم به شمال رفتند. شب قبل از جنایت با من تماس گرفت و خواست به دنبالش بروم. به آنجا رفتم و با سوارکردن همسرو دخترم به سمت تهران راه افتادیم. صبح حوالی اتوبان بسیج تهران داخل خودرو دعوایمان شد. تهدید می کرد که باید طلاقش دهم . خیلی عصبانی بود و کمی قرص خورد. بعد یک دفعه چاقویی را ازکیفش بیرون آورد و
برادرم زنم را تحریک می کرد من هم او را کشتم
: برادر شوهرم مرد بسیار خوبی بود و همیشه بیشتر از همسرم مراقب من و دختر کوچکم بود. چرا که همسرم فریدون سال هاست اعتیاد دارد و هر پولی را که به دست می آورد خرج خرید مواد می کند و اگر در این مدت برادر شوهرم نبود نمی دانم چه بر سر من و زندگی مان می آمد. فریبرز همیشه به من می گفت اگر نیاز مالی داشتم به او بگویم. روز حادثه من با برادر شوهرم تماس گرفتم و از او خواستم تا اگر برایش مقدور است برای
تجاوز بازپرس پرونده به دختر 13 ساله متهم
پی بازجویی به رابطه جنسی اش با دختر 13 ساله اعتراف کرده و مدعی شد که پس از مصرف نوشیدنی فکر شیطانی به ذهنم زد و چون پرونده را به خانه برده بودم با خانه متهم تماس گرفتم و از دخترش خواستم برای حل مشکل پدرش به خانه ام بیاید ، او آمد و من دست به این کار زدم که در حال حاضر به شدت پشیمان هستم. کارشناسان پزشکی قانونی پس از معاینه تجاوز و بارداری قربانی را تایید کرده و پس از آزمایش هویت پدر نوزاد که بازپرس بی رحم بود، تایید شد. در حال حاضر رسیدگی به این پرونده آغاز شده و مجرم از کار تعلیق شده است ...
جزییات هولناک از قتل همسر توسط زن خائن/ پای عشق قدیمی در میان بود/ شوهر زن زنده ماند!
ای که کشیده بودم داخل غذا و کیک آفت گیاهی ریختم تا با آن همسرم را به قتل برسانم. وقتی حال سروش بد شد شروع به داد و فریاد کرده و با کمک همسایه ها او را به بیمارستان رساندم و بعد از آن به خانه آمدم و وسایل با ارزش را سرقت کردم. وقتی به سراغ ایمان رفتم و ماجرا را برای او گفتم، او مرا ترک کرد و گفت وقتی توانستی چنین کار وحشتناکی با همسرت بکنی حتماً یک روز هم مرا می کشی بعد هم مرا ترک کرد. با اعتراف زن جوان به دستور بازپرس پرونده، او در اختیار کارآگاهان پلیس قرار داده شد و تحقیقات در این خصوص ادامه دارد. ...
