ستون لشکر سردار سلیمانی در کربلای 5 چه کسی بود؟
سایر منابع:
سایر خبرها
گفت حزب اللهی دعوت نکنید/ اروپایی ها درباره حاج قاسم چه می گفتند
فرستادم. صبح آن روز ارتفاعات مائوت را فتح کردیم و روی خط بیسیم به من گفتند، خط را به آقای طوسی تحویل بده و به عقب برگرد. پس از اینکه آقای طوسی را توجیه کردم، برگشتم عقب، پیک حاجی گفت حاج قاسم کارت دارد. در آن منطقه سنگر نداشتیم و حاجی توی چادر نشسته بود و همان جا احوالپرسی کردیم. بعد از عملیات بود و ما هم با همان سر و وضع خاکی برگشته بودیم وارد چادر فرماندهی شدم. چند فرمانده لشگر هم کنار حاج قاسم نشسته
ساعتی به وقت حاج قاسم در کربلا
دانستم اصلاً امکان پذیر نیست، عقبه ما زیر آتش بود، هیچ جنبنده ای نمی توانست به سوی ما حرکت کند. این طرف امان از یک نفر و از آن طرف فوج فوج تانک و نفرات عراقی بود که وارد معرکه می شدند. با خودم گفتم، گیرم که دستور عقب نشینی صادر شد، چطور می خواهیم از این معبر عقب برویم؟ خدا خیرت بدهد حاج قاسم ما را چه جایی توی هچلی گیر انداختی، نه راه پیش داریم نه راه پس، آنجا بیشتر خط و محور در دست و
ماجرای کلاس گذاشتن دختر یک شهید برای سردار سلیمانی
. ماجرای کلاس گذاشتن دختر یک شهید برای سردار سلیمانی دست نوشته حاج قاسم بر عکس شهید *گریه شهید مدافع حرم برای همسرش آخرین بار که می خواست برود گفتم: مگر قرار نبود دیگر نروی؟ گفت: نه تازه می دانم چطور بهتر بجنگم. خندیدم گفتم هر طور شده می خواهی شهادت را بگیری. به شوخی می گفت: من شهید شدم کدام عکسم را بنر می کنی؟ می خندیدم می گفتم تو شهید شو خودم می دانم کدام عکس
تو لیلی بودی، وقتی مهتاب مجنون آواز زخمی من بود!
کجای جهان سفر می کنم تو از کنارم عبور می کنی حالا و اکنون رؤیا بافته نشده خود را به کابوس می رساند و در چشم به هم زدنی تسلیم واقعیت می شود! دریغ از خوابی سنگین تا مجال دهد آن قدر که قناری عاشق شود! همین دیشب های زبر و زمخت یک نیم دانه قرص خواب آور قورت دادم و با تمام وجود خوشخواب شدم و در خواب در حوالی جوانی بیدار بودم، حیاط، سنگفرش سر و دست شکسته به رسم دیرین بود، حیاط حوض داشت، باغچه
در استودیو کاسپین کاملاً در اختیار تلویزیون بودیم و اصلاً با عنوان تلویزیونی شناخته می شدیم
/> سر ظهر که شد، منوچهر نوذری من را صدا کرد و با هم به راه پله رفتیم. گفت این فیلم را تو سینک زدی. گفتم نه آقا! من اصلاً نمی دانم سینک یعنی چه! گفت فلان فلان شده این فیلم را تو سینک زدی! (می خندد) گفتم آقا نوذری چرا فحش می دهید؟ فکرش را بکنید یک جوان عاشق کار و بچه، مقابل منوچهر نوذری چه بگوید؟ از او اصرار و از من انکار. جراح زده عصبانی و با اخم های درهم رفت از پرده دوم به بعد، فیلم ها را روی
استودیوهای دوبله چگونه پا گرفتند؟
بیا به یک عده گُرد و کاربلد دوبله بگو این جوری بگو آن جوری بگو! سر ظهر که شد، منوچهر نوذری من را صدا کرد و با هم به راه پله رفتیم. گفت این فیلم را تو سینک زدی. گفتم نه آقا! من اصلاً نمی دانم سینک یعنی چه! گفت فلان فلان شده این فیلم را تو سینک زدی! (می خندد) گفتم آقانوذری چرا فحش می دهید؟ فکرش را بکنید یک جوان عاشق کار و بچه، مقابل منوچهر نوذری چه بگوید؟ از او اصرار و از من انکار. گفتم
آقای هاشمی می گفت خودتان بگویید/ امام من را قبول ندارد
25 کربلا آقای مرتضی قربانی، لشکر 31 عاشورا آقای شریعتی و حدود هفت هشت لشکر را به من داد و گفت شما به شلمچه برو و کار شناسایی را شروع کنید. به سرعت هم شروع کنید. بعد از چه مدت از کربلای چهار، این کار انجام شد؟ 24 ساعت! من فرمانده ها را بردم خط و حدها مشخص شد. چیزی که خوشبختانه خیلی به ما کمک کرد، این بود که در دی ماه آب و هوا در خوزستان صبح تا ساعت 11 مه شدید در منطقه حاکم است. یعنی
