همسر جراح شیلا خداداد: بعداز اینکه بینی خانوم رو عمل کردم دیدم خیلی خوب ...
سایر منابع:
سایر خبرها
روایتِ آخرین تماشای شهید عمو رضا: با دو چشم خویشتن دیدم که جانم می رود
آن زمان را در حرم مشغول زیارت و عبادت بودم. زمان ناهار به من زنگ می زد و می گفت: بیا فلان رواق. آن غذای تبرکی را می آورد و باهم می خوردیم و می گفت: زینب! این غذا از بهشته واقعا شفا داره. همچنین یکی دیگر از خاطراتم، روزهای تولد، سالگرد ازدواج و سالگرد عقدمان را علی رغم مشغله کاری که داشت، همیشه یادش بود، شده بود با کوچکترین چیز یا شاخ گلی من را شاد می کرد؛ عزیز دلم روحت شاد. شنونده بسیار خوبی بود. با وجود تمام مشغله هایی که داشت، وقتی به خانه می آمد، تمام توجهاتش به من بود، در کارهای خانه تاجایی که می توانست مرا کمک می کرد و خانواده هم هر کاری از ایشان می خواستند دریغ نمی کرد. آخرین ...
روایت مادری که تمام اعضای دخترش را اهدا کرد/ دلم نمی خواست چند مادر دیگر داغدار شوند + تصاویر
چهارم اسفند 1377 بود؛ دختر دوم خانواده. کاردانی حقوق خوانده بود و آرزو داشت وکیل شود. نقاشی را دوست داشت، مدتی کلاس گیتار رفته بود و به گفته مادرش دختری بود که فقط می خواست بخندد، شاد باشد، درس بخواند و پیشرفت کند. مادرش می گوید: همه فامیل هنوز هم از خنده ها و شوقی که برای زیستن داشت، حرف می زنند. یک نفر نمی تواند بگوید سولماز را غمگین دیده. دخترم همیشه می گفت این دنیا فانی است؛ آدم باید بخندد و خوب زندگی کند. اما زندگی او در تیرماه 1402 ناگهان متوقف شد. سولماز سابقه تشنج داشت؛ هرچند به گفته مادرش حدود سه سال بود که حمله ای نداشت. آن روزها خانواده در تدارک ازدواج ...
روایت یک روزنامه نگار از دفتر پرستاری مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره) در روزهای جنگ
دستت برمی آید، ای کاش کمک های اولیه را یاد می گرفتم و می توانستم داوطلبانه کمک کنم. زمانی که دانشجوی دکترا بودم، دانشجوها را برای کارآموزی می بردم. یادم می آید شب عید و تعداد غیبت ها زیاد بود. سوپروایزر که از دوستانم بود، گفت کمک می خواهم. گفتم هر جا لازم باشد، کمکت می کنم. گفت فلان بخش نیرو می خواهد. وقتی رفتم دیدم دانشجوی خودم آنجاست. گفت استاد شما چرا و نمی گذاشت کار کنم. گفتم اتفاقا خیلی موقعیت خوبی است، کلاس درس است. وقتی ما سوگند خوردیم باید به آن وفادار بمانیم . نباید طوطی وار فقط کلمات را تکرار کنیم بدون آنکه بدانیم چه تعهد و مسئولیتی در آن نهفته است. باید عمیقا هر آنچه به زبان ...
امضای به یادماندنی محمدحسین
حفظ وقار و حجاب بود. بانو رسول خانی از آخرین تماس تلفنی با همسرش و سفره افطاری که دست نخورده باقی ماند، تعریف می کند: روز چهارشنبه، 21 ماه رمضان، چند ساعت قبل از حمله، تلفنی با هم صحبت کردیم. قرار شد شام ماکارونی بگذارم و در کنار هم باشیم. همراه خانواده رفتم و در تجمعات مردمی شرکت کردم. وقتی به خانه آمدم کمی نگران شدم، چون هیچ تماسی از همسرم نداشتم. خبر حمله را که شنیدم بیشتر نگران شدم. ساعت 8:30 یکی از دوستانش تماس گرفت و گفت که محمدحسین مجروح شده. راهی بیمارستان نیکان اقدسیه شدم و آنجا فهمیدم محمدحسین شهید شده است. من و همسرم 3 سال عاشقانه زندگی کردیم. آرزوی شهادت دونفره داشتیم ...
