سایر منابع:
سایر خبرها
دام پسر داروفروش برای دختری که می خواست لاغر شود
پول ها و طلاهایم را دزدید. او چند روز مرا در این اتاقک زندانی و از من سوءاستفاده کرد تا اینکه یک روز که از باغ خارج شده بود، به سختی طناب دست و پایم را باز کرده و از آنجا فرار کردم. اما به دلیل تزریق آمپول بیهوشی بی رمق بودم و وقتی خودم را به کنار جاده رساندم از هوش رفتم. پس از آن متوجه شدم که خانواده ای مرا نجات داده و به بیمارستان منتقل کرده اند. دختر جوان می گفت که داروهایی که ایرج به
شهیدی که در سردخانه زنده شد! +عکس
خونی را که بر روی دست راستم سُر می خورد حس کردم و چند دقیقه ای به حالت نیمه بیهوش سرم روی فرمان ماشین افتاد و دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه به خود آمدم و ماشین را بر لبه پرتگاه دیدم. همه توانم را در دستم جمع کردم تا بتوانم در ماشین را باز کنم، اما نمی شد که نمی شد و تازه متوجه شدم که دست ها و پایم تیر خورده و خونریزی شدید برایم هیچ قوتی نگذاشته است، به هر سختی بود خودم را کشان کشان از ماشین
تعبیر سارا قمی از دوران ملی : روزهای سخت، طاقت فرسا و شیرین
جزو بازیکنان اصلی قرار گرفتم. تا سال 90 در پست تخصصی ام که مهاجم بود، بازی کردم اما چون در پست هافبک چپ بازیکن کم داشتیم، از سال 90 در این پست قرار گرفتم و شاید به همین دلیل است که آمار گلزنی من پایین آمد. علاوه بر این با 53 بازی، بیشترین بازی ملی را دارم. ساعت ها توی خودم بودم و اشک ریختم فوتبال ما در این سال ها بالا و پایین، کم و کاست و خوب و بدی زیادی داشت. سختی های زیادی
جسد زن گمشده در چاله کاوشگران گنج
. ساعت 3 و نیم روز جمعه بود که مشروب خوردم و حال درستی نداشتم، به سراغ شهلا رفتم که روی تخت خوابیده بود. با سیم شارژر تلفن همراهم او را خفه کردم و رفتم. کجا رفتی؟ به خانه خودم در خیابان نظام آباد رفتم و تا ساعت 6 خانه بودم و مدام با خودم فکر می کردم خواب دیده ام و توهم کشتن شهلا به من دست داده و شهلا زنده است. به تلفن همراهش زنگ زدم، اما او تلفن را جواب نداد و همین بیشتر مرا ترساند
مدهنی: فقط شغل می خواهم که هزینه خودم را تامین کنم/ صالحی امیری گفت پیگیر کارم خواهد بود
تامین معیشت زندگی اش مجبور به دست فروشی شد، عنوان کرد: وقتی با طلای جهان از مسابقات نوجوانان برگشتم، در مسابقه انتخابی تیم ملی جوانان پنجم شدم، ولی با این حال مرا به اردوی تیم ملی دعوت کردند. به خاطر حضور در اردوهای تیم ملی نتوانسته بودم در امتحانات مدرسه شرکت کنم و هرچه تلاش کردم و از فدراسیون نامه بردم که در اردوی تیم ملی بودم، قبول نکردند. مدهنی ادامه داد: چون درخصوص درسم دستم به جایی
90 دقیقه بمباران/شهری که وقت نکرد آخ بگوید!
