نقش اصلی شهید احمد کاظمی در شکست حصر آبادان چه بود؟
سایر منابع:
سایر خبرها
پیغام فتح| قسمت آخر فعالیت جانباز پرستار به کرونا ختم شد/ نجات رزمنده ای که اکنون مدیر است
1362 پس از اخذ مدرک سیکل با شرکت در آزمون وارد آموزشگاه بهیاری شدم، یک سال بعد به صورت داوطلبانه به جبهه رفتم و توانستم در 9 عملیات شرکت کنم. تا سال 1365، حدود سه بار از ناحیه بازو و پا زخمی شدم، ولی به عقب برنگشتم، در آن زمان مسوولیتم معاون گردان و فرمانده گروهان بود، وضعیت جسمی ام خیلی بد نبود، در همان جا استراحت کردم و به خدمت ادامه دادم، آچار فرانسه بودم و همه کار می کردم .
تجلی همراهی سپاه و ارتش در شکست حصر آبادان با دفاعی حماسه آفرین
د 1500 متر و حتی در بعضی از جاها تا 80 متر بود و زمانی که سربازان ما سینه خیز برای شناسایی منطقه می رفتند صدای عراقی ها را به راحتی می شنیدند که آن ها چه کاری انجام می دهند. وی که معاون آتشبار گردان 368 توپخانه پشتیبان تیپ دو قوچان لشکر 77 خراسان در ایام جنگ بود، بیان کرد: زمانی شناسایی منطقه دشمن پایان یافت که صدام گفت نیروهای ایرانی عرضه حمله ندارند، همان شب سرهنگ شهاب الدین جوادی
آموزش های مردمی
شدند. اسلامی در خصوص حضورش در جبهه مطرح کرد: با آغاز جنگ تحمیلی و حمله عراق به غرب کشور 72 نفر نیرو بودیم که به جبهه غرب کشور اعزام شدیم. بخشی از ما به سر پل ذهاب رفتیم که من هم همراهشان بودم. دستور مقام معظم رهبری وی اظهار کرد: پس از حمله عراق به جنوب ایران با مرحوم احمد قدیریان به اهواز رفتیم و یکسری نیرو به آنجا بردیم و خدمت مقام معظم رهبری و شهید چمران رسیدیم و از
تلخ و شیرین های جانباز ضایعه نخاعی/بهترین دوران در منطقه رقم خورد
زمان کلاس یازدهم بودم. بعد از آن می دیدم که همکلاسی هایم، همسایه ها، دوستانم و اقوام به جبهه اعزام شده و من هم با توجه به وظیفه و تکلیف، درس را رها کرده و به خدمت سربازی رفتم. در ابتدا در گردان زرهی تیپ یک زاهدان بوده و بعد از گذراندن دوران آموزشی به منطقه سومار کرمانشاه اعزام شدیم. * چگونه جانباز شدید؟ رسته من در جنگ مخابرات بود و بی سیم و تجهیزات ارتباطی گردان
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات
سه کیلومتر مسیر سخت را طی کردیم، برای دور ماندن از تیررس دیده بان دشمن یک جاهای کاملا به طرف زمین خم می شدیم منطقه بسیار حساس بود. رزمنده ها از کار ما ناراحت شدند، حاج آقای بیات رو به ما کرد و گفت: نیروهای رزمنده اول امیدشان به خداست، بعد به شما امدادگران و پزشکان. با اینکه تنها یک بهداشت یار بودم اما دکتر صدایم می کردند، رزمندگان با حضور امدادگران روحیه می گرفتند. مجدد به درمانگاه
ناگفته هایی از جانباز حمید بیات / 16 بار مُردم و زنده شدم...
فعال در کادر پزشکی در جبهه کاملا مشهود بود، کار خیلی حساسی بود یک هفته در درمانگاه ماندیم، اقدامات اولیه روی مجروحین انجام می شد و در صورت نیاز به بیمارستان سر پل ذهاب اعزام می شدند تا اینکه امدادگران را بین سنگرها تقسیم کردند. من و شیرزاد بیات به تنگه کورک در گیلان غرب جای بسیار دشوار قلب محور منطقه جنگی افتادیم. منطقه تنگه کورک آب نبود برای آوردن آب از تانکر حدود سه کیلومتر مسیر سخت را
مسئولان لیبی می گفتند به شرطی موشک می دهیم که عربستان را بزنید
بزرگی انجام دادی. همه این هیئت در لیبی به دیدار نخست وزیر لیبی رفتیم و وی در سخنرانی مدام می گفت تهران ام القری اسلام است. من محکم روی میز زدم و گفتم چرا آنقدر خالی می بندید؟ اگر تهران ام القری است چرا موشک نداریم؟ تقاضای ملاقات با مسئول مهمات در همان روز را دادم. رفیق دوست تصریح کرد: به دیدار مسئول مهمات رفتم و گفت برای دادن موشک یک شرط دارم و آن این است که یک موشک را به عربستان بزنی و من با سرعت قبول کردم. ادامه دارد..