هر چه کتاب نوشته ام نصفش مال این خانم
من مشغول درس خواندن بودم و او تنها در خانه. پدرم هرگز از رفتار خوب خود ذکری به میان نمی آورد و همه خوبی ها را به مادرم نسبت می داد. خودشان می گفتند که از اول ازدواج همیشه با هم یکرنگ و یکدل بوده ایم. در خانه اصلاً مایل نبودند کار های شخصی شان را کس دیگر انجام دهد. بر سر آوردن رختخواب همیشه مسابقه بود. پدرم سعی می کرد زودتر از همه این کار را انجام دهد و مادرم هم سعی می کرد پیش دستی کند. حتی این اواخر که بیمار بودند و من به خانه شان می رفتم، با آن حالت بیماری برای ریختن چای از جای خود برمی خاستند و اگر من می گفتم: چرا به من نگفتید، برایتان چای بیاورم؟ می گفتند: نه، تو میهمانی، سید هم ...
پوستر| شهدای خدمت
: ماه های رمضان که می آمد من عاشق این بودم برای جواد سفره های سحری و افطاری بچینم، همیشه می گفت: ساده باش اما من دلم می خواست بهترین چیزها را برایش آماده کنم .آن روز آخر هم روزه بود؛ روز نهم اسفند ماه مصادف با روز دهم ماه رمضان . عجله داشت ، باید می رفت. سحری را که خوردیم رفتم در اتاق تا نماز و قرآن بخوانم. نمازش را که خواند آمد بالای سرم. من مشغول نماز بودم که رفت و منتظر نماند تا با او خداحافظی کنم. همیشه موقع خداحافظی برایش آیت الکرسی میخواندم و به سمتش فوت میکردم.این کار دلم را آرام میکرد. آن روز، روز وفات حضرت خدیجه بود؛ صبح روز شنبه، دهم ماه رمضان. او رفت و چراغ خانه ام برای ...
عباس جدیدی: با علیرضا دبیر پدرکشتگی ندارم، کاپیتان و بزرگ تر او هستم/در شورای شهر نه در لیست اصولگراها ...
...> خانواده شما مثل پدر، مادر و ... مخالفتی با کشتی گیر شدن شما نداشتند؟ در جنوب شهر بخواهی نخواهی کشتی گیر می شوی. اصلا وقتی آدم توی کوچه می رود باید بتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد. یا بچه محل ها با هم دعوا می کردند یا باید از این محله به محله دیگر می رفتی و کمک رفیق هایت دعوا می کردی یا آن ها به محله شما می آمدند و باید دعوا می کردی؛ گروهی می شدند و به محله ما می آمدند و مثلا دعوا، یا بعضی وقت ها ما می رفتیم و چنین فضایی وجود داشت. ما کشتی را در زمین های خاکی و ... یاد گرفته بودیم. وقتی که من رفتم کشتی، یکی دو سالی آنجا کشتی گرفتم و در آن رده سنی (نوجوانی) خوب بودم. من یادم هست همیشه ...
ادای دین شهید بیرجندی به ارباب بی کفن
بیکار نمی نشست و هر کاری از دستش برمی آمد، انجام می داد. پولی را هم که درمی آورد، به پدرش می داد تا کمک خرج خانواده باشد. آخوندی درباره ماجرای ازدواج پسر شهیدش می گوید: پسرم آخرین ماه های خدمت سربازی اش را می گذراند که من و همسرم دخترعمه اش را که دختر خوب و محجبه ای بود، برای ازدواج به او پیشنهاد دادیم. او هم روی حرف ما حرف نزد و گفت: هرچه شما صلاح می دانید، من همان کار را انجام می دهم . برای خواستگاری از دخترعمه اش به بیرجند رفتیم و سال 1385 یک مراسم ازدواج خیلی ساده برگزار کردیم و زندگی شان را با همان سادگی آغاز کردند. ابتدا ساکن مشهد بودند و پس از آنکه سال 90 به استخدام سپاه خراسان ...