48 تن از اشرار سابق گفتند حاضریم انتقام حاج قاسم را بگیریم
تحت فرماندهی او متشکل از نیروهای سه استان کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان بود و به لشکر خط شکن معروف بود. حاج قاسم سلیمانی در طول 8 سال جنگ تحمیلی، با لشکر تحت امر خود در عملیات های متعددی ازجمله والفجر 8 ، کربلای 4 ، کربلای 5 و ... حضور مؤثر داشت. با پایان جنگ، لشکر 41 ثارالله به فرماندهی سردار سلیمانی به کرمان بازگشت و درگیر جنگ با اشراری شد که از مرزهای شرقی کشور هدایت می شدند
خانۀ امن سقفی برای زنِ تنها و بی سرپناه
دور از چشم من می کشید اما بعد از اینکه حامله شدم منقل را وسط اتاق می گذاشت و شروع به کشیدن می کرد. می گفتم نکن. نکش. می گفت به تو ربطی نداره مگر تا حالا گرسنه ماندی. وقتی بچه به دنیا آمد اعتیادش بیشتر شد و از شرکتی که کار می کرد اخراجش کردند. دست بزن پیدا کرده بود. حتی بچه کوچکم را می زد. چند باری از خانه بیرونم انداخت با بچه کوچک نمی دانستم کجا بروم. یک بار دماغم را شکست. یک بار دستم را شکست. کم کم
سروده های شعرای آیینی در فراق آیت الله مصباح یزدی
مصاف خصم قرآن، تیغ برهان داشتی تو مدادی افضل از خون شهیدان داشتی ای قلم در دست تو تفسیری از "مایسطرون" ای عروجت معنی "انا الیه راجعون" داغ ما در سالگرد حاج قاسم تازه شد داغ رهبر در غم هجر تو بی اندازه شد اینک "الحقنی بنور عزک الابهج"6 بخوان با امام عارفان همصحبت بهجت بمان شاهد اوج جهاد و اجتهادت حیدر است
رضا رویگری: عاشق فریدون احتشام به کجا چنین شتابان شدم
شتابان به نظر من یک شخصیت خاکستری است و حتی ممکن است مخاطب یک جاهایی دلش به حالش بسوزد! به همین دلیل هم وقتی فیلمنامه را خواندم به این کاراکتر علاقمند شدم و به آقای طالبی گفتم من این نقش را بازی می کنم. یادم هست که گفتم یا این نقش یا اصلا بازی نمی کنم. او افزود: آقای طالبی با توجه به همکاری با مرحوم خسرو شکیبابی در فیلم دست های خالی و شناختی که از بازیگری او داشت، ایشان را برای این نقش در نظر
شملچه، کانال ماهی و عملیات کربلای5 / ماجرای زمستانِ داغ خوزستان
مالک و مقداد هستند که شب های قبل عمل کرده بودند و خودشان را رسانده بودند به دژ دوم. چون عراقی ها متوجه حضورشان نشده بودند دژ اول را می زدند و ما هم که خبر نداشتیم از پشت به آنها تیراندازی می کردیم. کم کم هوا روشن شد و بیشتر واقف به خط شدیم. چندتا از بچه های گردان خودشان را رساندند به دژ دومی ها، برای کمک جهنمی بر پا شد، نمی دانم مفسران جنگ بعدها اعلام کردند که دقیقه ای 2 هزار
سر بریدة فروغی در سعادت آباد تهران/روایتی از سرنوشت یک اثر هنری که دوبار سر آن عوض شد
)(6) و حدود سال 1363 و 1364 بود که مرا صدا کرد به انجمن مفاخر و گفت یک مجسمه ای افتاده تو زیرزمین اینجا، ببین اگر به دردت می خورد ببر آب کن. من رفتم مجسمه را دیدم، امضایی رویش ندیدم البته. نگاه کردم و گفتم این کار کیست؟ نگفت. خودش هم نمی دانست اصلاً که کار کیست. گفتم که حیف است این را آب کنیم. خلاصه یک مجسمه سازی این را زحمت کشیده کار کرده. گفت آقا! فروغی است، فروغی را قبول ندارند و از این حرف ها
دست از دامن رهبر نکشید/ دست از روحانیت متعهد برندارید