اتفاق افتاد و قبل از اینکه بخواهم به آسمان نگاهی بیندازم به آنور حیاط پرت شدم. موهایم از زیر روسری بیرون ریخته و درِ حیاط باز بود! زنان همسایه زیر بازویم را گرفته بودند تا کشان کشان از زیر خاک و سرب بیرونم بکشند، سرم گیج میرفت، اما وقتی داغی خون از پیشانی به صورتم چکید خودم را از دستشان بیرون کشیدم، زنان داد و فریاد می زدند که مگر عقلت را از دست داده ای منیژه؟ اما گوش من بدهکار نبود
روایتی از فعالیت ضد رژیم طاغوت تا پشتیبانی مناطق جنگی در دفاع مقدس
بودم علاقه زیادی به فعالیت های بسیج داشتم و بدون چشمداشت مالی به فعالیت جهادی خود در بسیج ادامه دادم و پس از مدت ها فعالیت جهادی، در بسیج استخدام شدم و در زمان جنگ هشت ساله دفاع مقدس کمک و پشتیبانی برای مناطق جنگی از مهمترین فعالیت های خواهران بود که با اعلام آمادگی خواهران پخت نان، شستن لباس ها و پتوهای رزمندگان، بسته بندی مواد غذایی، بافت شال و کلاه و ژاکت و نوشتن نامه ها و متن هایی که به رزمندگان
تفکر انقلابی و بسیجی باعث پیشرفت کشور شد / قبل از انقلاب اجازه فکر کردن به ما نمی دادند
دلایلی دو تاریخ تولد دارم . تحصیلات دبستان و دبیرستان را در گرگان و دبیرستان استرآبادی گذرانده ودر رشته ریاضی فارغ التحصیل شدم. وی ادامه داد: قبل از انقلاب در سال 54-55،موقع برای اعزام به سپاه دانش شرکت کردم و قبول شدم اما شرایط خانوادگی اجازه نمی داد بروم ، با وجود اینکه در خانواده مذهبی و نسبتا متوسط بودم و پدر هم کشاورز بودن و هم کامیون داشتند ، بالاخره سال 55 خدمت سربازی رفتم.
این ماسک است یا پرده توری؟!
. تازه این من هستم که موضوع را جدی می گیرم. خیلی ها فکر می کنند همین که یک ماسک روی صورتشان است خیلی هم خوب است. من که خودم مانده ام دیگر از کجا ماسک تهیه کنم؛ از داروخانه و سوپرمارکت و کنار خیابان ماسک خریده ام؛ همه هم بی کیفیت. تازه اوایل کار به نظرم بهتر بود و چند باری از همین داروخانه ماسک خوب خریده بودم. دختر جوان اما مشکل ماسک های بی کیفیت را جور دیگری حل کرده: راستش من آن قدر ماسک بی
مادرم را من کشتم!
، سه برادر و عروس ها و بچه های برادرش است، به اضافه مادر. اسم مادر را که می آورد صدایش به وضوح می لرزد. هر سال تولد پسرم را تهران می گرفتیم. امسال گفتیم کروناست نمی شود میهمانی گرفت، تصمیم گرفتیم همه خانواده را ببریم ویلای شمال و آنجا یک جشن خانوادگی بگیریم. پیش خودم گفتم همه مدت هاست از تهران بیرون نرفته اند و این فرصت خوبی است. پسر من امسال 10 ساله شد، اما این تولد به کام مان زهر شد
دردسر کاهش وزن برای دختر نقاش
که پیدا کرده بودم با شاهرخ تماس گرفتم و داروی جدید خواستم. او هم گفت تهران نیست و آدرس باغی در اطراف تهران را داد. او گفت برایش کار پیش آمده و مجبور است چند وقتی تهران نباشد، بعد هم گفت مقدار زیادی پول ببرم تا داروی کافی بخرم. من هم با قرض توانستم 10 میلیون تومان طبق خواسته شاهرخ به صورت نقدی با خودم ببرم. اما وقتی که وارد باغ شدم، شاهرخ مرا در اتاقی زندانی کرد و پس از کتک زدن پول و طلا و گوشی
بدون دوچرخه، هرگز!