سرباز شهیدی که اعضای بدنش اهدا شد | پدر شهید زمانی: حمله دشمن به پادگان، پسرم را دچار مرگ مغزی کرد
، نشسته بودند. زندگی پس از مرگ مغزی تا برسند بیمارستان گلستان نیروی دریایی ارتش، جایی در بزرگراه صیاد شیرازی به گفته فاطمه هزار بار مردند و زنده شدند: نصفه شبه 27 اسفند پادگان لویزان رو موشکبارون کردن... اشک هایش دیگر امان نمی دهند: 2 تا تَرکِش خورده بود به گردن و سر ابوالفضلم...روی تخت بیمارستان خوابونده بودنش و یه عالمه دستگاه بهش وصل کرده بودن...می گفتن مرگ مغزی شده و امیدی نیست... . رجب، پی حرف را می گیرد: ولی مگه پدر و مادر می فهمن امیدی نیست، یعنی چی؟ طوری پا تختش واستاده بودیم که انگار سرما خورده یا عمل آپاندیس کرده و قراره زودی خوب شه تا ببریمش خونه...چقدر جای ترکشا ...
امام جمعه ای که بر پیکر یک خواننده نماز خواند
، به بیت امام جمعه رفت وآمد داشتم. دیده بودم که بچه ها را خیلی دوست دارد. همیشه، خدا چیزی برای بچه ها داشت؛ شکلات، عیدی یا حداقل حال واحوال به زبان خود بچه ها. چندین بار اسکناس های نوی تانشده را که عیدی می داد، در دست بچه ها دیده بودم. دخترم، ستیا، خیلی حاج آقا را دوست داشت. آتا صدایش می کرد. بیشتر وقت ها ستیا را با خودم به هیئت می بردم. منتظر من نمی ماند، خودش می دوید و سراغ حاج آقا می رفت. یک بار در هیئتی، ما دورتر از ایشان نشسته بودیم. حاج آقا صدایم کرد: او اوشاغی گتی گوروم بورا . دخترم را پیشش بردم، نشاند کنار خودش و سهم شکلاتش را دستش داد. روز 31 اردیبهشت بود. من و ...
روایت آیت الله علم الهدی از سه ویژگی شاخص شهید رئیسی
...، من آن موقع مسئول کمیته منطقه تهران بودم وآقای رئیسی هم در دادستانی انقلاب بود. بله، ازهمان زمان خواستگاری با وجود فاصله سنی که میانمان بود، اما با هم بسیاردوست وصمیمی شدیم. 40 سال دوره زندگی آقای رئیسی با خانواده ما به طول انجامید. اودرحقیقت برای همه ما به ویژه برای فرزندانم یک داماد دوست داشتنی بود. پسرکوچک من، همزمان با ازدواج آقای رئیسی به دنیا آمد، می توانم بگویم، او دردست و بال شهید رئیسی بزرگ شد و پسرم به او خیلی علاقمند بود. بله، دقیقا همین گونه بود. روابط ما با ایشان، تنها ازنوع یک رابطه داماد با خانواده همسرنبود. چون این ارتباط، عمیق تر و صمیمانه تر بود ...
استاندار دولت سیزدهم در یزد: اخلاص، اطاعت پذیری و صداقت؛ ویژگی های برجسته شهید رئیسی+ فیلم
پایان دولت آن را به سرانجام برسانیم دوم بحث نهضت ملی مسکن بود. من به حاج آقا قول داده بودم که قبل از پایان دولت اول ایشان، بحث مسکن را در یزد جمع کنم که متاسفانه عمر دولت تمام شد. نگاه ویژه آیت الله رئیسی به خانواده شهدا و ایثارگران استاندار سابق یزد افزود: ایشان تعبیری داشتند که این شهدا و خانواده های شهدا، مدال افتخار ملت ایران هستند و حاج آقا (شهید رئیسی) نگاه دیگری به خانواده های شهدا و جامعه ایثارگری داشتند. تأکید دائمی شان این بود که حتماً به آنها رسیدگی شود. خودشان هم در مراسمات و سفرهایشان، جایگاه ویژه ای برای مسئله شهادت، جهاد و ایثار قائل بودند.حالا از نشست ها و ...
