عابسِ کربلای ایران/ ماجرای خواندنی شکارچی تانک ها
سایر منابع:
سایر خبرها
خنجری: وقتی دستم قطع شد خدا را شکر کردم
کردند. تنها ضدهوایی مهم سپاه در شهر قم همان توپ 20 میلی متری ضدهوایی بود که من مسئول آن بودم. روز های اول جنگ، مرا برای حفاظت از آیت الله مرعشی نجفی فرستادند و ما با سلاح ژ 3 به بالای پشت بام منزل معظم له رفتیم و افراد دیگری نیز برای حفاظت از آیات عظام دیگر اعزام شده بودند. فرض کنید در مقابل بمب افکن های عراقی ما سلاح ژ 3 داشتیم و قدرتمان همین بود. زیبایی این مسئله نیز این است که آیت الله
بانک تجارت بانک فردا ؟!
این فردایی که شما می گویید، آخرین روز سال و قرن است و همه همکاران من در روزنامه منتظر فردای شما خواهند بود. ناامید اما کورسو امید داشتن به دفترخانه رفتم تا بلکه این مدیر دایره کت و شلوار پوش بچه فلان جا بیاید و مشکل جمعی از خبرنگاران را حل کند، اما به ناگاه متوجه تماس تلفنی او مدیر آن دفتر شدم که مدیر دفتر هم که مرد جا افتاده بود گفت مگر نمی دانی بانک تجارت بانک فرداست، نماینده این بانک فردای فردای فردای فردا می آید. من دست از پا داراز تر از دفتر بیرون آدم که تابلوی بزرگ بانک تجارت چشمانم را با خود برد بزرگ بر روی آن نوشته بود : بانک تجارت بانک فردا ...
گفتگو با جانباز سید امیرفرخ فرحمند، نویسنده کتاب هزار روز اسارات
نیاز مبرم مردم منطقه، وارد روستایی در اطراف شهر بانه شده که همان جا توسط گروهک های مزدور بعثی محاصره شده و از طریق کوه های گومر به عراق منتقل می شوند. از آنجایی که ناصر و احمد را با لباس شخصی و در یک ماشین اداری به اسارت درآوردند، عراقی ها آن ها را با نام بچه خمینی (ره) و مهره های اطلاعات سپاه یاد می کردند. ملاقات مادر و مادربزرگ در اردوگاه آرامون اتفاق دیگری که در روز های اسارت
سیرت و سیمای جانبازی که عشق و غیرت روایت می کند
مناطق عملیاتی جنوب اعزام شد؛ دو ماه خرمشهر و 8 ماه فاو بود. در کربلای 4 و 5 به عنوان تک تیرانداز حضور داشته و در همان جا دو ترکش به پای چپ و یک ترکش هم به دست راستش اصابت می کند. روزهای سخت فاو را اما با عشق مرور می کند؛ این را از برق چشمانش می خوانم؛ می گوید: خط کمین بودیم که سه، چهار روزی یکبار باید مسافت 300، 400 کیلومتری را سینه خیز طی می کردیم تا آذوقه برای بچه ها بیاوریم؛ یک بار
هفت سین در زندان/زنان زندانی از نوروز می گویند
می گیره و تحویل وکیل بند می ده. دو شب مونده به عید، نفری یک دونه پرتقال، یک سیب و نارنگی بهمون می دن. لحظه تحویل سال همه گریه می کنیم... پارسال که سال تحویل صبح زود بود، خیلی ها خودشون رو زدن به خواب که عید رو نبینن. امسال که سال تحویل دم ظهره، صدای گریه بچه ها از هر گوشه بلند می شه. اینجا همه چشم به راه اند... چشم به راه آزادی هستن. حالا دم عید که می شه، بچه ها با خودکار قرمز و رنگ صورتی قرص بروفن
جانبازی؛ زیباترین فرصت پرواز / هیچ گاه در زندگی شوقی بالاتر از رفتن به جبهه را تجربه نکرده ام