پزشکانی که بی ادعا از جان خویش گذشتند
است. همسر شهید یحیوی: 4 روز بعد از اینکه کرونا گرفتم همسرم فوت کرد دکتر وحید یحیوی الوار متخصص خون و سرطان، سال ها درس خواند و هرگز از تحصیل علم دست نکشید. در این مسیر تخصص گرفت و دیگر جزو پزشکان کارآمد خراسان شمالی به حساب می آمد و قرار بر این بود که بعد از اتمام طرح تخصصی با همسر و دختر سیزده ساله اش در بجنورد کنار هم زندگی کنند، اما کرونا به یک باره در چهل سالگی زندگی تمام
به رنگ عشق؛ اینجا مادرها به عشق علی اصغرهایشان می جنگند
حیدری با سابقه چهار سال پرستاری در بیمارستان های مختلف تبریز با شیوع کرونا از بیمارستان مردانی آذر به امام رضا (ع) مامور به خدمت شده است. او یک دختر 16 ماهه به نام مایسا دارد. شیلد صورتش را بالا می زند و می گوید: نگران نباش، اردیبهشت ماه کرونا گرفتم و دوران نقاهتم نیز تمام شده، الحمدالله دخترم هم فقط چند روز تب کرد و سپس حالش خیلی خوب شد. از او می خواهم تا از روزهای اول شیوع
حضور زوج پزشک شیرازی علیرغم داشتن 2 فرزند 5 و 12 ساله در خط مقدم مبارزه با کرونا
کرد و گفت: وقتی رشته پزشکی را انتخاب کردم قبل از آن با مشکلاتی روبرو بودم چون در محیطی درس می خواندم که کسی فکر درس نبود و در شهری ادامه تحصیل دادم که پزشکی یک رویای دست نیافتنی بود و حتی معلم دبیرستان درست و حسابی هم نداشتیم اما با هر زحمتی بود بالاخره در سال 1371 دیپلم کاردانی گرفتم و رفتم رشته مدارک پزشکی آنقدر ناشی(نابلد) و محروم بودم که کسی برایم تعیین رشته نکرد، دانشگاه که رفتم و یک ترم درس
وقتی مدافعان سلامت البرز با لباس احرام به طواف بیماران کرونایی رفتند/مرگبارترین پاندمی قرن هم شرمنده ...
تخت را اشغال کنم، دخترم علی رغم اینکه گرافیک خوانده بود امور پرستاری را یاد گرفته بود و از من مراقبت می کرد. دو هفته مرگ را به چشم دیدم، خیلی دردناک بود، باید از دو فرزندم جدا می شدم، نفسم در نمی آمد و احساس می کردم ذره ذره همانند باتری موبایل انرژی ام را از دست می دهم. سردردهای فوق العاده وحشتناک داشتم. تجربه حضور در بیمارستان های مختلف را داشتم، به همکارانم گفته بودم که این
بیوگرافی الهه حصاری!+عکس
/> الهه حصاری، اتفاقا بعدش متوجه شدم یوگا اصلا ورزش آسانی نیست، اما من استاد خوبی داشتم، دوره های این رشته را گذراندم و مدرکم را در این زمینه گرفتم. برای اینکه بتوانی در یوگا مربیگری کنی ابتدا باید دوره های آمادگی جسمانی را بگذرانی. البته برای اینکه در هر رشته ورزشی مربی شوی باید این دوره را ببینی و مدرکش را بگیری. من این دوره را گذراندم و بعد ایروبیک را انتخاب کردم و بعد از آن هم
از مستندسازی تا نویسندگی
خواهد در مسجد همراه دوستانش فیلم ببیند. مادر با لبخند یک تومان را بین دست های کوچکش جای می دهد. پسرک در یک چشم به هم زدن خودش را به مسجد محله می رساند. روز نمایش فرا می رسد. از یک ساعت قبل او و دوستانش در مسجد حاضر می شوند. اینکه قرار است با جماعت فیلم ببینند به وجدشان آورده است. ذوق زده منتظر می شوند تا فیلم شروع شود. رفته رفته به جمعیت حاضر در مسجد اضافه می شود. صدای همهمه و گاه گریه بچه های