روایت مدیر ارتباطات حوزوی آستان قدس رضوی، از سلوک عبادی و روحیه خدمت شهید رئیسی
روحیه مردمی و اخلاص شهید رئیسی تأکید کرد: ایشان حقیقتاً مردم را باور داشت و به اقشار مختلف جامعه، به ویژه محرومان، خانواده های شهدا و طلاب احترام ویژه ای می گذاشت. در دوران تولیت آستان قدس رضوی نیز توجه جدی به حمایت از حوزه های علمیه و طلاب داشتند. وی خاطرنشان کرد: شهید رئیسی معتقد بود آستان قدس رضوی باید در حد توان خود به رفع مشکلات طلاب کمک کند، از مسائل معیشتی گرفته تا کمک در امر ازدواج، درمان یا تأمین مسکن، همین نگاه سبب شد که حمایت از مدارس علمیه در نقاط مختلف کشور در دستور کار قرار گیرد. حجت الاسلام والمسلمین فرازی نیا با اشاره به اخلاص شهید رئیسی تصریح کرد: در یکی ...
شلاق و تبعید مجازات مرد ماساژور و شاگردش
کرده و در باغچه افتاده و جراحت های سطحی برداشته است. با مشخص شدن موضوع، زن جوان به نام میترا به همراه مرد غریبه به نام بابک در محل بازداشت شدند. مرد غریبه در توضیح ماجرا گفت: من ماساژور حرفه ای هستم و برای آموزش و همین طور خدمات به مشتریان در فضای مجازی هم فعالیت می کنم. چند هفته قبل در یکی از شبکه های اجتماعی با میترا آشنا شدم. او تمایل داشت فنون ماساژ را یاد بگیرد. من هم میزان شهریه را گفتم و با هم به توافق رسیدیم. بعد از آن چند جلسه ای به او آموزش دادم تا اینکه به میترا علاقه مند شدم و او را به مادرم نشان دادم. مادرم هم اظهار تمایل کرد که با میترا ازدواج کنم. من تا روزی که دستگیر ...
احمدرضا احمدی شاعر بی بدیل لحظه های ناب
احمدرضا این بود که وقتی رفیق بود، رفاقت را با تمام لوازمش رعایت می کرد. رفیق واقعی بود. احتمالاً اگر در دوستی ها و رفاقت آزرده می شد رفاقت را کامل می گذاشت کنار. این رفاقت جوری بود که همیشه در گفتگو و دیدار و تلفن، به غیر از کار و مسائل مشترک و صحبت از دوستان و آشنایان مشترک و خاطراتی که افسوس می خورم کاش مکالمات را ثبت می کردم، در خلال آن ها حال خانواده و همسر و بچه هایم را با اسم می پرسید و جویای احوال و موقعیت و شرایط هر یک از آنها می شد. با طنز خاصی که داشت – برعکس آثارش که آدم احساس حزنی دائمی در آنها می کند – شخصیت خودش بذله گو و بشاش بود. مثلاً می گفت: توله هات چطورند؟ آن موقع می گفتم ...
عشق واقعی، درگیری اصلی ذهن وودی آلن است
هم سایه ی آلن را با تیر می زنند و این ترکیبی که گفتم محال است در یک فیلم دور هم جمع شوند؛ اما خب از آن جایی که دست وپای خیال را نمی شود بست، به گمانم فیلم آشر باوم چه مرگشه؟ را حین ترجمه در ذهنم دیده ام! در این داستان هم بحران هویت و مرگ اندیشی در داستان وودی آلن وجود دارد چرا وودی آلن این همه تحت تاثیر اندیشه های فلسفی است؟ وودی آلن همیشه خودش را چنین معرفی می کند، یک کودک شاد که شادی اش تنها تا پنج سالگی دوام داشت چرا که پدربزرگ عزیزش از دنیا رفت و او که به اجبار با غم فقدان عزیزان آشنا شده بود، فهمید دنیا آن چنان هم شاد و قشنگ نیست. بحران برای او از همان زمانی که درک ...