نداشتیم. عملیات تمام و دستور عقب نشینی صادر شد، من مراقب بچه ها بودم که در حین عقب نشینی رزمنده ای جا نماند در همین حین متوجه پرتاب شی ای از سوی عراقی ها نشدم شاید نارنجک بود که با انفجار آن شی ء بیهوش شده و متوجه اطراف نشدم وقتی به هوش آمدم دستی به صورتم کشیدم و متوجه شدم از ناحیه چشم دچار جراحت شدید شدم و جایی را نمی بینم . صبح همان روز عراقی ها ما را اسیر کرده و به سنگر خود بردند و مترجمی که به
هولناک ترین جنایت سال از زبان متهم ردیف یک / بیتا چطور با همدستی دوست پسرش پدر و مادر و خواهرش را کشت
هم لجبازی می کرد و به حرف های پدرم اهمیتی نمی داد. من خیلی بچه بودم اما خوب یادم است که پدرم به مادرم می گفت: چرا به زندگی اهمیت نمی دهی و شب ها دیر به خانه می آیی؟ مادرم هم لج می کرد و مثلا اگر قرار بود 9شب به خانه برگردد 11، 12شب برمی گشت. اختلافاتشان ادامه دار بود تا اینکه وقتی من 12ساله و 2 خواهر دیگرم 10و 5ساله بودند، پدر و مادرم از هم جدا شدند. با این حال مادرم تا 3سال بعد از جدایی با پدرم
شوهرم موهایم را تراشید و من گریستم
باقی مانده بود که خودم را مقابل آینه تماشا کنم؟ نمی دانم چرا ولی دلم نمی خواست به چهره همسرم نگاه کنم. دلم می لرزید اگر برود. اما ماند و نرفت و من چه خوش شانس بودم که چنین رفیقی دارم. واقعیت آن است که به خاطر از دست رفتن خیلی چیزها که خاص آن ایام است خیلی ناراحت بودم. یادم می آید از چند سال قبل هر چند وقت یکبار با دخترم مژه بازی می کردیم؛ مثل دماغ بازی. یک روز دخترم پیشنهاد داد بیا مژه
لذت از نوروز در 4پرده
. کرونا هنوز اینقدر کشته نداده بود. هنوز خانم سیدی می گفت: مثل یک سرماخوردگی ساده است و طبق گزارش تلویزیون و قمی ها معتقد بودند همه چیز عادی است و خبری نیست. بچه ها خانه مادربزرگشان بودند. به نفیسه هم گفتم برود پیش پدر مادرش. حریفش نشدم. گفت می مانم. گفتم بگیری چی؟ گفت بگیرم... در اتاق بچه ها خودم را قرنطینه کردم. نفیسه راهبه مقدسی بود که مهربان و صمیمی چاشت و نانم را پشت در سلولم می
مروری بر فجیع ترین قتل های سال 99
خواستم زن و بچه پسرعمویم را بکشم. قرار بود آن روز صبح با کوروش برای سندزدن یک ملک به دفترخانه برویم. من بیماری ام اس دارم. آمپولم را زدم و به کوروش گفتم ساعت هشت صبح آماده باشد تا با هم برویم. ساعت 10 دقیقه به هشت جلوی در خانه او بودم. با دست دو ضربه کوچک به در زدم. انگار کوروش پشت در بود، سریع در را باز کرد. همان طور که داشت پاشنه های کفشش را بالا می کشید، شروع به حرف زدن کرد و گفت می
بانوان جانباز همدانی نمادی از مقاومت و ایثار
نیا در گفتگو با خبرنگار سپهرغرب با بیان اینکه در آن سال ها تنها سی سال سن داشتم، گفت: من مانده بودم و یک چشم و چهار فرزند قد و نیم قد که بزرگ ترین آن ها هفت ساله بود و کوچک ترینشان دو ساله. وی با اشاره به اینکه از ناحیه صورت دچار آسیب های بسیاری شده بود، ادامه داد: چهل روز در بیمارستان تهران بستری و در حال مداوا بودم و وقتی از بیمارستان مرخص شدم، مراسم چهلم همسر شهیدم بود. این