رفیقدوست: آیت الله هاشمی با حالت خوفناکی گفت آبروی ما جلوی مردم رفته است
هم از طرف قذافی مامور شده بود و تحت فرمان من بود. 6 موشک را شلیک کرده بودیم و بعد از هر شلیک به دفترم می آمد که قذافی پیغام می داد عربستان چه شد؟ گفتم قول دادم و عمل می کنم، باید شناسایی شوند. ببینید خدا چه زبانی به ما داده بود که عربستان را نزده بودیم اما رفتم دو تا 10 تای دیگر هم گرفتم و آوردم. اما وقتی زورش به شلیک نرسید تیم شهید طهرانی مقدم آمدند و خودشان شلیک ها را شروع کردند و در اولین پرتاب
رزمنده دفاع مقدس: از آقامهدی لقب قربان طلا گرفتم
رسیدند و دنبال من می گشتند و من به مدت دو روز در مخفیگاه ماندم، در آن موقع به مرگ و اسیر شدن اصلا" فکر نمی کردم، فقط به این فکر می کردم که پیش حاج احمد شرمنده نشوم. وی افزود: بعد از چهار روز که از قرارگاه خارج شده بودم، دوباره به آنجا بازگشتم، حال من را به قرارگاه راه نمی دادند و اسم شب می خواستند، اما به هر زحمتی بود با مسئول شان صحبت کرده و قانع شان کردم که من نیروی خودی هستم، بعد به وسیله
خاطره جانباز شیمیایی از گردان کمیل/ استقبال مردم برای بدرقه رزمندگان دیدنی بود
عصبانی شدم و گفتم: بابا ولم کن می خوام برم بغلش کنم رفیقمه _ اگر رفیقته پس مگه مرض داری اینطوری نمکدون پرت می کنی و داد می کشی دست من و سد رامین را ول کردند. همان وسط سفره همدیگر را بغل کردیم و بوسیدیم. کل بساط سفره بهم ریخت. این بهم ریختگی زمانی بیشتر شد که من رفتم و پیش سدرامین نشستم کلا ترتیب سفره عوض شد، من قرار بود با یکی دیگر هم کاسه شوم سدرامین هم همینطور. حالا با آمدن من
ناگفته های جنگ از زبان شکارچی تانک های بعثی
گفت که در روز 31 شهریور سال 1360، تا نزدیکی های ساعت 11 و 30 دقیقه بود که دشمن سه پاتک کرده بود و در مراحل مختلف پاتک دشمن 17 دستگاه تانک شکار کرده بودم یعنی هر دفعه که عراقی ها پاتک میزدند. من 4 یا 5 دستگاه تانک آن ها را به آتش می کشیدم و آن ها عقب نشینی می کردند بعد از گذشت چند ساعت مجددا حمله می کردند. بعد از آن ساعت دیگر خبری از دشمن نشد و ما نیز بعد از دو روز که در آن منطقه بودیم مجددا به
دفاع مقدس نقطه شروع تشکیل جبهه مقاومت اسلامی بود
با دشمن در زمان رزم بودند و با تمام وجود در کنار رزمندگان حاضر می شدند و این یکی از نکات بارز جان فشانی فرماندهان ما در دوران دفاع مقدس و امروز در جبهه مقاومت است. فرمانده تیپ 82 سپاه قزوین با اشاره به خاطرات خود از عملیات نصر 5 در منطقه سردشت گفت: هیچ وقت یاد نخواهم برد که شهید حاج احمد اللهیاری که جانشین فرمانده محور در عملیات نصر 5 بود، با وجود این مسئولیت برای توزیع و تقسیم مهمات
جهاد سازندگی چه نقشی در پیروزی عملیات ثامن الائمه(ع) و شکستن حصر آبادان داشت؟
روزهای اول ودوم جنگ نیروهای جهاد سازندگی هر کدام از هر شهرستانی واستانی وگوشه وکنار این مملکت واز روستاهای دور دستی که داشتند کاری کردند حرکت کردند به سوی جبهه ها وظرف 3-2 روزی مخصوصاٌ به خوزستان که مرکز هجوم دشمن بود آمدند وبا خود امکانات مردمی وچیزهائی که در دست داشتند راه انداختند ودر منطقه حضور پیدا کردند وچیزی که در ذهنم است یه گروه از برادران جهاد سازندگی استان اصفهان وچهار محال بختیاری
جانباز افغانستانی: افتخار می کنم که جانباز جنگ ایرانم