فال قهوه | فال قهوه روزانه چهارشنبه 30 اردیبهشت ماه 1405
برای متولدین فروردین در فال قهوه شما دیده شد: گوسفند : زندگی آرام و بی دغدغه - خوشبختی به شمار می آید و ناراحتیها برطرف می شود - به معنای نذر است. پروانه : بیش از حد در خیال و اندیشه بر سر می برید که این باعث ضعف شما خواهد شد - ماجرای عشقی معصوم - شادی های روزانه - بلند پروازی - حساس و ظریف بودن - مهربانی - بوالهوسی آتش کوتاه : نزدیک شدن به مقامی والا - در کار بسته شما گشایش ایجاد می شود. اره : نشانگر ترک معاشرت با اقوام نزدیک و کناره گیری از آنها وجود دارد. میز : به معنی یک قرار داد و یا شرکت در یک مهمانی است. جناغ ...
ماجرای عجیب قتل نوزادی 40 روزه
.... چمدان ها را جمع کرده بودید؟بله!ازقبل همه را جمع کرده بودم. بعد چه کردید؟با مادرم تماس گرفتم وگفتم حالم خوب نیست! بعد هم پیش شماره (کد)مشهد را از صاحبخانه گرفتم تا با آگاهی تماس بگیرم. چگونه 5تا قرص متادون را باهم خوردی؟خسته شده بودم! او مدام می گفت: این پسرمن نیست!فرزند شوهر سابقت است! مخارج زندگی را چگونه تامین می کرد؟از همه خانواده اش قرض می گرفت. قبلا هم نوزاد را کتک می زد؟بله!ولی از زمانی که به این سوئیت اجاره ای آمدیم بیشترکتک می زد! بچه چند روز در یخچال ماند؟دو روز در قسمت پایین یخچال بود! چه کسی برق یخچال را قطع کرده است؟من نکردم!نمی دانم ...
15 نفری که جاده صاف کن یک عملیات شدند – خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان
همین 15 نفر خواهد بود و سایر نیروهای لشکر در دام نمی افتند و از بروز فاجعه ای بزرگ تر جلوگیری می شود. هر طوری بود 15 نفر را انتخاب و جدا کردم. در همین حین هواپیماهای عراقی آمدند و آنجا را بمباران کردند. همه دویدند و به سنگرها رفتند. من بیرون ایستاده بودم. بچه های لشکر 25 کربلا، کنار ما درون کانال ها بودند. جنگنده عراقی کالیبر را در بین آن ها گرفت و رفت. گفتم: یا ابالفضل (ع) و برای کمک به مجروحان رفتم. آمبولانس ها سریع آمدند و این ها را به بیمارستان های صحرایی نزدیک بردند. فکر کنم آن روز سی، چهل نفر در آن کانال ها شهید و حدود شصت، هفتاد نفر مجروح شدند. همان شب قرار بود عملیات بشود و ...
فلج شدن زن تهرانی با دیدن عاشقانه شوهرش با خانم پرستار فرزندانشان + نظر کارشناسی
به گزارش رکنا، 17 ساله بودم که در مسیر مدرسه به خانه حامد به سراغم آمد و مدام اظهار علاقه می کرد از آنجایی که شان خانوادگی ام اجازه نمی داد با او حرف بزنم هیچ وقت محل اش ندادم تا اینکه 2 ماه بعد مادر حامد یک روز که من به کلاس کنکور رفته بودم به خانه امان آمد و از مادرم خواسته بود تا برای خواستگاری به خانه امان بیایند. راستش را بخواهید همان موقع وقتی مادرم موضوع را به من گفت قند در دلم آب شد یک هفته بعد حامد با مادرش به خانه امان آمدند او بسیار خوش سیما و قد بلند بود و آرزوی هر دختری بود که با چنین پسری ازدواج کند پدر حامد که چند سال پیش به خاطر مشکلاتی که داشتند از مادرش جدا شده ...