برگزاری مراسم گرامیداشت چهلمین سالگرد عملیات امام مهدی(عج) سوسنگرد
وارد شهر سوسنگرد شود. بعضی ها به دنبال خارج نمودن نیروهای مردمی و سپاه از سوسنگرد بودند ، اما بچه ها تمکین نکردند و ایستادگی کرده تا اینکه شهر رآ حفظ کردند .بچه ها از جمله عباس پالیزگیر از نیروهای شهید چمران و معروف به عباس 106 با قایق و توئیپ تدارکات، مهمات و گلوله های توپ 106 را به آن طرف رودخانه منتقل می کردند و خودش در منطقه مالکیه بشهادت رسید. عملیات در ساعت 7،5 صبح شروع شد، من در روستای
زیبایی حرم امام حسین (ع) تمامی ندارد
همه ارادتمندان امام حسین(ع) در آن شب را نظاره گر شدم که با صدای بلند فریاد می زدند لبیک یا حسین؛ به گنبد مطهر نگاه کردم انگار مولای من حسین(ع) در محراب ایستاده و نماز می خواند... آن شب را هرگز فراموش نمی کنم. ولادت امام حسین(ع) در ایران به روز پاسدار نام گذاری شده است. نظرت در مورد شهادت حاج قاسم و ابومهدی المهندس که هر دو این عنوان را داشتند و یکی از ایران و دیگری از عراق بود چیست
کتاب هایی که می آیند
از خواب بیدار شدم، دیدم مروارید با شیری که گوشه لبش ماسیده با چشمان باز سکسکه می کند. چشم هایش آن قدر درشت و سیاه بود که آدم را جادو می کرد. به این دو چشم، دو لپ تپل سفید، یک دهان سرخ سرخ اضافه کنید. هر کاری کردم، مروارید در گهواره اش نخندید. دست و پایی تکان نداد. گمانم آن وقت 6ماهه بود. ترسیدم و مادر را بیدار کردم. مادر به سرعت بچه را لای پتو پیچید و چادربه سر آماده رفتن شد. گفت می رویم پیش بابات
کرامات سید شباب اهل الجنه
او خداحافظی کردم و جدا شدم، پس از چند روز باری به من دادند که به تهران بیاورم، امشب سر شب به تهران رسیدم و چون خسته بودم خوابیدم، درعالم رؤیا دیدم در منزلی هستم و شخصی در آن منزل را می زند، پشت در رفتم و در را باز کردم دیدم شخصی سوار اسب است و می گوید: من ابوالفضل العباس هستم، آمده ام حقّی که به ما پیدا کردی به تو بدهم. گفتم چه حقی؟ فرمود: حق زحمتی که برای آن پیرمرد کشیدی سپس اضافه فرمود و گفت
هبه هم نمک ؛ متفاوت ترین بازار دنیا
بازارچه شلوغ باشد و همه 9 هزار قلم جنس را مشتری ها ببرند، اما هیچ کدام نه برای کالاها و نه برای تمام 40 روزی که کار کرده اند، هیچ پولی نمی گیرند. اینجا تجارت بر سر امر خیر است. خوبی می دهند و خوبی می گیرند. فرهنگسرای بهمن امروز دوشنبه 25 اسفندماه میزبان متفاوت ترین بازارچه خود بود. بازارچه طرح هبه مؤسسه خیریه متوسلین به امام رضا(ع) که در آن 9 هزار قلم جنس به 500 خانواده نیازمند عرضه شد و
از حرف های درگوشی حجازی تا جنجال سلفی عباس جدیدی