مقصد رسیدم؛ مصاحبه طولانی را به همراه دوستان انجام دادیم و حدود ساعت 2راهی خانه شدم. فرصت مناسبی داشتم برای پیاده روی و واقعا دلم تنگ شده بود برای راه رفتن. بعد از حدود 20دقیقه پیاده روی به پل سیدخندان رسیدم و سوار تاکسی شدم. اینجا بود که یادم آمد حدود 10 ماه است سوار تاکسی خطی نشده ام. همین تاکسی های زردرنگ که دوستان و همراهان همیشگی ما در شهرند. نفر دومی بودم که روی صندلی عقب می نشست و با
چنگیز جلیلوند درگذشت خاموشی حنجره طلایی دوبله ایران
نیکلسون ، جان وین و ... صحبت کرده است. جلیلوند در مصاحبه ای درباره جلای وطنش گفته بود: من فکر می کنم این بیست سالی که این جا نبودم، بیست سال خواب بودم و بعد از بیست سال دوباره بیدار شدم و چشم ام را باز کردم دیدم ای وای! من جایی نبودم، این ها که بوده همه اش تو خواب بوده. من الآن توی وطن خودم هستم و دارم لذت می برم. از رانندگی اش لذت می برم، از کارش لذت می برم، از آدم هاش، از خیابان هاش از خاک اش از
چنگیز جلیلوند: با همه کاستی های اقتصادی سال های اخیر ایران بهشت است
ای ها (ریچارد بروکس) بسیار علاقه مندم به صورتی که در زمان دوبله فیلم خانواده ام را نیز به استودیو بردم تا کارم را از نزدیک ببینند. من صحبت کردن به جای پل نیومن را با فیلم کسی آن بالا مرا دوست دارد (رابرت وایز) شروع کردم و تا زمانیکه در سال 1358 از ایران رفتم تمامی فیلم های پل نیومن را دوبله کردم. چنگیز جلیلوند و استاد منوچهر اسماعیلی در یک قاب چرا در پدرخوانده به جای
کارآفرینی برای رها شدگان و رانده شدگان از جامعه
شعار سال: من بیزینس را اینجوری یاد گرفتم. آن روزها وقتی سرمایه مان را از دست می دادیم، باید می رفتم واکس می زدم تا یک ماه، تا سودش بشود 10تومان، بلکه دوباره بتوانیم 10 تا روزنامه بخریم. واکسی بودم، روزنامه می فروختم، ولی زیبا ترین کاری که به آن افتخار می کنم فروختن بلیت فیلم شعله توی بازار سیاه بود! من شب می رفتم با پتو جلوی سینما آریا می خوابیدم تا صبح بلیت فیلم شعله را پنج تومان می
من مالک اولین خاور مشهد هستم
سابقه هم بودم. مادرم می ترسید بلایی که سر دو پسرش آمده سر من هم بیاید برای همین فکر می کرد اگر داماد شوم دست از سرم بر می دارند و من را به سربازی نمی فرستند. از آن سال سرباز فراری محسوب می شدم. با این حال در بازار سرپوشیده خیابان چهارطبقه در کفاشی شیک به گیوه دوزی می پرداختم. حق حساب می دادم تا من را به سربازی نبرند. خاطرم هست صاحب کفاشی شیک، مردی عشق آبادی و کمونیست بود. یک بار مخالفان کمونیسم به
داگلاس استوارت، برندۀ جایزۀ بوکر امسال، و دیگر نامزدهای جایزۀ بوکر از کتاب هایشان می گویند نگاهی به ...