کرمانپور: میناب همان هیروشیمای آمریکا در ایران است + فیلم
معنای دموکراسی را با هیروشیما در ایران اجرا کرد؟ وی در بخش دیگر سخنان خود بیان کرد: یک شب بارش باران عجیبی در بندرعباس و کل استان هرمزگان بود. آب از آسمان می آمد. من در عمرم چنین بارانی ندیده بودم. تمام قبر ها نشست کرد و پایین رفت. وارد گلستان شهدا شدیم. مادران زجه می زدند و یکی از مادران آمد به من اعتراض کند. رفقا خواستند ممانعت کنند، اما گفتم چیزی به او نگویید، بگذارید اعتراض کند. این مادر حس می کند بچه اش در آب خوابیده است. ظرف 2 ساعت قبر ها درست شد. رئیس مرکز اطلاع رسانی و روابط عمومی وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی افزود: آن روز 92 بچه آوردند که همگی مجروح بودند. یکی ...
تأخیر در ازدواج و بهای سنگین و پنهان آن
ازدواجم پشیمانم. در بیست و چند سالگی همه تمرکزم روی کار و پیشرفت بود. می گفتم اول مهندس شوم، بعد ارشد بخوانم، بعد دکتری، بعد هم سفر بروم، فکر می کردم فرصت ازدواج همیشه هست. الان می بینم دوستان دوران دانشگاهم دارند بچه هایشان را مدرسه می برند، برای جشن تولد برنامه می ریزند و شلوغی خانه هایشان را زنده نگه می دارد، اما من از صبح تا شب با پروژه های کاری خودم را سرگرم می کنم تا یادم برود چقدر تنها هستم، انرژی ام هم دیگر مانند بیست سالگی نیست. جایی از زندگی متوجه شدم که سخت شدن یافتن همسر مناسب با بالا رفتن سن، یک واقعیت تلخ است. هرچه سنم بالاتر رفت، انتخاب ها محدودتر شد، توقعات ...
چهل روزِ نفس گیر کنار بدن های تکه تکه!
نیم تنه نداشت...یکی هم حتی به اندازه یک پشت انگشت از پیکرش چیزی نمانده بود! روز اول که رفتم معراج الشهدا، گفتم: خدایا به من صبر و توان بده، خیلی سخت است روبرو شدن با این پیکرها و بدن های تکه تکه! فردا که آمدم، اوضاع اما از روز قبل سخت تر و شکننده تر شده بود. هم تعداد شهدا بیشتر شده بود، هم عمق جراحت ها و از بین رفتن بدن ها زیاد. هرچه فکر می کردم انگار آن روزی که با پیکر 370 شهید در آبان 61 مواجه شده بودم، کار به این سختی نبود. حالا تعداد شهدا به نسبت کم بود اما این که از پیکرها چیزی نمانده بود، همین زمان زیادی از من می گرفت... اصلا این طور هم نبود که آستین را بزنم بالا و بگویم عباس، حسن، تقی ...
بازار کار زنانه شده؟ از پیک موتوری گرفته تا مشاور املاک
این حرفه است. مریم یکی از پیک های موتوری در تهران است که در یک فروشگاه اینترنتی کار می کند، می گوید: اوایل خیلی ها تعجب می کردند که یک زن با موتور بسته جابه جا می کند اما کم کم عادی شد. من این کار را انتخاب کردم چون ساعت کاری اش دست خودم است. کار سختی است از آنجایی که هنوز نگاه ها متعجب است، یک روز که بسته را به خانه ای برده بودم فقط یک ربع منتظر بودم، صاحب خانه بسته را تحویل بگیرد در حالی که صاحب خانه بیرون آمده بود و دنبال پیک می گشت در نهایت خودم جلو رفتم و گفتم آقا شما سفارش داده بودید، گفت بله، گفتم خوب بفرمایید این برگه را امضا کنید و بسته تان را بگیرید، با تعجب گفت مگر خانم ها ...
