روانبخش: آیت الله مصباح گفت لعن رضاشاه مقرّب است
سایر منابع:
سایر خبرها
آقاتهرانی: 15 جلد کتاب با عنوان مکتب اخلاقی استاد مصباح به زودی منتشر می شود
به گزارش پایگاه خبری حامیان ولایت به نقل از تسنیم،برنامه جهان آرا شنبه شب (13 دی ماه) با حضور حجت الاسلام قاسم روانبخش از اساتید موسسه امام خمینی با موضوع بررسی زندگی مرحوم آیت الله محمدتقی مصباح یزدی از شبکه افق سیما روی آنتن رفت. روانبخش در ابتدای این برنامه با اشاره به سوابق قبل از انقلاب آیت الله مصباح یزدی و برخی اتهامات نسبت به وی در مورد عدم نقش آیت الله مصباح در جریان مبارزات
وقتی راننده تاکسی حاج قاسم را نشناخت
فرودگاه بود. من در کرمان زندگی می کردم و برای همین، کار پیدا کردن برایم سخت بود. یکی از روزهایی که در حال تمیز کردن ماشین بودم آقایی به شانه ام زد، برگشتم و نگاهش کردم. با مهربانی گفت: سلام مرا به منزلم می رسانی؟ گفتم در خدمت شما هستم. خواستم چمدان را در صندوق عقب بگذارم، اما مانع شد و گفت خودم این کار را انجام می دهم. سوار ماشین شدیم و از فرودگاه بیرون آمدیم. هنوز چند خیابان را
سعودی ها پیشنهاد حاج قاسم را برای آتش بس یمن نپذیرفتند
به گزارش مشرق ، محمدجواد ظریف وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در برنامه تلویزیونی عنوان کرد: وقتی سعودی ها جنگ یمن را شروع کردند با کمک حاج قاسم سلیمانی پیشنهادی برای آتش بس دادیم و آقای جان کری (وزیر خارجه پیشین آمریکا) به من زنگ زد و من عازم اندونزی بودم و گفت که ما توانستیم سعودی ها را راضی کنیم که این پیشنهاد را بپذیرند. من گفتم من در حال سوار شدن هواپیما هستم اگر شما نیاز بود به آقای
گفتگو با سید محسن حکیم| حاج قاسم گفت 4 هزار نیروی ایرانی و 12 جنگنده پشت مرز آماده اند
به تهران می آمدند. * برای جشن نوروز بله. بنده آن موقع تهران بودم. ایشان به من زنگ زدند و گفتند آقای طالبانی آمده اند؛ آیا فرصت دارید ایشان را ببینیم؟ با توجه به این که برنامه رسمی ایشان تمام شده و ایشان الآن مهمان ما هستند. چون قبلا مهمان ریاست جمهوری بودند و بعد مهمان سردار سلیمانی شدند. گفتم بله و با همدیگر رفتیم و شام با هم بودیم. مرحوم شهید آقای حسین پورجعفری هم بودند.
از جوان بودن مرد 140 ساله تا عاشقانه اولین داستان
/> بله داستان را این گونه نوشتم و حتی ترسیدم که برای انتشار قبولش کنند،، چون سابقه ای در نداشتم در این کار . نهایتا یک روز در نبود سردبیر که آقای انور خامه ای بودند، وارد اتاقش شدم و داستان را روی میزش گذاشتم و خارج شدم .. دو سه هفته گذشت و من فکر کردم داستان را پاره کرده و راهی زباله دان..که یک روز آقای ارونقی کرمانی، که آن موقع متصدی امور فنی مجله بود، به من گفت: اعتمادی تو داستان نوشتی ..که با خودم گفتم ای وای آبروم رفت!...که ایشان گفتند: داستانت این هفته چاپ می شود!/
علی دایی سارق گردنبند طلایش را به دادگاه فرستاد
بود و واقعاً آن لحظه ما علی دایی را نشناختیم. واقعاً ما حال خوبی نداشتیم و به همین دلیل بود که او را نشناختیم و این سرقت هم با برنامه ریزی قبلی و طراحی از سوی کسی نبود. من خودم عاشق علی دایی هستم او افتخار ایران است همیشه بازی هایش را نگاه می کردم نوجوان که بودم در زمین خاکی فوتبال بازی می کردم و علی دایی را اسطوره خودم می دانستم. اما کم کم معتاد شدم و همه آرزوهایم از بین رفت و زندگی ام را از دست
