همسرانه ای از 6 سال جهاد غریبانه شهید ابوزینب
سایر خبرها
زندگی عبرت آموز خانواده یک شهید؛ می خواستم دست همسرم را ببوسم، کف پایش قسمتم شد
دارم. وقتی رفتم گفت: باید چند روز دیگر به سوریه بروم. فعلاً به کسی نگو حتی بچه ها. این را که گفت من به فکر فرو رفتم. مادرم از من پرسید: چه شده؟ گفتم: چیزی نیست. کلا در 25 سال زندگی با همسرم هیچگاه حرفش را به کسی حتی مادرم نگفتم. اما هنوز توی فکر بودم. از طرفی خیلی خوشحال بودم همسرم می خواهد به سوریه برود. حس می کردم باعث افتخار من است. شاید باورتان نشود، اما هنوز هم دلیل این خوشحالی را
ناگفته های پدر 2 دختر تهرانی قبل از اعدام / اعتراف به 4 جنایت در گفتگو با قاتل
خانه رفت اتفاق خاصی نیفتاده بود. هفته قبل از آن دخترم ماشین را در پارکینگ پارک کرده بود و یادش رفته بود شیشه ها را بالا بدهد. سر همین بگومگوی مختصری داشتیم. من به سولماز، دختر بزرگم؛ گفتم که شاید گربه داخل ماشین برود و سر همین کمی بحثمان شد. اما موضوع تمام شده بود. حتی چند شب بعد از آن بحث تولد ساناز دختر کوچکم را گرفتیم و مشکلی نبود. من کیک خریدم و دیگر حرفی در مورد ماشین نزدم. تا اینکه یک روز
اتفاق عجیب در ارومیه؛ شکایت از ملی پوش وزنه برداری به خاطر جوش دادن در! +عکس
مجموعه تختی توهین می کند. یک سال تحمل کردیم مراد زاده در پایان صحبت های خود گفت: در این مدت هر حرفی به من زدند گفتم ایرادی ندارد. ما یک سال است که این رفتار میری را تحمل می کنیم. این حرکات هر روز تشدید می شود و من نگرانم آسیب ببیند. شاگردان من جلوی دادگستری جمع شدند و با مدیر کل استان گرفتند و گفتند وکیل گرفتیم و مدیرکل هم گفته فعلا دست نگه دارید. ببینید ورزشکار سالاری چگونه می شود که من
سفارش حضرت زهرا (س) به شهید ابراهیم هادی
باز کردم. چهره ی نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو الان موقع اذانه. من بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمی دونه خستگی یعنی چی؟! البته می دانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار می شود و مشغول نماز. ابراهیم دیگر بچه ها را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی
پذیرایی از 670 سارق حرفه ای در زندان
بودم. تصمیم گرفتم آنرا همراه با یک اسلحه پلاستیکی خریداری کنم. از روز حادثه بگو. آن روز به عنوان مأمور آب مقابل در خانه مالباخته رفتم. او از من کارت شناسایی نخواست و در را باز کرد. به طبقه واحد او رفتم و در زدم. آن زن دوباره سؤالی نکرد و در را باز کرد. آنجا بود که با تهدید سلاح 30 میلیون تومان پول نقد و تلفن همراهش را سرقت کردم. گفتگو با شاکی شاکی زن جوانی
وقتی حواس حاج قاسم به همه چیز هست/ ازدواج مجدد همسران شهدا خوشحالش می کرد