خوش رویی و خیرخواهی صفت بارز حاجی ناصر حسینی بود
خانه پدری بودم، چندین بار به خوابم آمد و وقتی ازدواج کردم و فرزندم به دنیا آمد، خواب دیدم که پدرم به در منزل ما آمد و فرزندم را بوسید و به دستم داد. موقع خداحافظی پدرم به مدرسه ام آمد و به آموزگارانم سفارش کرد که دقت کنید فرزندم درس خوان باشد. یادم هست که در کودکی هم که پیش ملا می رفتم و قرآن را یاد می گرفتم. یک روز ملا مرا کتک زد و من به مادر و پدرم گفتم و پدرم دست من را گرفت و به درب
اخلاق در جامعه به شدت افت پیدا کرده است 31 مرداد 1399 ساعت: 01:5
البته به کلاس زبان می رفتم و بعد دو سال خدمت سربازی را طی کردم. سپید: چرا و چگونه امریکا را انتخاب کردید؟ برای رفتن به امریکا آماده شدم که خودش داستان مفصلی دارد. در آن زمان بلیت هواپیما گران و بهای آن حدود پنج هزار تومان بود که برای تامین آن با مشکل روبه رو بودم. لاجرم با یک هواپیمای ارتشی که ملزومات نظامی حمل می کرد و مجوز پرواز با آن را یکی از دوستان پدرم فراهم کرد و پنج شش روز با
اکبری:بازی کردن در لیگ والیبال پرتغال برایم جالب است
/> والیبال ایران در چند سال گذشته نتایج بسیار خوبی را گرفته است و جایگاه خوبی در ایران دارد و همه این ها حاصل زحمات و برنامه ریزی و سرمایه گزاری های چندین ساله رییس فدراسیون والیبال ایران و زحمات مربیان بادانش و کاربلد و تلاش های فراوان بازیکنان بزرگ و مطرحی مثل سعید معروف و میلاد عبادی پوروامیر غفور و محمد موسوی و.. به دست آمده است.
وقتی امام حسین (ع) آقای گوینده را شفا می دهد/ آرزوی بهروز رضوی برای رفتن به کربلا + فیلم
محرم از سایت باشگاه خبرنگاران جوان تقدیم شما می شود، در اولین برنامه خود میزبان بهروز رضوی گوینده و دوبلور رادیو و تلویزیون است که در ادامه صحبت های او را می بینید. کد ویدیو دانلود فیلم اصلی چه کسی برای اولین بار شما را به مجلس امام حسین (ع) برد؟ 3 الی 4 ساله بودم که مادر مرحوم من در روز عاشورا من را به غرفه ای که در میدان میرچخماق یزد بود، برد
خون بس: حراج عمر زن بی گناه برای نجات مرد گناهکار!
میره هم دعوا میشه بین خانواده ها. 12 سالم بود که پا خون رفتم روزی که فهمیدم خون بس چیه و من پا خونی ام، دوم دبستان بودم، بعد از اون روز هیچ وقت نتونستم شاد باشم، بازی کنم و حتی خوب درس بخونم، حس می کردم با همه دختر ها فرق دارم حس می کردم مثل یه شی معامله شدم، فکر می کردم همه در مورد من حرف می زنند. هر وقت بچه های زن بابام به من زور می گفتن و کتکم می زدن از ترس اینکه توی دعوا های
دختر خوانده ای که پدرش را عاقبت بخیر کرد + تصاویر
ایران شب های احیای سال 95 کنارم بود. مشغول آماده کردن سحری ماه رمضان بودم و قرار بود روز یک شنبه به سوریه برود. گفت خانم بیا اینجا بنشین. متوجه شدم حرف مهمی دارد. گفتم می خواهی وصیت کنی. گفت می دانی که من مثل حبیب بن مظاهر حالا حالا شهید نمی شوم، ولی می خواهم چیزی بگویم. شروع به وصیت کرد. بعد از شنیدن حرف هایش دگرگون شدم. اینطور نبود اشک بریزم، روی اعتقادم محکم بودم، اما دلم یکهو ریخت. گفتم آقا مهدی