پیوند آسمانی، ازدواج علی (ع) با حضرت زهرا (س)
فاطمه(س) آمدم و گفتم: مقداری از این غذاها را برای فرزندان گرسنه بردار. پاسخ داد: یا سلمان هذا شیء امضیناه لله عزوجل لسنا نأخذ منه شیئا ای سلمان! این کار را فقط برای خداوند عزوجل انجام دادیم و هرگز از آن استفاده نخواهیم کرد. 6- اطاعت از پدر فاطمه(س) همواره احترام رسول خدا و اطاعت از ایشان را هم به عنوان نبی و هم به عنوان پدر بر خود فرض دانسته و خلاف خواسته آن حضرت عمل نمی کردند. پیامبر اسلام (ص) در ازدواج فاطمه (س) با علی(ع) به مشورت و تبادل نظر با دخترش پرداخت و فرمود: دخترم فاطمه! پسرعمویت علی، از تو خواستگاری نموده است، پاسخ تو ...
بحران جمعیت نتیجه فردگرایی و گریز از خانواده است / خانواده فطری بستر تمدن سازی اسلامی
نترل جمعیت، کمبود جمعیت، مسئله فرزندآوری که شاید پیامد فردگرایی و عدم رغبت به ازدواج نظاممند در بسیاری از جوامع است، شاید آن ها را مبتلا کرده است به فروپاشی خانواده، بحران جمعیت، مسئله آسیب های روانی، آسیب های اجتماعی، تنهایی، کاهش امید و بسیاری از مباحث دیگر. وی تصریح کرد: بنابراین، خود مسئله رغبت به تشکیل خانواده فطری و خانواده ای که بر اساس ادیان آسمانی برای او قانون و نظام و اصول و ارزش هایی را قائل هستند، باعث می شود که ما بتوانیم با بسیاری از این آسیب ها مقابله بکنیم و آرامش، امید، گریز از تنهایی، مدیون به تَبَع بودن انسان ها طبق نظام فطرت را بتوانیم جامعه عمل بپوشانیم. ...
تئاتر را تنها نگذارید
.... واقعیت این است که تقریباً هیچ کارگردانی از تئاتر درآمد ندارد؛ مگر اینکه کاری به شدت پرفروش شود. کارگردان تصمیم می گیرد یک پروژه را شروع کند، اما عملاً آخر صف می ایستد. در واقع در تئاتر عوامل در اولویت هستند. با همه این موارد، وقتی به تئاتر فکر می کنم، واقعاً دلم برایش تنگ می شود. انگار خانه خودم است؛ به آن تسلط دارم و از همه مهم تر، برایم خیلی شریف است. در تصویر، گاهی مجبور می شوی انتخاب هایی بکنی یا نقش هایی را بپذیری که شاید کاملاً از دل ات نیاید. اما در تئاتر، انگار همه چیز در مشت خودت است؛ به خصوص وقتی کارگردان هستی و خودت آغازگر یک پروژه ای. تو تصمیم می گیری با چه ...
فال حافظ سه شنبه 29 اردیبهشت 1405
میخانه بیا و با نوشیدن می، چهره را گلگون کن و به دیر عابد مرو که جای سیاهکاران و دامن آلوده هاست. حال خود باید نیت خود را تفسیر نمایید. 2- به شما تبریک و تهنیت می گویم که نزد همه محبوب هستید و وجودتان موجب افتخار و برکت خانواده و دوستان است. به همین جهت همه شما را دوست دارند و خداوند یار و یاور شما است. این نیت بر آورده می شود و جای هیچ گونه نگرانی نمی باشد. حصول این نیت بر اثر کارهای خیر و دعای اطرافیان می باشد. پس به یکی از مشاهد متبرکه بروید و نذر خود را ادا کنید. 3- بیمار شفا می یابد. ازدواج حتمی است. مسافر اوضاعش کاملاً بر وفق مراد است و مشکل او حل شده ...