جنگی به عضویت رسمی سپاه پاسداران درآمد. از آن پس فرماندهی گردان یا رسول (ص) لشکر کربلا را عهده دار شد. روایت همرزم شهید: یکی از همرزمانش می گوید: به ندرت لباس فرم سپاه را می پوشید و اکثر وقت ها لباس خاکی بسیجیان بر تن داشت. روزی در قرارگاه با فرماندهان عالی رتبه جنگ مانند محسن رضایی و علی شمخانی جلسه داشت. مشاهده کردم که با همان لباس خاکی بسیج می رود تا در جلسه شرکت کند. گفتم
شایعات عجیب درباره فائزه هاشمی به روایت خودش
پالیزدار می آید می گوید پوست هندوانه هایی که اسب های فائزه می خورند فقط 300 هزار تومان است، حالا بقیه مخارج این اسب ها را ببینید چقدر است؟ من نه اسبی دارم نه اسبی داشتم. یک اسبی خانم منتظمی باشگاه دار به من هدیه داد که من اصلا نبردمش، گفتم برای خودت، خودت هم اجاره بده. اصلا احساس نکردم که این برای من است؛ حتی یک بار هم سوارش نشدم، چون من گاه گاهی می رفتم اسب سواری، یا شایعه طلاق من. این خیلی عجیب
بستن چشم های یک عکاس
کار می کردم که مرا نمی فرستاد. من خواهش می کردم که بروم، داوطلب می رفتم. حالا عکسم را چاپ می کرد برایم مهم نبود. من فقط می گرفتم. خلاصه تا بعد از انقلاب و دوره های جنگ با چیزهایی آشنا می شدم با لغاتی با ادبیاتی که معنایش برای من ملموس نبود. یعنی من اصلا نمی دانستم شهادت یعنی چه؟ یعنی نمی توانستم برای خودم تعریف کنم و از این نق زدن ها هم بدم می آمد که می گفتند مثلا آدم ها را به زور سوار اتوبوس می
(پروانه های شهر دمشق) را بشناسید/زندگینامه شهید مدافع حرم رضا حاجی زاده + عکس
ماست. روز اول خیلی ناراحت شده بودم، وقتی رامین رسید دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم، زیر بغلم را گرفت گفت: بلند شو بایست، مبارک باشد مادر شهید شدی، واقعا مادر شهید شدن برازنده تو بود. این را که گفت: کمی محکم شدم و پدرش را هم بغل کرد و تبریک گفت و بعد سوار ماشین شدیم. گفتم رامین جان شنیدم جنازه داداش برنمی گردد، گفت: خوشحال باش! داداش هم شهید شده، هم مفقو دالجسد، پس مقامش خیلی بالاست، اصلا نباید کسی
ویروس جدید آزار
اظهار نظر می کردم که با حمله یک عده مواجه می شدم. فحش و ناسزاهای جنسیتی که اصلاً برایم غیر قابل تحمل بود. با خودم می گفتم مگر من چه گفته ام که این طوری باید فحش بشنوم؟ آدم هایی که ناشناسند احساس امنیت بیشتری می کنند و همه آن چه را که در درونشان می گذرد راحت بیرون می ریزند. راستش را بخواهی اول با بلاک کردن آدم ها شروع کردم بعد صفحه ام را پرایوت کردم و آخر سر هم از خیرش گذشتم و اکانتم را غیر فعال کردم
معرفی شهدای عملیات کربلای 5 مازندران + تصاویر
زمان به مردم سیمان و وسایل دیگر می دادند. خودش با اینکه مسئول بود، چکمه می پوشید و سیمان را تقسیم می کرد. یک روز که در حال تقسیم سیمان بود، به او گفتم: پسر! چرا اینقدر خودت را خسته می کنی؟ تا چشمش به من افتاد، گفت: پدر! اگر برای گرفتن سیمان آمدی، الان نداریم. باید همه را تقسیم کنم، اگر زیاد آمد، به تو می دهم. از فامیل بازی خوشش نمی آمد. شهید حسن کارآمدپیشه نام پدر: جانعلی
مرور فعالیت های عمرانی شهید سلیمانی در ایران و عراق
، زمین های زیادی مسطح و قطعه بندی شد. شرکت تعاونی هایی تشکیل شد که آمدند و شروع به بهره برداری کردند و موجب شد که در آن منطقه یکی از پایه های ناامنی که بحث بیکاری و معیشت بود، از بین رفت. حاج قاسم همیشه در خط مقدم بود حاج قاسم اولین موزه دفاع مقدس را هم در کشور راه اندازی کرد و شما هم در آن زمان با ایشان همراه بودید. ایده اولیه تشکیل موزه از سردار سلیمانی بود؟ در سال
سردار جعفری: سردار سلیمانی نویسنده نامه 24 فرمانده به خاتمی بود/به خاتمی هشدار دادیم که طوری دیگر برخورد ...