لبخند گفت: او را شهید کنی چه می کنی؟ گفتم: حاجی! خدا بزرگ است. گفتند بچه را بیاور می خواهم ببوسم. سفت و محکم می بوسید و چند بار بعد با خنده گفت: من عادت دارم بچه هرچه کوچک تر باشد محکم تر می بوسمش. محمد هادی فرزند شهید، کنارم گوشه ای نشسته بود. سردار نگاهش کرد و گفت: آقا محمد هادی ما چرا نمی آید جلو؟ محمد هادی برای اولین بار که کسی را ببیند، خیلی غریبی می کند، اما سردار گفتند: پاشو بیا
پاسخ های یک سردار به پدرش
دایی ام. باید به همه آنها پاسخ واضح و روشن می دادم. وقتی برگشتم، چند نفری را در روستا دیدم. از نوع احوالپرسی شان فهمیدم خبر عملیات در روستا پیچیده. سر راه رفتم مسجد و پدرم را دیدم. نماز را خواندیم و با هم برگشتیم سمت خانه. گفت: خب به سلامتی برگشتی، چه خبر؟ گفتم خدا رو شکر. گفت: شنیدم عملیات سختی داشتین. بچه ها چی شدن؟ گفتم: ان شاءالله یکی یکی پیداشون می شه. پرسید: ابوالقاسم
(قسمت دوم)- امیر حسین ذاکری
.... بعد پیامک داد: قهرمن بود در انتظارت! یک روز از در مذاکره با وی وارد شدم که رای شو برای خرید لپ تاپ بزنم. پدر سوخته گفت: هر مذاکره ای داری پیش شرطش اول خرید لپ تاپه! گفتم: عزیزمن، عصای دست من، که البته عصایی شده ای برای کوبیدن بر سر من، بزار تحریم ها برداشته بشه، fatf تصویب بشه شاید لپ تاپ ارزون بشه شاید بتونم یه خاکی به سرم بریزم. گفت: بابا منو نپیچون؟اف ای تی اف و اینگونه حرفا شده است ورد زبانت - بابا شده ای پر از خساست. بله پدرش شده است پر از خساست حتی پر از حقارت. چون تو خرید آذوقه هم خساست می کند. ای مرگ برمن با این خساست ها! ...
حاج قاسم معمار حرم و سردار حریم بود
. وقتی مأموریتی به سوریه می رفت و برمی گشت و مثلا قول داده بود به فلان خانواده شهدا که باید برود خانه شان، قبل از اینکه به خانه خودش برود می رفتند خانواده شهید و آنها را دلداری می دادند و دو ساعت با آنها بود و بعد به خانه خودش می رفت، در واقع یادش نمی رفت که مثلاً قول داده به این خانواده شهید که در برگشت از سوریه حتماً به خانه آنها برود. * آقای افضلی اگر در یک جمله بخواهید حاج قاسم را توصیف کنید
سرقت وحشیانه از زن تنها در منزل/ سارق با لباس پلیس وارد خانه شد + عکس
؛ مردی که فقط چهره اش در تصویر مشخص بود خود را مأمور آب معرفی کرد و من نیز در منزل را باز کردم، بعد از 40 دقیقه زنگ در واحد نیز به صدا درآمد و من بدون نگاه کردن به چشمی در خانه و به گمان اینکه یکی از همسایه ها پشت در است، در واحد را باز کردم. وی افزود: درحال انجام امور منزل و در خانه تنها بودم که این فرد وارد خانه شد و مرا هل داد، روی زمین افتاده و سرم روی مبل خورد، سارق سپس اسلحه را روی
روایت زوج جوانی که با پذیرش 2 فرزندخوانده، تهدید را به فرصت تبدیل کرده اند
برای مطهره و مهدی است. همان جایی که با اصرار مطهره قصد بچه دار شدن دارند، ولی می فهمند قرار نیست این اتفاق زندگی شان را شیرین کند. مطهره می گوید: در خواستگاری همسرم پرسید چند بچه می خواهی؟ گفتم 4 فرزند. یعنی ماجرای فرزند از روز اول برای ما جدی بود، اما سر زمان فرزنددار شدن با هم اختلاف داشتیم. با اصرار من یک سال بعد از ازدواج اقدام کردیم، ولی نتیجه نگرفتیم. با مراجعه به پزشک و پیگیری متوجه