عاقبت بخیری در بلاد کفر!/ شهیدی که هنوز نمی توان همه چیز را درباره او گفت
. من زن بودم و خسته می شدم. می گفتم علی بس است دیگر. کارهایت را کنار بگذار. مرا دلداری می داد و می گفت: یک کمی کارهایم سبک شود، تمام می کنم، آنقدر با هم مسافرت می رویم که این روزها را فراموش می کنی. اما آن روزها هیچ وقت از راه نرسید و علی برای همیشه رفت. پیکر پاک همسرم اکنون در گلزار شهدای بهشت زهرا به خاک سپرده شده است. مزار پدر و پسر در بهشت زهرا م
روایت دست اول از آزادسازی بوکمال/ تاکتیک هایی که کمر داعش را شکست
کاری از حاج قاسم نداشت. در همین حال و هوا بودم که حبیب گفت: چون جسوری از تو خوشم آمد. با خنده گفت چایی را آوردی اینجا نشستی؟ و می گویی می خواهم بنشینم کنارتان؟ بعد هم گفت: چند سالته چه کار می کنی؟ اهل کجایی؟ عرب کجا هستی؟ سواد دانشگاهی چقدر است؟ فلان قسمت کار می کنی؟ گفتم بله! گفت خیلی خوب امشب اینجا باش من با شما کار دارم. خیلی مرا تحویل گرفت. دقایقی نشستیم تا اینکه فرماندهان ارشد لبنانی و
حکایت دیداری که به آخرت رسید
/> - سلیمانی هستم وای وقت مشاوره با خانم دکتر سلیمانی داشتم؛ -ببخشید شما از دفتر خانم دکتر سلیمانی تماس گرفتید؟ -نه من سلیمانی ام دختر حاج قاسم وااااااای خدای من؛ -سلام ببخشید نشناختم، -خواهش می کنم، پیام داده بودید تماس گرفتم، ببینم امری داشتید؟ و من دستپاچه گفتم نه عرضی نبود فقط، فقط الهی من و بچه ها فدای سردار، دیدم
سرقت برای خرید بازی های رایانه ای
که من در حسرت خرید بازی های رایانه ای هستم به من پیشنهاد سرقت داد. اما اطمینان داد که دستگیر نمی شویم. خودش به من آموزش سرقت و گوشی قاپی داد. بعد از چند جلسه آموزش، سوار بر موتور شدیم و با پوشاندن صورت هایمان دست به موبایل قاپی می زدیم. با موبایل های سرقتی چه می کردی؟ همدستم، مالخری را می شناخت که گوشی ها را از ما می خرید. با پولی که او به ما می داد موفق شدم بازی بخرم و خوشحال بودم.
اینها را برای بیماردلان گفتم
: بله گفتم هر شب توفیق می شود که نماز شب بخوانم بدون استثنا برای شما هم دعا می کنم. علامه دستی به سرم کشیدند و با خنده ای که دلم را ربود پیشانی ام را بوسیدند. لحظه ای شیرین تر از آن در زندگی به یاد ندارم. بار دیگری که خدمت ایشان رسیده بودم، به همراهی آیت الله سید علیرضا عبادی، نماینده ولی فقیه در خراسان جنوبی بود. با هم(و البته جمعی از علما) به دفتر ایشان در قم رفتیم، بعد از جلسه
شگرد خاص پیرمرد برای دستگیری دزد گوشت
صراط: یک روز پیرمرد حدود 70 ساله ای را سوار کردم. بعد از مدتی که گذشت، این پیرمرد با ناراحتی سر صحبت را باز کرد و گفت: بازنشسته هستم. زندگی سخت می گذرد! چند وقت پیش با هر سختی که بود، حدود 2 کیلو گوشت خریده بودم و در حال رفتن به خانه بودم. به گزارش فارس، وی افزود: وقتی که در خیابان مشغول عبور بودم، ناگهان جوانی با موتور سریع به من رسید و پلاستیک گوشت من را قاپید و رفت!
بدرود شهید تهمت ها!