، منطقه و روش هایی که درباره پشتیبانی سپاه و کشور از نیروی قدس باید انجام می شد، بود. یکی از مباحث ما با حاج قاسم طرح این سوال بود که شما چندبار با آقای بشار اسد ضرورت مسلح کردن مردم را گفته اید آیا؟ گفت من چندبار این را گفتم، اما ایشان قبول نکرده و استدلال می کرد که بافت مردمی و قومیتی سوریه، متفاوت از ایران است و ما نمیتوانیم این اجازه را بدهیم، اما وقتی که خطر سقوط دولت سوریه جدی شد، من
تعجب حاج قاسم از ازدواج یک دختر شهید
. در همین حین سردار سلیمانی مرا می بیند و صدای مرا هم می شنود. دیدم حاجی از جایش بلند شد و آمد سمت من. گفت: دخترم چه شده؟ وقتی حاج قاسم را دیدم، خودم را جمع وجور کردم و گفتم: چیزی نشده بچه بغلم هست، خسته شدم. حاج قاسم بچه را از آغوش من گرفت و گفت: بنشینید اینجا. ما اولین خانواده شهید مدافع حرم بودیم که وارد سالن شدیم. پیش از ما دو خانواده از شهدای دفاع مقدس حضور داشتند. حاج
اسم گیل مانا انتخاب شهداست
. تا اینکه در جلسه اسم گذاری خسته شدم و گفتم من باید بروم خانه، با شما بعداً تماس می گیرم. در خانه بودم که با شهدا حرف می زدم (در این کتاب بیش از 100 نام شهید آمده است از آنان خواستم تا برای اسم کتاب کمکم کنند) از آن طرف هم سردار گفته بودند دوست ندارم عنوان کتاب اسم من باشد. دلم خیلی گرفته بود همین طور که با شهدا صحبت می کردم احساس کردم چیزی به قلبم خورد و اسم گیل مانا به ذهنم آمد همان لحظه به سردار زنگ زدم و اسم را گفتم! گفت: عالی است همین اسم باشد!
حاج قاسم اسطوره فراموش نشدنی
آسیا را از چنبره تروریست ها و داعشی ها و استکبار رهایی بخشید، آنگونه که علاوه بر ایران بسیاری از کشورهای منطقه نیز بر مکتب او گرویدند و راه ایران را با وجود حاج قاسم ها جبهه برحق تلقی می کنند. دشمن با ترور این شخصیت فراموش ناشدنی تاریخ ما ثابت کرد که از مردانگی و جنگ روبرو با ما هراس دارد و گمان می برد که راه حاج قاسم با شهادتش تمام می شود اما همانگونه که خداوند وعده کرده ظالمان کیفر
روایت سه فرمانده مقاومت از حاج قاسم
آماده شدیم. خدا را شکر دوستان حیدریون و زینبیون و بچه های حزب الله در چند مرحله کل منطقه را آزاد کردند. نکته خیلی مهم این بود که با وجود شدت درگیری ها حاج قاسم سلیمانی به خط آمد. انگار نه انگار که فرمانده محور مقاومت است؛ می آمد بین بچه ها و با آن ها خوش و بش می کرد و با تک تکشان صحبت می کرد. او توانست کاری را انجام دهد که افراد با زبان های مختلف و از کشور های مختلف بیایند و اینقدر راحت در کنار هم
مویه برای سردار| مرور آثاری که برای شهادت حاج قاسم خلق شد+نماهنگ و صوت
گریه های شبانه گفتم از اوست هرچه ما داریم پرچمش را ناگهان آسمان به حرف آمد حاج قاسم هنوز قاسم هنوز زنده است نام اثری است به آهنگسازی حمیدرضا غلامعلی و خوانندگی غلامرضا صنعتگر که به جرات می توان آن را معروف ترین اثر ساخته شده برای شهادت حاج قاسم قلمداد کرد. این آهنگ با حمایت مرکز موسیقی حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی منتشر شد. مرد میدان آهنگ مرد میدان اثر
حاج رحیم از کسانی که دشمن دین بودند بی زاری می جست
بیشتر شب ها در خط پدافندی جزایر مجنون نماز شب می خواند و تبعیضی بین دوستان محله و بقیه نیروها قائل نبود. این رزمنده هشت سال دفاع مقدس یادآور شد: یک بار به مرخصی آمده بودیم که با هم به مغازه ای رفته و برای خانه اش موکت خریدیم. گفتم انشالله پس از برگشتن از جبهه همسرت را به خانه می بری و برای ما شیرینی می دهی. نگاه معناداری کرد و گفت بله! شیرینی خواهی خورد، ولی شیرینی رفتن به آن طرف