شهادت رسید یا از شهید ملکی و یا از شهید احمد مسعودیان. در پادگان توحید بودیم و روز عید بود. من می خواستم از پادگان خارج شوم، اما مسعودیان مانع من شد و گفت که ما در حال آماده باش هستیم و شما نباید خارج شوید. به خاطر این جریان تا مدت ها از او دلخور بودم. یکروز دیدم در صبحگاه آمد و مرا به آغوش گرفت و شروع کرد به حلالیت خواستن و گفت: که عازم جبهه است. بعد از رفتن او شاید بیست روز هم نگذشته بود که خبر
چه کسانی می خواهند تاریخ را تحریف کنند؟/ دکتر گفت: منم کچلم! نکنه چمرانم
اجازه میده؟ اینا از تهران اومدن تو شهر من دارن کار می کنن بعد من شهر خودمو ول کنم و کمک حالشان نباشم؟ پروانه شماعی زاده اهل سر پل ذهاب بود. سالها در درمانگاه جنگی شهید نجمی ماند و سخت ترین وظیفه را به عهده داشت: روزهای اول جنگ که شهدا را از خط مقدم می آورند، تنها جنازه هایشان را با تابوت به پشت جبهه می فرستادند. مدت کوتاهی که گذشت متوجه شدیم کوچکترین یادگاری های همراه شهدا، برای خانواده هایشان
خاطرات آیت الله فاضل لنکرانی از حضور در جبهه ها
سؤال را از من پرسیدند، گفتم امام خمینی(س) من را معمم کرده است. تا این را گفتم، با اشک عمامه من را برداشت و شروع به بوسیدن کرد. در حالی که شاید این عمامه همان عمامه ای نبود که به دست امام بر سر من گذاشته شده بود. ما عمامه های مختلف داریم. این طور فدایی و عاشق امام بودند. بعد از آن هم برای جبهه رفتیم. یکی از سفرهایی که جبهه بودم، بعد از نماز صبح برای رزمندگان زیارت عاشورا می خواندم. یک روز
اگر الان هم جنگ شود خواهم رفت
به مناسبت هفته دفاع مقدس خبرنگار خبرگزاری علم و فناوری فارس گفتگویی را با دکتر سعید قاضی پور پزشک و دانشجوی دکترای الهیات و معارف اسلامی (علوم قرآن و حدیث) دانشگاه آزاد تهران انجام داده است . ** * از خاطراتتان در روزهای اول جنگ بگویید . روز اول جنگ سیزده ساله بودم و خاطرم هست از همان روز اول اصرار داشتم به جبهه بروم. بعضی از دوستانم با تقلب وگفتن سن بیشتر رفتند ولی من خلاف
ابوفاطمه مسافر سوریه شد/کلیشه ای می گویم عاشق شهادتم
به درس خودم ادامه بدهم. خانواده ها نمی گفتند این ساک و وسایل تو، می توانی بروی رفتن به جبهه در آن زمان طوری نبود که خانواده ها با رضایت می گفتند بیا این ساک و وسایل برای رفتن؛ این طور بگویم که چنین فرهنگی هنوز رواج نیافته بود و من هم در اولین روز اعزام قصد داشتم بدون اطلاع به جبهه بروم، اما به پدرم گفتم و بعد از آمدن به مرخصی و اعزام برای بار دوم، خانواده ام راضی بودند و با
بانوان پشتیبان جبهه و جنگ از خانه
برای پشت جبهه از باغاتی که در اختیار ما می گذاشتند، محصول برداشت می کردیم. ترابی یگانه ادامه می دهد: با دختر دو ساله ام فعالیتم را ادامه می دادم، هر روز صبح بعد از کارهای خانه بچه بغل به خانه ای که در منطقه هنرستان همدان در اختیار ستاد پشتیبانی قرار داشت، می رفتم، در آنجا از قند شکستن و بسته بندی آجیل مشکل گشا بگیر تا تهیه مربا برای زمستان کار برای همکاری بود. وی اظهار می کند
میزگرد| روایتی از محبوبیت و تواضع شهید مهدی باکری / فرمانده ای که پوتین رزمندگان را هم واکس می زد + فیلم
سمت کوه در فصل سرد زمستان بروم، همان که دشمن فهیمد فرار کرده ام کوه را گلوله باران کرده و به رگبار بستند. شب را با لباس زیر در مناطق کردستان تا خود صبح راه رفتم تا این که سحر شد، گرسنه و تشنه و خسته نمی دانستم کی خوابم برده بود همین که بیدار شدم نزدیک غروب شده بود، به سمت روستایی حرکت کردم. به اولین خانه که رسیدم در را زدم چند زن در آن خانه کنار تنور گرم مشغول نان پزی بودند خودم را به