است که داروی جدیدی کشف کرده ام و در خودم تجربه کردم، دیدم موثر است. ایشان گفتند این داروی جدید چی هست؟ گفتم فحش درمانی؛ هر چه در این روزنامه های زنجیره ای بیشتر به ما فحش می دهند حالمان بهتر می شود. ایشان خندیدند و دعا کردند. بله بحمدالله ما از این نعمت در آن زمان بخصوص، خیلی بهره مند بودیم و خدای متعال هم لطف می فرمود آسیب قابل توجهی به ما نخورد. کد ویدیو دانلود فیلم
دلنوشته ای به مناسبت شهادت حاج قاسم سلیمانی
اصرار میکرد پدر مرا بغل کند خواب در چشمان ما نبود با کلی حرف زدن خوابمان بود وقت اذان صبح بر حسب عادت بیدار و نماز خواندم و پسرم از خواب بیدار شد و گفت بابا جان رشت میری؟ تعجب کردم ولی با بغل کردنش بهش گفتم نه امروز جمعه اس و تعطیله... به صدای دو پیامکی که واسم اومده بود از خواب بیدار شدم ولی توجه نکردم ولی انگار خبری بود تعداد پیامکها به چهار رسید و گوشیم تک زنگ خورد و قطع شد...حال شب از
یک روز بارانی در سنگر با حاج قاسم/ پدری مهربان را از دست دادیم
العماره با حضور فرماندهان حزب الله، فاطمیون، درجه داران سوری و حاج قاسم جلسه ای بود. با اینکه به جلسه دعوت نشده بودم وارد حیاط شدم، نگاهی به جلسه انداختم و خود را در حدی ندیدم که به این جمع اضافه شوم. برای خودم چای ریختم و گفتم به یکی از اتاق های این ساختمان می روم تا جلسه تمام شود. تنها فردی که من را می دید، حاجی بود، یک دفعه دیدم حاجی در همان حال که با فرماندهان صحبت می کند، با دستش نیز به من
اعترافات نیلا 14 ساله، متهم به قتل فجیع مادرش در تهران
لفظی می کردند. تو دوست داشتی شبیه پدرت باشی یا مادرت؟ دلم نمی خواست شبیه کسی باشم. من شبیه خودم هستم! یعنی از هیچ کس الگو نمی گیری؟ بعضی وقت ها عکس دوستانم را در اینستاگرام می دیدم که لباس گشاد می پوشیدند. از طرز لباس پوشیدنشان خوشم می آمد. الان دلت چه می خواهد؟ دلم می خواهد آزاد شوم. بروم سر خاک مادرم و بعد دنبال قاتل او بگردم.
رمز بزرگی امام خمینی (ره) از دید آیت الله مصباح یزدی
از آقای دعایی به تازگی شنیده بودم را بازگو کردم. ایشان تذکر دادند که این بخش کوچکی از بزرگی امام ره است، چه بسیار مطالبی که از امام ره ما نشنیده و ندیده ایم! از ایشان سوال کردم رمز این بزرگی چیست و پاسخ شنیدم، ظلم نکردن به نفس، مَّا أَصَابَکَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَمَا أَصَابَکَ مِن سَیِّئَةٍ فَمِن نَّفْسِکَ... سوال شد چگونه این راه طی می شود؟ فرمودند با توسل به ائمه اطهار ع و
شهید پاشاپور دفاع از حرم را مقدم بر همه کارها می دانست/ پیش بینی حاج قاسم از نحوه شهادت "آقای اصغر"
خوابیدند، نزدیک ساعت سه نصف شب بود تلفن اصغر آقا زنگ خورد، سراسیمه بلند شد گوشی را جواب داد و تلویزیون را روشن کرد و تند تند کانال ها را عوض می کرد، گفتم چه خبر شده؟، گفت هیچی، نت گوشیت را روشن کن، گفتم چی شده چرا اینطوری می کنید؟، گفت که حاج قاسم شهید شده، من باور نکردم، گفتم واقعیت داره؟، گفتند، بله، در همین موقع یکی از دوستانش یک عکس فرستاده بود که پایینش نوشته بود حاج قاسم به شهادت رسید.
روایت خواندنی خبرنگار چهارمحالی از همراهی با سردار دل ها/ دیدار با حاج قاسم بزرگ ترین افتخار زندگی ام بود
بود، هلی کوپتر درحال نشستن بود و من از شوق دیداری که داشتم سر جای خودم میخ کوب شده بودم و صدای خوردن سنگ ریزه ها به لنز دوربینم را می شنیدم، اما من فقط در ذهنم این بود که تک تک قدم های حاج قاسم را ضبط کنم، نه برای پخش کردن فقط برای خودم، در همین حال بودم که یکی از افراد حاضر در محل دست من را گرفته و داد می زد باید بیای عقب چون هلی کوپتر موقع فرود خطرناک است اما من درحالی که روی دو زانو نشسته بودم
حاج قاسم فقط برای حزب اللهی ها نیست
. من هم گفتم با کمال میل و از آنجایی که خودم هم دلم گرفته بود با میل و رغبت استقبال کردم که به سوریه بروم. به ویژه که همه از شنیدن خبر شهادت سردار سلیمانی در بهت و ناباوری بودیم. * شخصاً ارتباطی هم با حاج قاسم داشتید پیش از این؟ و ذهنیتی که از او داشتید چگونه بود؟ فقط دو مرتبه او را در کربلا دیده بودم که بیشتر عبوری بود و نتوانسته بودیم با هم گفتگویی داشته باشیم. با این حال
یکی از ویژگی های بارز آیت الله مصباح موشکافی های ظریف در مسائل فکری بود
حجت الاسلام والمسلمین محسن غرویان، عضو هیئت علمی جامعه المصطفی العالمیه در گفت وگو با خبرنگار ایسنا ضمن ابراز تأسف و تأثر از درگذشت آیت الله مصباح یزدی اظهار کرد: یکی از خصوصیات ایشان این بود که بر اساس احساس تکلیف شرعی موضع گیری می کردند و آراء خودشان را بیان می کردند. وی گفت: یکی از ویژگی های بارز ایشان در مباحث علمی و فلسفی دقت بسیار عمیق ایشان و موشکافی های ظریف در مسائل فکری بود.