تا این رمان را بنویسم، چون دنیایی که داشتم می آفریدم برایم بسیار آرامش بخش بود. عاشق وقت گذراندن با این شخصیت ها بودم، حتی شرورترین حرامزاده هایشان. نمی خواستم ایامی که با آن ها می گذرانم به پایان برسد. نامزد شدن در جایزۀ بوکر همه چیز را عوض کرد. دروغ نگویم، واقعاً شگفت زده شدم. بعد از آرام گرفتن شوک این خبر، عمیقاً احساس قدردانی می کردم. فوق العاده است که یک دهه کار من تأیید شده است. اما از آن مهم
جای پیامبران در فیلم های خارجی حرف زده ام / روزه روح هنرمند را جلا می دهد
ها برقرار خواهد بود. روز گذشته، دوم آذرماه، بار دیگر هنر این سرزمین دچار فقدان صدایی دیگر شد که صاحبش را حنجره طلایی می نامیدند. استاد چنگیز جلیلوند، خالق صداهای مارلون براندو و پل نیومن بعد از چند روز دست و پنجه نرم کردن با بیماری منحوس کرونا چشم از دنیا فروبست. او ششم آبان در شیراز متولد شد. فعالیت هنری اش را در سال 1336 و با تئاتر در کنار ابوالحسن تهامی آغاز کرد. پس از انقلاب
حسین پورحمیدی: از باخت استقلال به فولاد تعجب کردم
خبرورزشی / لیگ برتر ایران ؛ حسین پورحمیدی دروازه بان قرضی استقلال که به آلومینیوم اراک پیوسته از باخت تیم پیشینش اظهار تعجب کرد. چه شد که از آلومینیوم سر درآوردی؟ با حضور دو دروازه بان خوب در استقلال حس کردم دیگر به هیچ عنوان به من بازی نمی رسد. من سال قبل هم کاملاً نیمکت نشین بودم و یک بازی هم نکردم. تازه آن زمان آقا رشید (مظاهری) هم نبود. برای همین وقتی در روزهای آخر نقل و
ماجرای جالب حضور 3 ماهه جانباز دفاع مقدس در زایشگاه
بناب هستم. قبل از اینکه بخواهم به جبهه بروم برادر کوچک تری داشتم 13 ساله؛ که با دستکاری شناسنامه به جبهه رفته بود. ایشان - حسین کریم اقدم- عاقبت در عملیات کربلای 5 به درجه رفیع شهادت رسید. من هم در ذهنم این موضوع بود که چرا برادر کوچک ترم به جبهه رفته و من هنوز توفیق حضور ندارم برای همین در سال 1361 قبل از عملیات خیبر در خدمت رزمندگان اسلام بودم و به جبهه اعزام شدم. سه راهی خرمشهر در
چنگیز جلیلوند به روایت چنگیز جلیلوند / از "طوقی" تا لذت "ریچارد برتون" بودن
کار دوبله بودم و عاشقانه این کار را دوست داشتم و ترک کردنش هم مثل این بود که یک چیزی را که به آن اعتقاد داشتم از بین رفته باشد و خیلی ناراحت بودم، یک وقت شغل، آدم را کنار می گذارد و یک وقت خود آدم، شغل را کنار می گذارد، من موقعی که کنار رفتم هیچ عیب و ایراد و مسئله خاصی نداشتم و خودم شغلم را مجبور شدم کنار بگذارم. با بازگشت به اینجا با فیلم “عصر روح” شروع کردم که به جای لیام نیسن حرف زدم، حتی فکر
از تحصیل در آمریکا تا جدایی نادر از سیمین
داشتم هم به هم ریخت. بالاخره دوباره دوبله مرا بلعید و به سمتش کشیده شدم به طوری که در این چند سال حدود 600-700 فیلم بزرگ را صحبت کردم. جلیلوند گفت: اما برگشت من به تئاتر خیلی تعجب آور است. هنوز خودم باور نمی کنم که دارم این نقش را بازی می کنم شاید دچار همان فراموشی کاراکتر نمایشی ام شده باشم! باید این را بگویم که در این سال ها از من برای بازی در تئاتر زیاد دعوت می شد اول که به هیچ شکلی وقت