بازی همایون ارشادی در فیلم آخرین سیاره!+عکس
اصلا ربطی به مطرح و معروف شدنم نداشت در سریال زخم ایفاگر نقش پدر لیلا اوتادی بودم،به دلیل اینکه دختر من و خانم اوتادی هر دو تقریبا در یک سن و سال قرار دارند با این نقش ارتباط زیادی برقرار کردم چرا که در الگوگیری های روابطم ناخود آگاه به نقش پدرانه خودم در خانه رجوع میکردم و رفتار پدرانه با دخترم را از ذهن میگذراندم، فکر میکنم همین موضوع هم باعث شد که این رابطه پدر و دختری، باورپذیر از کار
زنانی که با قاب هایشان زندگی می کنند
خوبی داشتم و مورد حمایت قرار گرفتم، گاهی پیش می آمد که روزنامه های تهران عکس هایی که گرفتم را می خریدند و همین باعث شد که شوق و شعف زیادی داشته باشم بعد از مدتی به خبرگزاری ایسنا قزوین دعوت شدم و همچنان در ایسنا مشغول به کار هستم. خلج: در دوران دانشجویی برای اینکه بیکار نباشم و بتوانم بخشی از هزینه های تحصیلم را خودم تأمین کنم به ذهنم رسید که عکاسی را به صورت حرفه ای دنبال کنم یک روز د
آرزوی بزرگ سمیه؛ هر روستا یک کتابخانه
دسترسی داشتم و بعد کتابخانه تعطیل شد. کسی هم برای راه اندازی مجدد آن کاری نکرد. درسم که تمام شد وارد دانشگاه شدم. از آنجایی که به شدت به معلمی علاقه مند بودم، تصمیم گرفتم معلم شوم. برای همین چند سال خرید خدمت معلم بودم و به تازگی در آزمون قبول شده ام. فکر می کردم حتماً باید معلم شوم و بالاخره معلم هم شدم. در همان ایام بود که انجمن حامی برای معلمان کلاس هایی را در پلان برگزار کرد؛ یکی از این کلاس
مجبور شدم از تئاتر به اینستاگرام بروم
طور کل من زندگی عجیب و غریبی داشتم. وقتی تصمیم گرفتم که به سربازی بروم، خیلی اتفاقات در زندگی ام رخ داده بود و خیلی ریلکس در حال زندگی کردن بودم. در انتخابم برای رفتن به سربازی خیلی فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم که با وجود این شرایط به خدمت بروم. در طول خدمت اصلاً شناخته شده نبودم، ولی به نویسندگی و بازیگری فکر می کردم و تمام تلاشم در جهت این بود که بتوانم کار کنم. وی ادامه داد: با
تجربه شیرین عکاسی در کابل
در یکی از روز های نیمه دوم فروردین 1390، همین طور که داشتم صفحات روزنامه را ورق می زدم، چشمم به آگهی جهاد دانشگاهی مشهد افتاد که از آغاز ثبت نام کلاس های عکاسی برای ترم بهار خبر می داد. همیشه دوست داشتم با دوربین عکاسی و دنیای عکس که پر از راز و هیجان است، بیشتر آشنا شوم. سر کلاس های استاد گیلانی فر چیز های زیادی یاد گرفتم و مثل کودکی که تازه راه رفتن یاد گرفته است، دوست داشتم زودتر و در عالم
هر چقدر که اطلاعاتم نسبت به اسلام بیشتر می شود، بیشتر تشنه یادگیری می شوم
می شوم. برای همین، یک روز تصمیم گرفتم یک قرآن بخرم و شخصا آن را بخوانم. یادم می آید که وقتی برای اولین بار شروع به خواندن کردم، فهمیدم که قرآن حق است. با این حال، کمی زمان برد تا آمادگی روحی لازم را برای تغییر دین پیدا کنم. پیش از آنکه نسبت به درست بودن تصمیمم یقین حاصل کنم یک سال به کسب آگاهی بیشتر از اسلام و آشنایی با تجربیات سایر تازه مسلمان ها سپری شد. من با یک عالم دینی در تماس بودم ولی برای