این هم تیم رسانه است. من با بچه ها کار می کنم. همیش به آنها می گویم الان شما خودتان بازی می کنید و می توانید قضاوت بهتری داشته باشید. وقتی یکی از بچه ها توپ خراب می کند می گویم چرا گلش نکردی؟ خب برای بازیکن هم اتفاق می افتد توپش را گل نکند. البته یکجورهایی نمی شود قیاس کرد ولی من به بچه ها گیر می دهم.(خنده) آقای گل شدم پیام مشهد سال 1371. ما قهرمان لیگ قدس شدیم. روز
سپاه و رسالت های تاریخی
/> جنگ که آغاز شد،ارکان مختلف انقلاب در حال تحکیم و تقویت ساختارها بودند. رژیم بعث عراق که با شکستن خطوط مرزی تصور کرده بود به زودی به اهدافش خواهد رسید،با یک مقاومت مردمی از جمله جان برکفان پاسدار مواجه شد. شهید محمد جهان آرا، فرمانده سپاه خرمشهر در آن روزها با بسیج نیروهای مردمی، 34 روز نیروهای بعث عراق را در پشت دروازهای خرمشهر زمینگیر کرد. به دنبال ادامه جنگ و همچنین لزوم بازپس گیری
3 روایت از روز ترور حجاریان
محل روزنامه همشهری دور و درعین حال نهادی رسمی بود و این دو مرا برای رفتن به آنجا ترغیب نمی کرد. با این حال، پس از پرکردن باک پیکان در پمپ بنزین خیابان فاطمی، با هم قرار گذاشتیم که صبح روز 22 اسفند در محل شورای شهر همدیگر را ببینیم. با این قرار که البته من آن را مشروط به حال وهوایم در آن روز کردم، از او جدا شدم و سمت خانه مان رفتم. صبح 22 اسفند من حسی برای ترک خانه در خود ندیدم و با به یادآوردن
فرزندان مقتول پدرشان را قصاص نمی کنند
درگیر شدم اما من فقط یک ضربه با چاقو از پشت به کتف او زدم و قصد کشتن او را نداشتم. ما با هم گلاویز بودیم که چاقو ناخواسته به کتف او برخورد کرد و روی زمین افتاد. من همان موقع با بچه ها خانه را ترک کردم و اصلاً فکر نمی کردم آن ضربه موجب مرگش شود. اگر او را به بیمارستان رسانده بودم شاید زنده می ماند. من از مرگ همسرم پشیمان هستم. هرچند با هم اختلاف داشتیم اما او مادر بچه هایم بود و دلم نمی خواست آسیبی به
هنگام وداع، فاصله من و هادی از زمین تا آسمان بود!
برگشت، با خنده گفت امروز می خواستم به شهادت برسم، اما سعادت نداشتم. انگار قرار بود آن روز به خانه بیاید و این صحبت ها را با ما در میان بگذارد. می گفت به خدا گفتم اگر قرار است شهید بشوم، یک بار دیگر به خانه بروم و زن و بچه ام را ببینم و یک دل سیر آن ها را در آغوش بگیرم و ببوسم. آن شب تا صبح فاطمه در یک طرف و عباس در طرف دیگرش خوابیدند. می گفت اگر من رفتم و نیامدم... اجازه ندادم جمله اش تمام شود گفتم
چرا 3 خواهر همزمان برای تزریق واکسن ایرانی داوطلب شدند؟/ خواهر بزرگتر: برای نابینایی تمرین کرده بودم!
آرامش رسیدن هموطنانم نقش داشته باشم. اینکه می دیدم کرونا، کودکی بچه ها را از آنها گرفته. نه پارک می روند و نه مدرسه. و از آن طرف به خاطر این ویروس، عزیزان بسیاری را از دست داده ایم که یادآوری خاطراتشان هر روز غم مان را تازه می کند، آزارم می داد. به همین دلیل مصمم شدم اگر در مسیر به ثمر رسیدن تحقیقات دانشمندان مان برای ریشه کنی کرونا کاری از دستم برمی آید، دریغ نکنم. وقتی در خانواده سر
خواب 13 ساله در خاک غریب/ یک ماه فقط شکلات خوردیم!