این رزمنده که هر 5 دقیقه 9 تانک را منهدم می کرد | شکارچی تانک های عراقی را بشناسید
کرد با چندین لشکر و تیپ مستقل حمله کردند تا جاده اهواز و اندیمشک را تصرف و راه تدارکاتی نیروهای جنوب و غرب را قطع کنند. سرهنگ غفاری تصریح کرد: از آرایشات نیروهای ما هم اطلاع داشتند که داریم برای حمله آماده می شویم. در 29 اسفند شب به ما اطلاع دادند آماده باشید دشمن اقدام به تک کرده من به عنوان شکارچی تانک معمولا با موشک تاو هدف ها را منهدم می کردم. این موشک سه کیلومتر برد داشت و حدود پنجاه
مسئولین باید فرهنگ ایثار، شهادت و از خود گذشتی را به نسل امروز منتقل کنند
دلیل مشکلات مالی برای کار راهی تهران شدم آن زمان 14 سال سن داشتم، تا سال 63 در تهران در نانوایی کار می کردم و در همان حین درسم را نیز ادامه دادم در سن 17 سالگی از تهران به عنوان بسیجی و با ترفند به سوسنگرد اعزام شدم و در آنجا نیز در پخت نان برای رزمنده ها فعالیت داشتم. نحوه اعزام شما به جبهه به چه صورت بوده است؟ همانطور که گفتم ابتدا دو سال به عنوان بسیجی به سوسنگرد رفتم وقتی 18
روایتی از خستگی، بی خوابی و دفاع زیر سنگرهای داغ/ ایمان و نصرت الهی تنها سلاح رزمندگان در برابر دشمنان ...
برای دیدن یکی دوستان، شهید مهندس فریدون کشتگر، رفتم و چند روزی با ایشان به منطقه عملیاتی فتح المبین رفتیم که رزمندگان اسلام با عملیاتی عظیم ضربه بزرگ و مهلکی را به دشمن بعثی وارد کرده بود و اسرای بی شماری را در اختیار گرفته بودند. * از بیت المقدس بیشتر بگویید؟ در این عملیات مناطق زیادی را آزاد کردیم که البته رزمندگان بزرگواری نیز در همان عملیات به شهادت رسیده و مجروح شده بودند
از مخالفت با رژیم شاه تا رزمندگی دفاع مقدس
است و من نیز در ادامه حرف او مسعود کردبچه را نشان دادم و گفتم سرباز من خیلی زحمت کشیده است با این حرف به او تشویقی دادند. شیمیایی شدن؛ رهاورد جنگ او به خاطره دیگری اشاره می کند و می گوید: در جبهه درجه داری به نام آقای اکبری بود که وظیفه استراق سمع را به عهده داشت. مسئولیتی که هر کسی نمی توانست آن را انجام دهد. در یکی از مأموریت هایش زمانی که سینه خیز به سمت جلو پیش می رفت با مین
اتاقکی که 27 سال است گنجینه شهداست/ ماجرای عموخسرو و تصاویری که زندگی اوست
روستای علی آباد پل شکسته در شهرستان کنگاور، وقتی جنگ شروع شد، 15 سالم بود و سن و سالی زیادی نداشتم، مدرسه می رفتم، اما تصمیم گرفتم به فرمان امام (ره) و با اجازه پدر و مادر به جنگ با دشمن بروم. پل شکسته متعلق به همدان است یا کنگاور؟ پل شکسته دو قسمت است، قسمتی خسروآباد و قسمتی علی آباد ، ما علی آباد هستیم و زیر نظر کنگاور، اما جاده اصلی معروف به پل شکسته بین دو روستا عبور می کند
نقش بی بدیل مدارس و دانشگاه در ترویج فرهنگ ایثار و شهادت
دوران دفاع مقدس نیست، آن روز با امریکا می جنگیدیم اما جبهه آن عراق بوده است این را باید به جوان و نسل امروز بفهمانیم. جوان امروز از ما سوال می کند چرا در دوران جنگ وقتی عراق حمله کردد شما چرا وارد خاک عراق شدید؟ ما نتوانستیم این فرهنگ را به جوان امروز منتقل کنیم و این وظیقه صداو سیما، رزمنده ها و روحانیت است و بگوییم تا جایی که دشمن شهرهای ما را مورد هجوم قرار داده است ما باید دست دشمن را