اگر امید نباشد باید برویم و بمیریم/همسرم فرزانه کابلی به من گفت هادی متوجه هستی داری با خودت حرف می زنی؟
بود که اگر کرونا اجازه بدهد با او کار کنم که متاسفانه نشد و عمر او کفاف نداد. بگذارید خاطره ای دیگر بگویم؛ آقای عزت الله انتظامی مدتی می شد که برای همکاری در تئاتری اظهار تمایل کرده بود، سال 80 که می خواستم باغ شب نمای ما را در تئاترشهر روی صحنه ببرم، برای نقش ناصرالدین شاه این نمایش با او تماس گرفتم و گفتم بسم الله، این نقش فقط برای شماست. گفت متن را بفرست و بعد از سه، چهار روز که اتفاقا برف
واکنش حاج قاسم به جلسه ای که در آن به رهبری توهین شد
ایجاد می کرد و حرفش اثر داشت. ما سعی می کردیم خودمان را به سردار سلیمانی نزدیک کنیم و از معنویت او استفاده کنیم گرچه شاگرد تنبل بودیم، اما این عظمت را سردار سلیمانی تا پایان عمر داشت. * حاج قاسم بعضی از روز ها 23 ساعت کار می کرد!/ خجالت می کشیدند به او نه بگویند ما باید از سال 76 تا 98 که حاج قاسم 22 سال در نیروی قدس بود ضرب در 3 کنیم، حاج قاسم روزی 7 ساعت کار نمی کرد
ضرب شست پلیس به 670تبهکار
. بخت با من یار بود که او حالا زنده مانده است هرچند که در بیمارستان بستری شده و تحت درمان است. چند نفر را زخمی کردی؟ فقط همین یک نفر بود، من تازه دزدی را شروع کرده بودم. 3روز بود که سرقت می کردم و درست روز سوم گیر افتادم. انگیزه ات چه بود که در این سن و سال کم تصمیم به سرقت گرفتی؟ به خاطر تهیه قسط وام خانه خواهرم. او چند روز قبل حدود 2میلیون تومان پول از من خواست تا قسطش را
بین الحرمین مادر شهیدان طارمی در بهشت زهرا
گوید: برگشتنش هم قصه خودش را دارد. چشمان حاج خانم پر از اشک می شود و می گوید: حس من این است که هادی رزق شهادت را از خدا همان روزی که پیکر جواد برگشت، گرفت. سال 73 روز شهادت حضرت زهرا بود. تعدادی شهید گمنام آورده بودند... هر وقت شهید می آوردند دل توی دلم نبود اما این بار حسم فرق داشت.کفش های مهمانی ام را پوشیدم و یک چادر نو هم سرم کردم. پیش خودم گفتم تشییع شهید هم مثل زیارت است. تابوتها
قصه عجیب فرار یک دختر!
: من شاید از تو بگذرم، اما از همسرم نمی توانم بگذرم. به همین دلیل من هم شبانه خانه را ترک کردم و به منزل دوستم رفتم. بعد از چند روز که در منزل دوستم به سر بردم، یک روز صبح متوجه شدم که او به صورت تلفنی آمار مرا به مادرم می دهد چرا که احساس می کردم او نیز از سوی مادرش به خاطر حضور من در آن جا تحت فشار قرار دارد، این بود که منزل آن ها را نیز ترک کردم و در خیابان سرگردان بودم که ماموران گشت مرا به
شهدای مدافع حرم در اغتشاشات سال 88