روز از آن روز گذشت. در این مدت خانواده منتظر بازگشت جنازه اش بودند تا مگر با آمدن پیکرش خبر شهادت همسرم را به من بدهند. دیگر طاقتم طاق شده بود. چادرم را سر کردم. خواستم به سپاه بروم تا از ناصر خبری بگیرم که برادرشوهرم مرا دید و گفت: من می روم. او رفت و ما هم چشم انتظار، منتظر خبر بودیم. نگو که آن ها پشت در خانه بودند و نمی دانستند چطور این خبر را به گوش من و مادرشوهرم برسانند. همین که جمعیت آقایان
با یار مهربان در تعطیلات-4 "دخیل عشق"؛ عاشقانه ای منتظرانه
:" بادی در میان شاخ و برگ های درخت توت می پیچد و خنکای نسیم آن به صورت صبوره می خورد. – منو ببخشین. تو حرم خوب باهاتون حرف نزدم. مثلاً اومده بودم، از خودم بگم؛ اما نمی دونم چرا فقط دری وری گفتم. دختر با دیدن پروانه که از پشت پنجره برای او شکلک درمی آورد، خنده اش می گیرد و چادر گل دار صورتی اش را روی دهان می کشد. مرد رد نگاه او را می گیرد و می بیند زهره، بچه را از جلوی پنجره
نایست، برو، سریع
: اینها با امام نیستند؛ به خصوص مهدی را می گفتند. متهمش می کردند که مشکلاتی دارد و افکارش درست نیست. آن موقع من مسئول اطلاعات سپاه بودم و این چیزها را فقط می شنیدم. بعد که تحقیق کردم دیدم نمی توانستند ظرفیت مهدی را درک کنند لذا با خودشان مقایسه می کردند. آمیزه ای از حسادت و جهالت دست به دست هم می داد تا برای مهدی مشکل درست شود. (کتاب به مجنون گفتم زنده بمان، انتشارات روایت فتح: 1383، صص37 و 38
سیاهی جای سرخی
چندان سخت نیست. همه محله شنیده یا دیده اند که پسری چند خانه بالاتر، آتش یک انفجار به جانش افتاده و حالا هر روز با دست و صورت باندپیچی شده، از خانه بیرون می آید تا برای تعویض پانسمان به بیمارستان برود. ابوالفضل، پدر و مادرش از اینکه حالا همه محله او را به عنوان قربانی چهارشنبه سوری می شناسند، ناراحتند. از اینکه همه محله درباره آنها حرف می زنند و با انگشت به کودکانشان نشان می دهند که عاقبت
بهترین عیدی را از مادرم می گرفتم
از آتش لباس خواهر کوچکم آتش گرفت و من با وجودی که خودم هم بچه بودم سریع آتش را با دست خاموش کردم و خدا رو شکر به خیر گذشت. ولی هنوز دلهره آتش بازی آن سال را دارم. از حال و هوای نوروز و عید دیدنی های قدیم بگویید. قدیم صفا و صمیمیت ها بیشتر بود. برای عید دیدنی هم مناسبات امروزی حاکم نبود. مثلاً روز اول عید وظیفه مان بود که همه به دیدن بزرگ ترها برویم. ولی الان قانون می گذارند و می گویند
گزارشی از گشت سیار زنان بین معتادان کارتن خواب
زندگیم و کارهایی که باید انجام بدم یکی یکی یادم میاد. اینجا اما هیچی! من 25 ساله مواد میکشم. همه جوره اش رو دیدم. دیگه خسته شدم ولی انگار راهی نیست. کاش کلاس های NA برای بچه ها از همون اول توی مدرسه اجباری بشه. پسر جوانی که حرف های محمد را می شنود جلوتر می آید و می گوید: ترک کنه که چی بشه؟ من چهار سال ترک کردم چی شد؟ عکسی تا خورده را از جیبش در می آورد و نشان می دهد، چند پسر جوان و خوش پوش