وقتی حاج قاسم “مهندس پرواز” ایرباس می شود
مقرشان توی فرودگاه. وقت نماز بود. نمازمان را که خواندیم گفت: کاری که بامن کردی کی یادت داده؟ گفتم: حاج آقا من 60 ماه توی جنگ بوده ام این جورکارها رو خودم از برم... قد من کمی از حاجی بلندتر بود، گفت: سرت رو بیار پایین. پیشانی ام را بوسید و گفت: اگرمن رئیس جمهور بودم مدال افتخار گردنت می انداختم. گفتم: حاج آقا اگه با اون لباس میگرفتنتون قبل از اینکه بیان سراغ شما، اول حساب من رو می رسیدند
تازه دامادی که همراه حاج قاسم شهید شد
برای صحبت های اولیه دفترچه ای از سؤالات را آماده کرده بودم؛ وقتی آقا وحید این دفترچه را دید، گفت: همه این سؤالات را می خواهید از من بپرسید؟ گفتم: بله، جلوی تمام سؤالات را هم علامت می گذارم. بعد گفتند: خب، کاش من هم یک لیستی از سؤالات آماده می کردم. حدود دو ساعت با هم صحبت کردیم و حجب و حیای آقا وحید من را جذب کرد؛ بیشتر سؤالاتم درباره مسائل اعتقادی بود؛ مسائل اعتقادی به قدری برایمان مهم بود که در
همراه با صاحب المیزان (10)؛ برخوردی شگفت انگیز از علامه طباطبایی (ره) با همسر خود
از سادگی، دل به دنیا نبستن و فروتنی را به یاد می آورد (73): در یکی از سال های اخیر که به قم مشرف شده بودم، به قصد دیدار ایشان (علامه) به منزلشان رفتم، در خانه را زدم، پیر مردی در را باز کرد، گفتم : آقا تشریف دارند؟ گفتند: بله، گفتم : به ایشان عرض کنید اگر حالشان مساعد باشد به خدمتشان برسم. آن شخص رفت و برگشت و در یک اتاق را باز کرد، من وارد شدم، اتاق فرش نداشت، همان جا نشستم، مرحوم
آیت الله مصباح یزدی درگذشت [+ زندگی نامه]
آیت الله مصباح را دستگیر می کند به دلیل آن که خط اساس نامه با نامه ای که آیت الله مصباح در زندان به امام نوشتند تطبیق می دهد و در واقع همخوانی دستخط اساسنامه هیئت مدرسین با نامه ای که برای امام نوشتند و به اسم خود زیر آن را امضاء کردند که با دستگیری آیت الله آذری قمی کشف شد به عنوان یک موضوع مهم منجر به دستگیری آیت الله مصباح گردید اما هنری که ایشان داشت این بود که توانست در یک شب دستخط خود را
حاج قاسم نهیب زد: فرزند شهید را از جایش بلند نکن!
را صدا کرد؟ گفتم حاج آقا من بودم. گفت چه شده من را صدا زدید؟ گفتم اینجا نمی شود سخت است. گفت خب این ها که من را رها نمی کنند بروید در ماشین من بنشینید تا من بیایم. بعد به یکی از همراهانشان گفتند این خانم را ببرید داخل ماشین تا من بیایم. - من و ریحانه دخترم رفتیم. تا کمی خلوت شد به راننده اش گفت سریع گاز بدهید و بروید. بعد من در همین فاصله که در ماشین بودم با ایشان صحبت کردم و مشکلاتم
روایت شهید سلیمانی از ازدواجش!
همسرم خیلی ساده زندگی مان را شروع کردیم. به سردار گفتم در یکی از عملیات ها که نیروهای کرمان به اهواز آمده بودند من هم آنجا بودم اما شما نیامده بودید. سردار گفت: بله من همان موقع مجروح و در بیمارستان بستری بودم. صحبت هایمان خیلی عادی و صمیمی بود با او. سپس موقع رفتن چون عید بود به رسم عیدانه هزار تومنی ای به ایشان دادم و خواستم برای راننده شان هم ببرند. سردار قبول کرد و به