آمدیم بیرون، متوجه شدیم که امامزاده علی اکبر را تهدید به بمب گذاری کرده بودند. مجروحیت شیمیایی اش به خاطر فشار عصبی در دوران فتنه عود کرده بود آن زمان، تلفن ها قطع بود و فقط خودش می توانست با ما تماس بگیرد. بعد از یک ماه و نیم که به خانه آمد گفت: برویم خانه مادربزرگ و سر بزنیم، چند وقت است که به دیدنش نرفته ام. آنجا که بودیم، حاج آقا رفت وضو بگیرد که یک مرتبه دچار سرفه شدید شد
زخمی های فتنه 88 که شهید مدافع حرم شدند/فتنه گران با چاقو به جان شهید صدرزاده افتادند
استفاده شد که پس از شهادت وی در نبرد با داعش مشخص شد این فرد مهدی نوروزی بود. همسر شهید مهدی نوروزی از حضور همسرش در جریان اتفاقات روز عاشورا چنین گفته است: شب تاسوعا کرمانشاه بود. خودش می گفت دلشوره گرفته بودم که امسال عاشورا متفاوت خواهد بود. بعد جریان را از رسانه های بیگانه رصد کرد و متوجه شد اینها دارند برای فردا تبلیغ می کنند برای همین خودش را با یک موتور از کرمانشاه 2 ساعت و نیمه به
یاری: مشکل کشتی فقط گربه مرده خانه کشتی نبود؛ زیاده خواهیِ قهرمانان پوشالی است
دو سه جلسه گذاشتیم، ما تیم بجنورد را سال گذشته با حداقل هزینه دوم لیگ کردیم، درحالیکه از تیم های سوم و چهارم بهتر نبودیم ولی کادرفنی و بچه ها خیلی تلاش کردند و به این عنوان رسیدیم. بعد این تیم شد دریاچه ارومیه که اسپانسرش جا زد و وقتی در هتل استقلال جلسه گذاشتیم، به رضا یزدانی گفتم شما یک نفر از پنج نفرید. تو یک رای داری و حق وتو هم نداری ، تو اگر پلنگ مازندران بودی ولی در مربیگری تجربه ای نداری
ناگفته های فیلمساز منتقد در مستند دیدار با رهبری/ حاتمی کیا خودش گفت من اشتباه کردم
است! چند روز پیش که قرار بود این برنامه پخش شود آن دوست مان برای اینکه به من اطلاع دهد زنگ زد و گفت چون شما خیلی حرف های خوبی زدید در این مستندی که ساختیم استفاده شده و ببین و نظرت را بگو . اصلا فکر نمی کردم این موضوع جایی پخش شود. طبق تربیت مان در این سال ها می دانستیم که این جنس صحبت ها اصلا قرار نیست جایی پخش شود. اتفاقا شاید به همین خاطر من خیلی راحت حرف هایم را زدم، چون فکر می کردم
کدام شهید جان حاج قاسم سلیمانی را نجات داد؟
. از پشت سر شناختمش. رفتم و بعد از احوالپرسی، شروع کردیم به قدم زدن در گلزار و صحبت کردن. در میان صحبت ها، گفتم: این گلزار، هزار و یازده شهید دارد... حاج قاسم گفت: "دعا کن من، هزار و دوازدهمی اش باشم..." و همین طور شد. بالاخره کعبه به کرمان رسید! ما یک آیت الله "حقیقی" در کرمان داشتیم. چند سال قبل که ایشان از دنیا رفتند، دوستانشان آمدند و اصرار داشتند هماهنگی های لازم صورت
شهید خندانی که با شنیدن رقیه مثل ظهر عاشورا می گریست
می کند، بعد از چندین بار اقدام، موفق نشد برود؛ اما ناامید نشد و همچنان برای رسیدن به هدفش که همان دفاع از حرم حضرت زینب(س) بود به تلاشش ادامه داد. برای رفتن به سوریه به جز مشهد از طریق شهرهای قم، تهران و اصفهان هم اقدام کرد. بعضی وقت ها همه چیز خوب پیش می رفت و حتی چندبار هم سوار خودروهای اعزام شده بود. اما هر بار بعد از چند لحظه با اعزامش مخالفت می کردند و حسین آقا مجبور می شد برگردد.