زندگینامه “شهاب حسینی” سوپر استار سینمای ایران+تصاویر
قصد ازدواج نداشتم تا این که روزگار ما را در برابر هم قرار داد. به او پیشنهاد آشنایی دادم اما همسرم هیچ اعتقادی به اینگونه دوستی ها و آشنایی ها نداشت و گفت:اگر کسی واقعا عاشق است و تمایل قلبی برای رسیدن به دختر مورد علاقه اش دارد، باید در این راه صادقانه گام بردارد و بنابراین موضوع را با خانواده ام در میان گذاشتم و مصمم به ازدواج شدم. دیگر تکه دوم زندگی ام را پیدا کرده بودم. بعد از صحبت های اولیه و رس
شکوفه های درخت نارنج
نیس. هی رفت و هی اومد؛ ولی ما جواب مون همون جواب اول بود. اما بابات پاش رو کرده بود تو یه کفش که، الّا و بِالله، باید این وصلت سر بگیره. - : خب بعدش! ... بعدش چی شد؟ ... . - : اَمون از دست تو دختر! یعنی چی بعدش، بعدش؟ بعدش این که سیزده ساله بودم که سر سفره نشستم و شدم زن جهانگیر! همین و ختم کَلوم! مادر آهی کشید و به پیازهایی که پوست کَنده بودم، خیره ماند؛ سپس، بعد
خبرگزاری حوزه گزارش می دهد: پیوندی با شاهدانی آسمانی/ ازدواج زوج جهادگر برسر مزار شهدای گمنام
جهادی آقا درمورد من پرس وجو کرده، از سمت مسئول جهادی خواهران حرف هایی زده شد اما قبل از اینکه مرحله به دیدار و صحبت برسد مبتلا به کرونا شدم ، روز هفتم فروردین ماه بود که احساس تب و لرز داشتم و موقع تنفس قفسه سینه ام درد می کرد و از نظر گوارشی بهم ریخته بودم که بعد از سی تی اسکن متوجه شدم که ریه ام درگیر شده است . سختی بیماری کرونا یک طرف و اجبار به ترک بیمارهایی که به او عادت کرده بودند
آرفی: اگر پرسپولیس در آسیا حذف شود، دوست دارم استقلال قهرمان شود
که باشگاه پرسپولیس بعد از 10 سال هنوز پول مالیاتم را نداده است. *مردم ایران فوق العاده مهمان نواز هستند ولی در فوتبال ایران جز بی احترامی چیزی ندیدم. *هرجای دنیا که بروم از کشور شما و مردم مهربان ایران تعریف می کنم. *در پیام مشهد که بودم جز خداداد کسی انگلیسی بلد نبود، به همین دلیل مجبور شدم فارسی یاد بگیرم. *استعداد یادگیری زبان را داشتم، بدون معلم فارسی را آموختم.
روزی که شجریان به خانه ما آمد رواق منظر
آموزش است. کاغذهایم را مرتب کردم و به سرعت شروع به تندنویسی کردم. آن روز اگر اغراق نکنم، پنجاه شصت صفحه ای نوشتم. چشم هایم محو صحنه و آوازهای او بود و دست هایم به روی انبوهی از کاغذ می لغزید . روز بعد نیز با همین داستان گذشت. تمام شب بیدار بودم و نوشته ام را به شکل گفت وگو تنظیم کردم. آن وقت ها خبری از لپ تاپ نبود . همین تندنویسی بود که افتخار آشنایی را نصیبم کرد. همه صفحات را نگاه کرد
طمع و طعمه// اطلاع رسانی یزد
بالا برود و درب را به رویم باز کند و بعد با پارچه ای که از قبل تهیه کرده بودم صورتم را پوشاندم وارد اتاق پیر زن شدم بیچاره خیلی ترسیده بود با ترس و لرز از من خواست که دست ازسرش بردارم ولی نمی دانم چرا دلم همانند سنگ شده بود. با سیم چینی که به همراه داشتم با زور و تهدید النگوهایش را از دستش در اوردم و سریعا از محل متواری شدم بعد از بیست روز که برای فروش النگوها به بازار زرگری رفتم توسط پلیس