اعتیاد به شیشه، فرجام اعتماد دختر چاق به داروساز قلابی
هنوز به وزن ایده آل نرسیده بودم که تصمیم گرفتم از ایرج داروی لاغری بخرم. مقداری دارو از او خریدم و به خانه مان رفتم و طبق دستور او مصرف کردم که خیلی زود چند کیلویی لاغر شدم، اما خبر نداشتم که ایرج به من مواد مخدر شیشه فروخته و مرا معتاد کرده است. دو روز قبل که موادم تمام شد 10 میلیون تومان پول برداشتم و به خانه باغی که ایرج آدرسش را داده بود، رفتم تا مواد بخرم. ایرج وقتی در را باز کرد با چوب دستی
تارتار: ما علامتی برای اتلاف وقت نداریم / مایل به تعطیلی لیگ هستیم
. نیمه اولی که حدود 25 دقیقه بود. با شروع نیمه دوم تغییراتی داشتیم و خدا را شکر یک ضربه پنالتی نصیب ما شد که متاسفانه نتوانستیم به گل برسیم. البته با توجه به اعتراضاتی که روی نیمکت بود خوب شد گل نشد و ما در جریان بازی به گل رسیدیم و برنده بازی شدیم. شهرخودرو تیم باکیفیتی است و ما از نبود برخی بازیکنان آنها توانستیم به نتیجه برسیم. تارتار در واکنش به اینکه انتقاداتی درباره وقت کشی این تیم و
چنگیز جلیلوند: اگر فردین مُرده، من هم مُرده ام
فراق یار؛ دوبله: با بازگشت به اینجا با فیلم عصر روح شروع کردم که به جای لیام نیسن حرف زدم. فکر می کردم نتوانم این کار را انجام بدهم، اما خوشبختانه در آن فیلم نقشم را گفتم. در فیلم بعدی هم به جای جت لی صحبت کردم که دست گرمی بود و، چون دیالوگ کم داشت فقط می خواستم راه بیفتم. الآن حتی اگر یک میلیون هم بدهند این کار را نمی کنم. یک یا دو فیلمی که مجبور شدم کار کنم فقط دلیلش این بود که
از صحبت های حضرت آقا درباره ماموستا قادری تا تحریف در جنگ
یادی مدیر انتشارات بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس بودم که ما حصل مدیریتی که داشته ام آشنایی با اصحاب قلم، به خصوص صاحبان ادبیات دفاع مقدس بود. از آن زمان راغب بودم که در این فضا قلم بزنم ولی به خاطر آنکه خودم مدیریت این مجموعه را داشتم این کار را انجام ندادم. من از دوران بچگی علاقه مند به نوشتن بودم و انشاء خوب می نوشتم و ماجراجو بودم. به خاطر جانبازی که داشتم خودم را چند سال
تارتار: وقت تلف کردن نیاز به تاکتیک دارد
، یکی دو مورد بچه ها خودشان را روی زمین انداختند. من هم اصرار کردم بچه ها بلند شوند اما واقعاً دروازه بان ما گرفتگی داشت و نتوانست که حتی خودم سر او فریاد زدم. تارتار اضافه کرد: متاسفانه برخی دوستان فکر می کنند من علامتی داریم اما شاگردانم حاضر هستند و در این 12،13 سال مربیگری همه شاگردانم حضور دارند و خدا را شکر همه پیشرفت کرده اند. بروند از آنها بپرسند که آیا تا به حال شده ما علامتی
چنگیز جلیلوند: "نقش منفی نپذیرفتم" + فیلم
و نوجوانی جست و جو می کند: اولین فیلمی که خیلی مرا علاقه مند کرد، فیلم فاتح بود، البته نه اینکه به سمت کار دوبله کشیده بشوم، ولی این فیلم خیلی مرا جذب کرد. در این فیلم جان وین بازی می کرد و زنده یاد محتشم به جای او صحبت می کرد. چون محتشم صدایی شاهانه و سردار گونه داشت، آن حالت مرا گرفت. اما با دیدن این فیلم به بازیگری کشیده نشد بلکه به نظرش جالب بود که آدم به جای قهرمان فیلم صحبت کند