صداقت و تواضع شهید سلیمانی موجب محبوبیت این شهید والامقام در دل های جهانیان شد
بیان خصوصیاتی از فرزند شهیدش پرداخت و گفت: پسرم محمود از زمان طفولیتش یقین داشتم رفتار و کردارش با دیگر بچه ها متقاوت است زیرا از زمانی که در دوران ابتدایی تحصیل می کرد بر خلاف دیگر همسن و سالان خودش کار می کرد و سعی می کرد بچه های دیگر را به طرف معنویت بکشاند. وی افزود: پس از به پایان رساندن دوران تحصیل و گرفتن دیپلم جذب معنویت شده بود و بیشتر مواقع با وضو بود و در تمام فصول سال بیشتر
خاطره ی مجروحیت و جانباز مرتضی قنبری وفا
، گروه خط شکن نبود و به عنوان نیروی پشتیبان، چند روز بعد وارد منطقه ی عملیاتی شدیم؛ البته والفجر 6 یک عملیات ایذایی بود و پس از اینکه سپاه چهارم مکانیزه ی گارد ریاست جمهوری بعث عراق، هنگام ورود لشکر ویژه ی 25 کربلا به منطقه، آمد خودش را برای عملیات آماده کرد، و هنگامی که ما نیروهای بعثی را مشغول کردیم، با استفاده از (اصل غافلگیری)، هم زمان عملیات خیبر انجام شد و ما توانستیم جزیره ی مجنون را فتح کنیم
خاطرات مسجدی از نهضت سوادآموزی
می کند یکی دو بار دیگر بروم. آمد دم در. گفتم: عزیزجان شما کار خاصی داری تو خونه انجام بدی؟ بچه کوچیک داری؟ گفت: نه. بچه هام همه ازدواج کردن. کارام کارای شخصیمه. برا چی؟ گفتم: خب می خواین بمونین تو خونه چیکار کنین؟ بیاین بشینین تو کلاس. اونجا لااقل یه چیزی یاد می گیرین. منم مثل دخترتون. من و سوادآموزا هم از تجربه شما استفاده می کنیم. اصلاً طلب علم ثواب داره حاج خانوم. چند روزو امتحانی بیاین بشینین
نحوه شهادت حضرت زهرا(س) از دیدگاه اهل سنت و خلیفه دوم
گفت:ای مادر من پسرت حسینم، پیش از آنکه قلبم منفجر شود و بمیرم با من صحبت کن. اسماء به آنها گفت:ای فرزندان رسول خدا بروید نزد پدرتان علی علیه السلام او را از مرگ مادرتان خبردار کنید، آن دو از منزل بیرون رفته و صدا می زدند:یا محمداه یا احمداه، امروز که مادرمان از دنیا رفت رحلت تو تجدید شد، بعد به مسجد رفته و علی علیه السلام را خبردار کردند حضرت با شنیدن خبر شهادت فاطمه علیهاالسلام از هوش رفت
ضرب المثل جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود
نمانی. گنجشک گفت:هوای به این خوبی را رها کنم و به فکر انبار کردن آذوقه باشم؟ امروز که خوردنی و نوشیدنی هست، در فصل زمستان هم حتماً برای خوردن چیزی پیدا خواهم کرد. روزها، هفته ها و ماه ها پشت سر هم رفتند تا اینکه زمستان سرد از راه رسید. برف بارید و همه جا را سفیدپوش کرد. دیگر نه گیاه و سبزه ای روی زمین ماند و نه میوه ای روی شاخه ی درختی پیدا شد. گنجشک کمی این طرف رفت، کمی آن طرف رفت، اما
پاداش دوستی با شهدا/ خوشحالم که برای خودش افتخار خرید
اصلا اشکم راه نمی افتد، شاید به خاطر تنهایی بعد از شهادت نرجس باشد چون تست نرجس یک هفته بعد از فوتش آمد و ما تا دو ماه کسی را به منزلمان راه نمی دادیم، کل خانه را حتی وسایل داخل یخچال را هم ضدعفونی می کردیم، کلا مدتی بعد از شهادتش تنها بودیم. *گاهی با گوشی نرگس به شماره خودم زنگ می زنم نرجس دختر خیلی کدبانویی بود، کلی کوفته درست کرده بود و هنوز دو بسته از آن را لای چند پلاستیک
خاطرات ناگفته مادر شهیدان خالقی پور منتشر شد
منطقه شلمچه، عملیات پاسگاه زید در آغوش یکدیگر به فیض شهادت نائل آمدند. فروغ منهی، مادر شهیدان خالقی پور است که با صبر و پایداری راه فرزندان خود را ادامه می دهد. مادری که هنوز هم مثل ایام هشت سال دفاع مقدس، با اقتدار و محکم صحبت می کند، می گوید هنوز دفاع تمام نشده است و جنگ با دشمن ادامه دارد تا ظهور آقا امام زمان (عج). درگاه این خانه بوسیدنی است خاطرات نا گفته فروغ منهی مادر شهیدان داوود